* صبح که از خواب بیدار شدم فکر کردم یه روز عادیه مثه تموم روزهای دیگه! دل درد بودم ولی با این حال صبحانه خوردم و از خونه رفتم بیرون....سر کار بازم دلم درد میکرد...نهار خوردم و دردم بیشتر شد....مرخصی گرفتم و امدم خونه....استراحت کردم...شام خوردم....بازم تغییری نکرد....دردش اینقدر شدید نبود که آدم نتونه تحمل کنه ولی با این حال شال و کلاه کردیم و رفتیم دکتر....بعد از معاینه دکتر گفت ورم معده است!! تعجب کردم که چطور ممکنه؟؟ مگه آدم طی دو روز یه باره ورم معده میگیره؟؟؟  با یه پلاستیک قرص برگشتیم خونه!! شب یه کم گریه کردم....نه از درد....از شنیدن حقیقت....پیچ گفت چیزی نیست و زود خوب میشی.... الان خیلی بهترم خدا رو شکر و تازه قدر سلامتیم رو میدونم....صبح به صبح که از خواب بیدار میشم اول توی دلم میگم....سلام معده ی قشنگم زوووود خوب شو! و بعد بلند میشم و روزم رو شروع میکنم و  شب ها هم مراسم امواج درمانی داریم با پیچ....دستامون رو میزاریم روی معده ی من و انرژی مثبت میفرستیم سمت معدم تا زود خوب بشه...و واقعا هم بهتر شدم به لطف خدا.... توی اینترنت علل ورم معده رو سرچ کردم....دیدم یکی از دلایلش خوردن قرص های ضد التهاب و مسکن هست....یه باره ذهنم جرقه زد که ای واااای ژلوفن هایی که برای جراحی دندون های عقلم خوردم کار دستم داد! حالا این چند وقت حقایقی  برام روشن کرد که لازمه با شما در میون بزارم! اینکه چه روزهایی من در سلامت کامل بودم و خدا رو شکر نکردم....گفتم این ها رو بنویسم تا شاید برای شمایی که الان سلامت هستید یه تلنگر باشه که بگید خدایا شکرت...

** از اون روز تا حالا یه حس عجیب زندگی دارم.... صبح از در خونه رفتم بیرون....یه درخت توی کوچمون پر از گنجشک بود (شاید نزدیک به 30 تا گنجشک روی همون یه درخت بود) که با صدای بلند جیک جیک میکردن....منم اول اطرافم رو نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست بلند داد زدم صبح بخیر پرنده ها بعدشم توی دلم غش غش خندیدم....اینقدر حس جالبی بود.... فردای اون روز یه ظرف از این ها درست کردم و ریختم توی پلاستیک و سر راه براشون ریختم تا بخورند فکر کنم کلی خوشحال شدند توی این سرما...

*** طی یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم برای پیچ شال گردن ببافم و به مناسبت شب یلدا بهش جایزه! بدم... البته با کمک مامانم روز بعد از یلدا تموم شد و هدیه دادمش به پیچ که خوب بود و پیچ هر روز میگه مهره دستت درد نکنه خیلی گرم نگهم میداره! و منم در مقابل لبخند میزنم....شب یلدای واقعی مامانم گفت بیاین خونه ی ما....منم گفتم پس مامان جونم شما فقط شام درست کن من دسر درست میکنم...خلاصه اگه یادتون باشه پنج شنبه بود و من بعد شرکت ساعت 2 پریدم توی آشپزخونه و دسرکاسترد و ژله انار درست کردم...متاسفانه عکسش خوب نشد از بس عجله ای بود (ولی توصیفش این بود که زیر کاسترد بود و روی اون ژله انار با دونه های انار) خلاصه خوش گذشت و شنبه بعد از تفکرات فراوون با خودم گفتم ما یلدای دونفره نداشتیم!! حالا چیکار کنم؟؟ خلاصه به پیچ مسیج دادم " یلدای من و تو امشبه! یک ثانیه از فردا شبمون کم میکنیم و به امشب اضافه میکنیم..." بعدشم یه یادداشت گذاشتم روی جا کفشی به این شکل....بعدم پای سیب درست کردم + کباب تابه ای با برنج کوهی...به پیچ گفتم برنجمون کوهیه! اونم هاج و واج نگاه کرد فکر کن نوع برنج عوض شده...بعد براش توضیح دادم نخیییر جانم مدل کوهه اینجوری (البته چون عکس از بالا گرفتم شاید زیاد مشخص نباشه)....خلاصه بعدش لبو خوریم و سومین شب یلدا توی خونه ی خودمون هم گذشت.

**** چند شب پیش  قبل خواب از پیچ پرسیدم که اگه مثلا برگردی به دو سال و نیم قبل بازم ازدواج میکنی؟؟ پیچ کلی فکر کرد و گفت مجردی هم خوب بود ولی اگه من برگردم بازم ازدواج میکنم....پرسیدم بازم با من؟؟ گفت آره اگه تو نباشی که ازدواج نمیکنم کلا".... و بعدش در تکمیل حرف هاش گفت تو دختر خیلی مهربون و با نمکی هستی و کلی هم عاشق!! جواب هاش و نوع حرف زدنش خیلی صادقانه بود و من گل از گلم شکفت....فکر کنم توی خواب هم 28 تا دندونم دیده میشد از بس این لبخند غیر قابل کنترل بود...میدونی به نظر من پرسیدن این جور سوال ها ریسکه! ممکنه فقط "حس کنی" ته حرف های طرف مقابل تردیده یا جوابش اونجوری  که میخوای به دلت نشینه بعد حالت گرفته میشه ولی با این حال من هر از چند گاهی این ریسک رو به جون میخرم و سوالات ناگهانی میرسم....

***** شما باورتون میشه تا عید  2 ماه و نیم دیگه مونده؟؟؟ نه خداییش باورتون میشه؟؟ یعنی من که باورم نمیشه!! چقدر زود گذشت....احساس میکنم هفته پیش بود که چندین ساعت توی آرایشگاه منتظر بودم نوبتم بشه و دقیقه ی 90 سفره هفت سین چیدم و لحظه ی سال تحویل گریه کردم و دعا کردیم....خیلی زود گذشت واقعا!! یادتونه من نوشته بودم کلی وقت اضافه میارم؟؟ الان اون روزها برام مثه افسانه است!! صبح میشه هنوز چشم بهم نزدم باید دوباره بخوابم و شب شده....بعد کلی روانشناسی کردم که چرا اینجوری شده؟! و فهمیدم چون کارمون توی شرکت سنگین تر شده ( کلا پارسال هم همین طور بود آذر تا تیر در حد بنز کار میکردیم و بعد تیر تا آبان استراحت میکردم!) الان حسابی خسته میشم سر کارم بعدم اینکه یه سری مسائل گل و بلبلی توی شرکت پیش امده که یه مقداری! انرژی میگیره از آدم. خلاصه اینکه تصمیم گرفتم برگردم به روزهای افسانه ای خودم در همین راستا آهنگ های شاد میزارم و توی خونه میچرخم و معجزه میکنم .. یه کتاب جالب و یه سری مقاله ی مرتبط برام ایمیل شده + یه کتاب هم از عمه جونم گرفتم ولی هنوز وقت نکردم بخونم و الان شرمسارم از خودم....بعد یادتونه توی کامنت دونی گفتم میخوام موهامو رنگ کنم؟؟ یه رنگی که مثلا بعد 2 ماه خود به خود پاک بشه و لازم نباشه صبر کنم تا موهام رشد کنه؟؟ خلاصه یه دوست مهربونی بهم کلی اطلاعات داد که این رنگی که میخوای بهش میگن رنگ فانتزی منم الان تقریبا 3 هفته است که رنگ مورد نظر رو خریدم (این عکسو از کاتالوک مغازه ای که رنگ خریدم گرفتم اونی که دورش خط کشیدم رنگ مورد نظر منه) ولی هنوز وقت نشده بزنم به موهام....بنابراین پست بعدی من با موهای بنفش! به رشته ی تحریر در میاد!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت 18:16  توسط مهره  |