* 10 و 11 تیر درگیر برگشتن مامانم این ها بودیم....صبح 11 تیر به پیچ مسیج دادم سالگرد خواستگاریمون هزار بار مبارک...تیر برای ما یعنی شروع یه معجزه...بعدش هی سعی کردم حال اون روزهای خودم رو به یاد بیارم....و هی از نتیجه سلسله معجزات سال 89 خوشحال شدم....یه ساعت بعدش پیچ زنگ صبحگاهیش رو زد و حال و احوال کردیم بعدم خیلی جدی گفت مهره راستی بعد از ظهر چیکار میکنی؟؟ گفتم میرم خونه ی مامان که یه مقداری تمییز کاری بکنم چطور مگه؟ گفت آخه میخوام بیام خواستگـــــــــــــاری...خندیدم...خنده ای شیرین از ته ته دلم....

** به مناسبت ساگرد عقدمون (۱۹ تیر) کلی فکر کردم که برای پیچ چیکار کنم...5 روز قبل از سالگرد تصمیم رو گرفتم و از اونجایی که پیچ خیلی وقت بود میخواست گوشی بخره و هر دفعه برنامه جور نمیشد....شروع کردم به تحقیق کردن از پسر عمه و پسر عموم و سوالات نامحسوس از پیچ پرسیدن... گوشی رو خریدم ....گلکسی اس تو پلاس!! خلاصه کادو کردمش و یه یادداشت نوشتم و گذاشتم توی یه پاکت خود ساخته (یعنی پاکتی که خودم درست کردم) به این شکل....بعد کادو رو گذاشتم زیر تخت....صبح با خودم کادو و نامه رو بردم شرکت و لای یه روزنامه پیچیدم و گذاشتم توی یه پلاستیک...تا رسیدم توی شرکت زنگ زدم پیک شرکت و بسته رو تحویل دادم همراه با آدرس پیچ....از شانس بد من پیچ همون ساعت جلسه داشت توی یه اداره دیگه....خلاصه گفتم اون پیک سر درگم میشه....به بابام زنگ زدم که زنگ بزنید به پیچ که از پست بهتون زنگ زدن که آقای پیچ یه بسته داره(آخه پیچ برای دریافت همه ی بسته ها و سفارش ها شماره خونه ی مامانم این ها رو هم میده) خلاصه بابام زنگ میزنه  و پیچ میگه با همکارم هماهنگ میکنم که بره بسته رو بگیره....خلاصه فکر کن جلسه پیچ طولانی شد و من داشتم دق میکردم که این بسته رو دید یا نه....از صبح 10 بار بهش زنگ زدم که چطوری؟؟ چیکار میکنی؟؟ خلاصه ساعت 1 پیچ زنگ زد گفت مهررررررررررررررررررره چیکار کردی تو؟؟؟ یعنی باورتون نمیشه چقدر توی صداش ذوق بود....بعدم گفت اشک توی چشمام جمع شده مهره بخاطر نامه و گوشی به این خوشگلی و واقعا خیلی سورپرایز شدم و اصلا فکرش رو نمیکردم....تا اینو گفت اشک های من شروع کردن به پایین امدن....بعد خود پیچ هم ساکت شد.... حرف زدیم و اشک هامون رو پاک کردیم...یعنی فکر کنم صدای ذوق زده ی پیچ تا همیشه توی گوشم میمونه...بعدم گفت مهره همکارام کلی حسودیشون شد ....هه هه....بعد از این جریان من فهمیدم سورپرایز های برنامه ریزی شده و کارهای تا این حد هیجانی با روحیه ی من سازگار نیست و حتی ممکنه از شدت هیجان ایست قلبی کنم....فکر کن از 5-6 روز پیش که تصمیم گرفتم دل توی دلم نبود و شب قبل از عملیات بدترین خواب شبانه رو داشتم....یه خواب سطحی و هزار بار تا صبح بیدار شدم و همش به پیچ و عکس العملش فکر میکردم....(سورپرایز های سازگار با روحیات من همون جوراب یهوییه که توی راه برگشت  از شرکت میخرم و شب به پیچ میدم)....بعد از ظهرش یعنی روز اول ماه رمضون وقتی پیچ امد خونه تا در رو باز کردم یه شاخه گل رز قرمز + یه جعبه شیرینی + یه سری پلاستیک خرید دستش بود....تا جعبه رو باز کردم دیدم زولبیا بامیه است و توی پلاستیک هم یه شیشه دوغ!! یعنی اینقدر خوشحال شدم....خلاصه به یاد اصفهان و گوشفیل های خوشمزه اش...زولبیا بامیه با دوغ خوردم به این شکل...هی خوردم و هی گل قشنگمو بو کردم....فردای اون روز هم اینوکادو گرفتم از پیچ....بعد یاد اون جوک قدیمی افتادم که طرف یه دکمه دستش بود و به خیاط گفت برای این دکمه یه کت بدوز....این روزها منم یه صد دلاری دستمه و قرار شده  هانی مون شماره 5 رو دست و پا کنم ایشالله....هه هه

*** پیچ 2 ساعتی زودتر از من رسیده بود خونه....رسیدم دم در خونه و میخواستم زنگ آیفون رو بزنم گفتم شاید خواب باشه...کلیدم رو پیدا کردم و در رو باز کردم و رفتم بالا....تا رسیدم طبقه ی سوم دیدم در واحد ما بازه.....رفتم داخل دیدم فرش ها جمع شده و پیچ تی به دست وسط حال وایستاده بود و داره کف خونه رو تی میکشه....یعنی اینقدر خوشحال شدم که داشتم غش میکردم چون خونمون خیلی کثیف شده بود ( دقت کردم وقتی خونمون کثیفه و مامانم میگه بیا خونه ی ما من خیلی زودتر قبول میکنم) خلاصه پیچ اتاق ها  و آشپزخونه رو تمیز کرده بود و رسیده بود به هال و پذیرایی....منم لباس هامو عوض کردم و رفتم توی آشپزخونه....آشپزخونه مرتب شده بود فقط گاز مونده بود که تمییز بشه...گاز رو دستمال کشیدم و فرش ها رو با پیچ پهن کردیم....بعد من دستشویی رو شستم و پیچ هم رفت حموم بعدم حموم رو شست و این گونه بود که به لطف پیچ عزیزم خونمون تر و تمییز و مرتب شد....اگه به من میبود شاید تا آخر هفته این تمیز کاری هی کش میومد...

**** و باز هم ماه رمضون دوست داشتنی.... شب اولی که میخواستیم سحر بیدار بشیم تشک و پتو و بالش ها رو آوردم رو به تلویزیون پهن کردیم و به یاد پارسال و دهکده ی المپیک قراره تا آخر ماه رمضون توی لونه غذا بخوریم و بخوابیم و زندگی کنیم....اصلا باورم نمیشه یه سال گذشته...انگار همین دیروز بود....خلاصه باز هم غذاهای خوشمزه و متنوع درست میکنم با کلی عشق و علاقه....تازه احساس سوپر وومن بودن بیشتری میکنم چون پارسال از شرایط کاریم راضی نبودم و ته ته دلم یه نقطه ی سیاه بود ولی امسال خدا رو هزار مرتبه شکر اوضاع کاریم هم خوبه....مثلا توی یه روز هم از این ها درست میکنم و هم از این ها و بعد از افطار هم میاریمشون و تا آخر شب میخوریم و فیلم تماشا میکنیم. این روزها انگار همه چی یه حال و هوای دیگه داره...تا از شرکت میرسم خونه آهنگ با من قدم بزن مهران آتش رو میزارم و صداشو یه عالمه بلند میکنم وشارژ شارژ میشم....و میچرخم توی آشپزخونه و افطاری و سحری درست میکنم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 21:29  توسط مهره  |