* سلاممممم.....سال نو هزار بار مبارک....تصمیم داشتم آخرین روز اسفند اینجا بنویسم....اما فرصت نشد...دقیقا از 17 اسفند که امدیم این خونه تا دو ساعت به لحظه ی سال تحویل ما داشتیم میدویدیم و کارهای خونه رو انجام میدادیم...سال 93 هم گذشت و پرونده اش بسته شد...سال 93 خدای مهربون نعمت هاشو در حق ما تموم کرد و ما صاحب پسرکی شدیم که شد همه ی دنیای من و پیچ...و به لطف خدای مهربون و برکت وجود همین پسرک صاحب خونه ای شدیم که آرزومون بود...و حالا در اولین روز بهار 94....برنامه ریزی میکنیم برای 365 روز آینده....با همه ی وجودم دعا میکنم سال جدید پر از سلامتی، آرامش، عشق، خنده های از ته دل، پول های حلال و فراوون، خوشی های کوچیک و بزرگ باشه برای هممون....آمین. این هم هفت سین امسال ما به همراه میزهای همراه میوه و شیرینی و آجیل

** شب قبل از چهارشنبه سوری برای اولین بار قلب خونه یعنی آشپزخونه توسط من به تپش در امد...از اون روز که امدیم خونه ی جدید تا شب قبل از چهارشنبه سوری هر وعده یا مامانم برامون غذا می آورد یا از بیرون میگرفتیم. خلاصه اون شب دست به کار شدم و یه شام حاضری و خوشمزه درست کردم...بعد شام وقتی واشر خوابید منم از فرصت استفاده کردم و گفتم خیلی وقته هنرنمایی!! نکردم در همین راستا با وجود کلی جعبه ی باز نشده و خونه ی شلوغ دوباره پریدم توی آشپزخونه و دست به کار شدم... ما همیشه چهارشنبه سوری ها دسته جعمی میریم بیرون و به مناسبت حضور افتخاری واشر در اولین چهارشنبه سوری عمرش من بیسکویت کبریتی درست کردم که ببرم اونجا...یه دونه هم برای عکس گرفتن سایز بزرگ درست کردم! همه کلی تعریف کردند و خوششون امد...و گفتن عجب حوصله ای داری تو مهره....و منم هی لبخند زدم...(گل های زیر بشقابی رو خودم درست کردم....و زیر بشقابیمون با سبد نون های روی میز ست شده با این گل ها)

*** خونه تقریبا رو به راه شده و همه چی سر جای خودش قرار گرفته...فقط یه سری چیزهای کوچیک مونده و بعدش عملا خونه تکمیل تکمیل میشهههه....یه مقداری نگران واشر بودم بابت این جا به جایی و تایم خوابش که خدا رو شکر این دو هفته خیلی خوب بود و 9 خوابید....اینجا نگفته بودم خواب شبانه واشر یه ماهی هست که از 10 شب به 9 شب رسیده به لطف خدای مهربون...و خونه ی جدید هم همون روال رو داره ادامه میده خدا رو شکر...یه اتفاق مهم دیگه اینکه روز چهارم  این خونه همزمان با 10 ماه و نیمی واشر بود و پیچ یه نردبون گذاشته بود وسط پذیرایی برای نصب کردن لوستر و لامپ ها....منم برای خودم در حال تمیز کاری بودم اون اطراف که یهویی دیدیم واشر طبق همیشه که یه چیزی رو میگیره و بلند میشه....نردبون رو گرفت و بلند شد و ناگهانی نردبون رو ول کرد و سه قدم راه رفت!!! من و پیچ همزمان داشتیم نگاش میکردیم....وااای اینقد جیغ زدیم و دست زدیم که خندش گرفت و تعادلشو از دست داد....از آذر ماه دستشو به وسایل میگرفت و بلند میشد اما اون روز بدون کمک و چند قدم امد جلو...خیلی حس قشنگیییی بود...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:49  توسط مهره  | 

* هفته پیش به پیچ گفتم خسته شدم دیگه...دو ماهه که وسایلامون جمع شده...بیا هفته دیگه اسباب ببریم خونه ی جدید...خونه که خالی باشه میتونیم کلید بدیم به املاک سر کوچه تا مشتری بیاره برای بازدید! بعدم اینکه شب عید زندگی خودمون سر سامون میگیره...پیچ هم قبول کرد...تا اینکه دو روز بعد این مکالمه یعنی پنج شنبه هفته پیش یکی خونه رو پسندید و در کمال ناباوری رهن شد و چکش هم پاس شد خدا رو شکر....باورمون نمیشههه....خلاصه ما یکشنبه 17 اسفند به طور کامل نقل مکان کردیم خونه ی جدید...و دو شبه که عملا اینجا مستقر شدیم و خوابیدیم....و الان هم صدای منو از خونه ی جدید در میان کلی جعبه میشنوید....

** خونه ی جدید رو دوست دارم....با اینکه با چشم های اشکی از اون خونه امدم بیرون اما با لب خندون و کلی انرژی مثبت وارد این خونه شدم....اتاق واشر و اتاق خودمون تا حدودی چیده شده اما بقیه ی خونه شتر با بارش گم میشه...خلاصه اینجا قراره به زودی خونه ی رویایی ما بشه...قراره یه روز صبح شاد و خوشحال اینجا از خواب بیدار بشیم و صبحونه بخوریم....قراره یه روز برفی پشت پنجره اش وایسیم و دونه های برف رو به واشر نشون بدیم... قراره یه شب توی سکوت غرق بشیم و کتاب بخونیم.....قراره واشر اینجا راه رفتن یاد بگیره...قرار اینجا من غذاهای خوشمزه با چاشنی عشق درست کنم و تزیینش کنم و بعد پیش خودم فکر کنم عجب کاری کردم.. .قراره تا روزی که توی این خونه هستیم  اردیبهشت ماه به عشق پسرک شکوفه های صورتی اینجا جشن بگیریم....قراره اینجا روزی هزار بار خدا رو به خاطر همه چی شکر کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:17  توسط مهره  | 

* تولدم خوب بود....دقیقه به دقیقش یاد پارسال بودم که باردار بودم....و عکس های تولدم با یه شیکم گنده بود و امسال پسرکی توی بغلم بود که هی وول میخورد و نمیذاشت یه عکس درست بگیریم... قبل تولدم رفتیم آتلیه و با پیچ عکس سنتی دوتایی گرفتیممم جهت ثبت در تاریخ....فک کن یه چشمم به خانوم عکاس بود یه چشمم به واشر بود که برای خودش توی استودیو چهاردست و پا میکرد و میچرخید و کسی هم نبود که بگیرش....من داشتم لباس های سنتی که بهم دادند رو میپوشیدم اصلا حواسم به پیچ و مدل لباس هاش نبود...خانوم عکاس هم زود امد و فک کن من یه لحظه برگشتم و به پیچ نگاه کردم و از خنده غش کردمم!! وای یه کلاهی گذاشته بود سرش شبیه شخصیت های قهوه تلخ شده بود!!! خیلی بامزه بود و تجربه ی جالبی بود....آخر این هفته عکسمون اماده میشه.....امیدوارم خوب شده باشه...روز تولدم هم پیچ  با کیک و یه بلوز گل گلی شاد و خوشگل که عاشقش شدم و یه بسته بزرگ پاپکورن امد خونه از طرف خودش و واشر....خوش گذشت....و تولدم به خاطره ها پیوست!! امسال چهارتا گل رز خوشبو و خوشگل هم به عنوان یک خواهر شوهر! بالقوه هدیه گرفتممم!!! به امید روزی که به سلامتی و دل خووورش بالفعل بشیم ایشالله... 

** ما هنور نرفتیم خونه ی جدید....چون کسی که میخواست رهن کنه پولش جور نشده و مهلت گرفته...یه مبلغیشو داد و بقیه اش مونده بود که نتونست جور کنه و متاسفانه قرار داد فسخ شد و از اون روز دوباره روز از نو روزی از نو!!! و تا همین لحظه هنوز هیچ اتفاقی نیوفتاده...البته احساس خودم بهتره چون مطمئنم یک خیر بزرگ توی این ماجراها هست.....در همین راستا من بازم این روزها بین ساعت های خواب واشر میشینم پای این مجموعه رنگی رنگی و پرده اتاق واشر و کوسن و عروسک و دستمال و هزار تا چیز میز رنگی درست میکنم یا به عبارتی سر خودمو گرم میکنم....و هر روز یه چیز کوچولو میخرم و میزارم کنار.....چند روز پیش رفتیم و بذر خریدیم....بذر سبزیجات....تربچه....گشنیز و شاهی!!! واسه خونه جدید میخوام توی فلاور باکس بکارم....توی خونمون یه قسمتی داریم بهش میگیم غار! یه جای کوچولو با پنجره ی نورگیر و من میخوام اونجا سبزی های دوست داشتنیمو بکارم....یعنی گلدون ها رو بزارم اونجا....لحظه اول که این خونه رو دیدیم اسم اون قسمت شد غار! دقیقا مثه آب چشمه ماندگار در تاریخ....حالا عکسشو میزارم....پیچ  گفت برام یه آبپاش و یه بیلچه کوچیک و یه سبد کوچولو برای چیدن سبزی ها هم میخره....وای دلم داره پر میزنه برای سبزیجات تولیدی خودم و تربچه های لپ گلی.... چند روز پیش داشتم از رویاهام در مورد خونه ی جدید با پیچ حرف میزدم و همه چی رو با جزییات خیلی خیلی ریز میگفتم که وسطش بغضم ترکید....از خوشحالی و از ذوق و بعدش نگرانی....به پیچ گفتم من به اندازه ی ده هزار شب و ده هزار روز برای خونه ی جدید رویا و فانتزی دارم....پیچ هم لبخند زد که درست میشه ایشالله....میدونی با خودم به این نتیجه رسیدم اگه ما خیلی شیک و مجلسی همون ماهی که خونه رو خریدیم میرفتیم خونه جدید احتمالا قدر نمیدونستیم اما الان که به خاک و خون کشیده شدیمممم تقریبا قدر تک تک اجرها ی خونه ی رویایی رو میدونیم....پارسال هفته اخر بهمن سبزه انداختم با این بهانه که میخوام روز اول عید سبزه ام توی عکس ها بزرگ باشه اما با این واقعیت که میخواستم زود بگذره و عملا پا به ماه بشم! اما امسال...واقعا روی هواییم....امیدوارم زودتر تکلیف مشخص بشه که حداقل شب عید توی خونه ی رویایی خودمون با تمام جزییات و رویاها باشیم... روزی که وارد خونه قبلی شدیم طی یه هماهنگی قبلی شماره ی تلفن خونه رو توی گوشی هامون با عنوان سوییت هوس سیو کردیم و این خونه ی جدید قرار شد که بشه دریم هوس.... 

*** حالا یه چیز جالب و باورنکردنی بگم....یادتونه من یه تابلو کائنات درست کردم بعد دیدن فیلم گشت ارشاد? توی این بسته بندی وسایل تابلو بعد دو سال پیدا شد!!! وای باور نکردنی بود....اصلا هر چی بگم چقد شکه شدیم باورتون نمیشه....خیلی از مواردش درست شده بود....یکی از ایتم ها عکس یه خونه بود با توضیحی کعه زیرش نوشته بودم...خونه ی100 تا 130 متری 3 خوابه!!! بعد اون موقع که من اینو نوشتم اصلا یک هزارم درصد همچین چیزی توی ذهنم عملی نبود....تازه یادمه پیچ گفت مهره خیلی داری ایده ال مینویسی یه کم درخواست های منطقی تر بنویس....خلاصه کلی حس خوب پیدا کردم و میخوام ادامه بدم همین کارو در راستای جذب اتفاق های دور از ذهن اما دوست داشتنی... 

**** هفته پیش واشر مریض شده بود و ما غصه هایی خوردیم که شبیه هیچ غصه ای نبود.....این چند وقت اخیر همش حرفمرن رهن و خونه جدید و چک و پول بود و یادمون رفته بود سلامتی مهم ترین دارایی ماست....خلاصه واقعا تلنگر لازم داشتیم....الان خدا رو شکر حالش خوبه و ما یه درس بزرگ گرفتیم و حالا هر روز میتوتیم بگیم خدایا شکرت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:48  توسط مهره  | 

*  صبح میخواستم بیام براتون بنویسم....اما کلا درگیر واشر بودم و نشد...میخواستم بیام بنویسم که یه دنیا ممنونم از همتون....یه دنیا ممنونم بخاطر حرف ها و دلگرمی های همیشگیتون و شماره تلفن هایی که  برام توی خصوصی گذاشتید.....دست تک تکتون رو میبوسم...

** فکر کن پیچ یه روز به موعد چک (یعنی دیروز 29 دی) با اون بنده خدایی که خونه رو ازش خریدیم صحبت کرد و گفت خونه هنوز رهن نشده....اون بنده خدا هم گفت خودمم یه خونه خریدیم و میخوام بدم رهن اما مستاجر نیست....خلاصه قبول کرد که الان فصل مناسبی برای نقل و انتقال نیست و تا اول اسفند بهمون وقت داد.....خلاصه از دیروز شاد و خوشحالیم که میتونیم توی این یه ماه دوباره دنبال کسی بگردیم که خونه رو رهن کنه....

*** (امروز 30 دی): در کمال ناباوری سه ساعت پیش یه نفر برای بازدید امد و خونه رو پسندید و رفت و به صاحب خونه بیعانه داد!!! اصلا باورمون نمیشهه....دیگه نیازی به زمان هم نداریم!! خدا رو هزار مرتبه شکر....واقعا مثه یه معجزه بازم همه چی جور شد....فقط اون بنده خدا گفته من اصلا وقت ندارم و باید سریع تخلیه کنید....ما هم قبول کردیم....خلاصه طبق معمول همیشه من همه ی کارهام باید در دقیقه 90 انجام بشه...کلی کار برای انجام دادن دارممم....

**** روزی که وارد این خونه شدیم فکر نمیکردم ۵ سال بعد سه نفری از این خونه خارج میشیم....درسته خیلی هیجان خونه جدید رو داشتیم و خوشحال بودیم که خونه واقعی خریدیم اما الان که به روزهای آخر رسیدم غصم گرفته!! دلم برای اینجا تنگ میشه....برای همه ی خاطراتی که توی تک تک آجرها جا مونده....دلم برای اینجا خیلییییییی تنگ میشه....اینجا خونه ی آرزوهای ما بود....اولین خونه ی مشترک من و کسی که عاشقانه دوسش داشتم و دارم! داشتم فکر میکردم چندتا دوست دارم توی این خونه در حال پروازه....دلم برای تک تک روزهامون تنگ میشه....دلم برای دوستای پشت پنجره ی پذیرایی تنگ میشه....دوستاایی که ما از اینجا بریم قطعا طبق عادت هر روز میان پشت پنجره و منتظر من میشند....حتما باید به ساکنین جدید بگم نون و برنج اضافیشونو بریزند پشت پنجره....دلم برای آب چشمه تنگ میشه!! جریان آب چشمه این بود که آب شیر آشپزخونمون خیلی خوشمزه و سرده و تابستونا واقعا به آدم میچسبه....اولین دفعه که امتحانش کردم گفتم واااای مثه آب چشمه سرد و خوشمزه است....خلاصه  اصطلاحمون شد یه لیوان آب چشمه برام میاری?? دروغ نگفتم اگه بگم بغضم میگیره از فکر رفتن از اینجا.....امروز به پیچ گفتم کاش میشد این خونه رو هم با خودمون ببریم....چقدر خوش شانس هستند کسایی که خونشون دست نخورده تبدیل به موزه میشه...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۳ساعت 23:22  توسط مهره  | 

* روزهای سختی رو داریم میگذروندیم...هردوتامون خسته شدیم....حجم کارها و مشکلات اینقد زیاده که بریدیم...... با وجود این که همیشه گوش شنوا داشتم در مقابل بعضی از دوستام و همیشه روی من حساب کردن واسه درد دل کردن و دور کردن انرژی های منفی اما خودم هیچ کسی رو ندارم که به حرف هام گوش بده خیلی حس بدیه...و بدتر از اون احساس بعدشه که با خودم گفتم چرا من همیشه باید گوش شنوا باشم?? از این به بعد هر کی خواست حرف بزنه منم بعد دوتا جمله که از اوضاعش گفت میگم ایشالله درست بشه و تموم...خلاصه مجبورم روزی هزار بار چیزهایی که خود پیچ خودش بهتر از من میدونه رو براش تکرار کنم تا یه کم از روی دلم برداشته بشههه....و هی بگم اگه اگه اگه....فک کن برای 30 دی چک دادیم برای بقیه مبلغ خونه....و توی ذهنمون و برناممون این بود که تا 30 دی یکی این خونه رو رهن میکنه و ما پول رهنمون رو میگیریم و چک  پر میشه اما به دلیل اینکه زمان بدیه و تعداد نقل و انتقالات خیلی کمه  این وقت سال....غیر دو سه نفر هیچ کسی برای بازدید نیومده و حدود یه هفته به تاریخ چکمون مونده... از اون طرف تمام هزینه های خونه رو از جیب انجام میدادیم...خلاصه اینکه اوضاع خیلی بدیه...تازه وقتی دیدیم اینقدر مشتری کمه از طریق یه دوستی درخواست یه وام با سود بالا دادیم توی یکی از این بانک های گل و بلبل....تقریبا از روی ناچاری! بعد الان دو هفته است ضامن بردیم و کاراش انجام شده ولی وام هم هنوز واریز نشده!! تا همین هفته پیش همش دعا میکردم یکی بیاد خونه رو رهن کنه و وام واریز نشه و بتونیم بریم انصراف بدیم...با این سود بالا وام میخوایم چیکار...اما الان با توجه به اینکه هیچ کسی نیومده رهن کنه مجبورم دعا کنم وام درست بشه....

 ** چند شب پیش ها رفتبم بیرون و از یه عطاری گل محمدی خشک شده خریدم....همشون غنچه بودن و خوشگل...خلاصه یه مقداری خریدم برای اینکه داخل ماست یا دوغ بزنم در کنار نعناع.....محشر میشه...اصلا عطرش و طعمش عالیههه...حالا گفتم بستشو باز نکنم تا بریم خونه جدید و اونجا افتتحاح کنم اما دلم نیوند هی وسوسه شدم...اینقدر خوشبو و خوشگلهههه روی ماست مثلا....کلا دچار یه بیماری شدم که هر چیز جدیدی که میخرم استفاده نمیکنم و میزارمش کنار میگم باشه رفتیم خونه جدید...حتی چیزهای کوچولو و بی معنی رو نگه میدارم که بریم خونه جدید افتتحاح کنم...

***رسیدم به مرحله ی زیبای شست و شو!! همه چی رو که با ماشین لباس شویی نمیتونم بشورم و مجبورم یه سری چیزها رو با دست بشورم که کلی خسته میشم...حالا بعد از تموم شدن شست و شو ها میرم سراغ اتو کردن...گیفت های دندونی هم تموم شد.....چند روز پیش همه ی دندون ها رو گذاشته بودم دورم و داشتم تکمیلشون میکردم پیچ امد گفت مهره زدی تو کار خط تولید!! هه هه خلاصه فقط یه کلاه پادشاه دندون ها!! میمونه که باید برای واشر درست کنم ولی با این سرعتی که ما داریم پیش میریم  و این گره ای که افتاده فک کنم واشر همه ی دندوناش در بیاد بعد شاید ما بتونیم مهمونی بگیریم!! حالا وسط این همه کار دارم پرده اتاق واشر رو هم درست میکنم! کلی دنگ و فنگ هم اون داره! اما خوشگله به نظر خودم و کلی گشتم تا از این طرح خوشم امده...

**** من از شهریور سال 88 یعنی دو ماه بعد از اینکه درسم تموم شد تا آخرین روز اسفند 92 که مرخصی زایمانم شروع شد کار کردم و حقوق گرفتم...دو هفته پیش اون دوست مهربون هفته نامه ای برام مسبج زد که شماره کارتت رو بده تا حق التحریرت رو واریز کنیم!خب من که اصلا فکر نمیکردم این نوشتنم پولیه! برای همین تعجب کردم و کلی خوشحال شدم....بعد شب با پیچ صحبت میکردیم گفتم از شهریور 88 تا اسفند 92 من حقوق گرفتم اما هیچ کدومشون به اندازه ی این حق التحریر بهم نچسبیده و خوشحالم نکرده...هرچند مبلغ خیلی خیلی ناچیزی بود به طوری که به غیر از پیچ آدم خجالت میکشه به کسی بگه هه هه......اما واقعا شیرین بود !!! پیچ که خوشحالیمو دید گفت مهره مگه تو واسه پول مطلب مینوشتی که حالا اینقد خوشحالی?? گفتم نههههه اصلا من نمیدونستم قراره پولی دریافت کنم اما اینکه از کاری که عاشقانه دوسش دارم پول در بیارم واقعا لذت بخشه....خلاصه اولین پول نویسندگی رو دریافت کردم....میخوام به پیچ شام بدم! یعنی مهمونش کنم تاخاطره اولین پول نویسندگیم برای همیشه توی ذهنمون ثبت بشهههه...یه شام سمبلیک در واقع...با این شعار که ببین الان که یه نویسنده ی کوچیک و ناشناخته هستم شام مهمونت میکنم به امید اینکه روزی که یه نویسنده ی واقعی و معروف شدم هم بازم کنارم باشی و شام مهمونم باشی!!

***** هفته پیش با خودم گفتم حالا که قراره بهمن یه یلدای سه نفره بگیریم چه اشکالی داره دی ماه هم ولنتاین بگیریم....خلاصه کلی فکر کردم که برای پیچ چی بخرم تا اینکه جرقه ای در ذهنم زده شد...کلی سرچ کردم و با اندکی تغییرات یه طرح دادم به دوستمون که توی کار چاپ روی پارچه است که برامون روی تیشرت بزنه....خلاصه این شد نتیجه کار...(اسمامون هم نوشته شده که اینجا پاکش کردم)....قراره بهمن یا اسفند بریم آتلبه و سه تایی عکس بگیریم...پیچ کلی ذوق کرد و گفت چه خوشگل شده و عجب ایده ی جالبی دادی....خلاصه ولنتابن واقعی هر روزیه که خودت بخوای....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 22:50  توسط مهره  | 

* کارهای خونه جدید شروع شده....یه دفترچه برداشتیم و کارهایی که باید خونه جدید انجام بدیم رو لیست کردیم + هزینه ی احتمالی هر آیتم....بعد هر کدوم انجام میشه تیک میخوره و هزینه تمام شدش هم توی همون لیست نوشته میشه....گاهی که به لیستمون و هزینه ها نگاه میکنم سرم درد میگیره....فقط امیدمون به خداست که خودش یه جوری کارها رو مثه همیشه  درست کنه برامون....وسایلمونو داریم بسته بندی میکنیم....دو هفته است که شب ها بعد از اینکه واشر میخوابه من و پیچ میریم توی کار بسته بندی....از آشپزخونه و ظرف هایی که دم دستم لازم ندارم + لوازم برقی شروع کردیم....فک کن همه رو میشورم و تر و تمیز میدم به پیچ و اون بسته بندی میکنه و توی جعبه اش میذاره....خلاصه کار هر شبمون بعد از خوابیدن واشر همینه....آشپزخونه که تموم بشه باید برم سراغ شست و شو ملحفه ها و یه سری چیزهای دبگه و بعد بسته بندی اونا...اینقدر کار زیاده که گاهی میمونم چیکار کنم؟! تنها دلخوشیم و مایه ی آرامشم اینه که داریم میریم خونه ی واقعی واقعی خودمون... یه شب هم بعد کلی بسته بندی و جا بجایی دوتاییمون ضعف کردیم  منم سریععع تارت سیب به شکل گل رز درست کردم که خیلی خوشگل شد اما احساس کردم وسطش کاملا پخته نشده...اما بازم خوب بود...و تا خواستیم در مورد پخته شدن یا نشدن حرف بزنیم تموم شد....

** هفته پیش اینقد خسته شده بودیم دوتاییمون....یه روز به خودمون استراخت دادیم....بعد از ظهر که پیچ امد....یه کم خونه رو جمع و جور کردیم و رفتیم خونه مامانم....واشر رو گذاشتیم اونجا و دوتایی رفتیم سینما....ماه های آخر بارداری برای جلوگیری از تکرار این سوال که پس کی به دنیا میاد ما خیلی سینما میرفتیم....و دیگه از ماه آخر تا همین هفته پیش سینما نرفته بودیم...خلاصه رفتیم شیار 143....من از وسط فیلم شروع کردم به گریه کردن تا آخرش!! اما فیلم قشنگی بود...تا چند روز ذهنم درگیر صحنه آخر فیلم بود....نمیدونم چون الان مادر هستم اینقد این فیلم برام تاثیر گزار بود یا کلا برای همه همین جوریه....حالا جدا از فیلم دیدن که حس خوبی به آدم میده....این که با پیچ دوتایی رفتیم خیلی عالی بود و دستای من که از اول تا آخر فیلم توی دستای پیچ بود حس خوبمو دو برابر کرد.... 

*** چند روز پیش ساعت 11 ظهر پرده پذیرایی رو زدم کنار....نور خورشید تا وسط فرش میومد....واشر نق نق میکرد و تا میذاشتمش روی زمین بدو بدو میرفت سمت مبل یا میز یا جعبه هایی که کنار پذیرایی چیدیم.....دستشو به اونا میگیرفت و بلند میشد....خلاصه دیدم اینجوری نمیشه... لباساشو آوردم تنش کردم و خودمم شال و کلاه کردم گفتم بریم تا سر خیابون که هم هفته نامه بخرم و هم یه دوری زده باشیم....خیلی حس خوبی بود... با خودم گفتم کاش هر روز هوا همین قدر خوب بود که میشد بیایم تا سر خیابون....خلاصه برای پیچ یه دمپایی رو فرشی خریدم برای خونه جدید که شب بهش دادم و گفتم از طرف من و واشر....کلی خوشحال شد...بعدم یه صندلی گهواره ای برای واشر و یه سری چیز میز کوچولو واسه خونه جدید خریدم.....خلاصه امدیم خونه و صندلیشو وصل کردم و گذاشتمش بشینه....خوشش امده بود و ظاهرا دوسش داشت...از روزی که خریدمش چند دفعه توی صندلیش خوابش برده...

**** حالا وسط این همه کار و شلوغی واشر دندون در آورد...اونم نه یکی....نه دوتا ...سه تا!!! دوتا پایین و یکی بالا....البته هنوز فقط نوک دندونش در امده....خلاصه ما هم تصمیم گرفتیم جشن دندونی واشر توی خونه جدید بگیریم که با مهمونی خونه جدیدمون یکی بشه....در همین راستا شروع کردم به برش زدن گیفت دندونی نمدی!!! البته میخوام یه مراسم کوچولو بگیرم بدون دنگ و فنگ...آخه توی اینترنت سرچ میکردم دیدم بعضیا جشن دندونی رو مثل تولد گرفتن...مثلا بادکنک و دیزاین و از این جور کارها کردن...قشنگ بود اما من گفتم یه کار ساده بکنم و این جور دیزاین و کارها باشه مثلا برای تولدش اگه عمری باقی بود...در حد یه عصرونه ساده...و اینکه الکی خسته نشم و استرس مهمونی بزرگ رو نداشته باشم....و یه جوری باشه که به خودمم خوش بگذره... .خلاصه ظهرها چون پیچ نیست و مراسم بسته بندی تعطیله من میرم سراغ نمدی هام و گیفت هام و چیزایی که برای اتاق جدید واشر دارم درست میکنم...و غرق میشم در دنیای نمدی....

***** وسط این همه کار و مشغله که بالا گفتم فک کن دوباره پوست مرکبات شکری درست کردم این دفعه بدون جدا کردن قسمت های سفید...و با اندکی تغییرات....انتظار داشتم خیلی تلخ بشه اما خیلییییی بهتر شد....مثه پاستیل شد اصلا....خیلی مجلسی!! شد....چون گوشت آلود هم بود خیلی خوب بود.... شب اربعین هم شله زرد قالبی درست کردمممم واسه خودمون....یه ظرف هم برای مامانم اینا بردم....خیلی خوب شد ....اینقد ذوق داشتیم تستش کنیم عکس نگرفتیم...یه روز صبح هم برای اولین بار پنکیک درست کردم و بین لایه هاش عسل و خامه زدم و روش هم دوباره عسل ریختم با چند برش سیب....عالییییی شد! در حدی که پیچ ده بار گفت وااای مهره چه خوشمزه شده دستت درد نکنه...

****** اولین یلدای سه نفره عالی بود....مهمونی بودیم و خوش گذشت....باورم نمیشه من پارسال شب یلدا باردار بودم.... دلم میخواد بهمن که مستقر شدیم خونه ی جدید ایشالله یه یلدای سه نفره خونه ی خودمون هم بگیریم...اصلا هم مهم نیست که تاریخش گذشته....فردا صبح بعد از یلدا من و واشر نشسته بودیم و بازی میکردیم و پبچ سر کار بود که یهو آیفون به صدا در امد....پستچی بود و گفت خانوم مهره مهره ای??? گفتم بعله...گفت تشریف بیارید بسته دارید...سریع لباس پوشیدم و واشر رو بغل کردم و رفتیم پایبن و بسته رو تحویل گرفتم و امدیم بالا...شکه بودم که این چیههههه....سریع بازش کردم و با این رو به رو شدم.....هدیه ی یلدا از طرف پیچ...اونم چی??? کتاب صوتی یک عاشقانه آرام نادر ابراهیمی که من هزارررر بار خوندمش و واقعا عاشقانه دوسش دارممم...به نظرم بهترین کتاب برای یه زندگی عاشقانه است + آلبوم همایون شجریان + کارت تبریک یلدا...به این شکل....وای اینقدر خوشحال شدم که اصلا رو ابرها بودممم....واشر رو بغل کردم و چرخوندم و دوتا بوسش کردم و رفتم سراغ تلفن و به پیچ عزیز تر از جانم رنگ زدم و تشکر کردم....صبح ها یه عاشقانه ی آرام گوش میدم و کارهامو میکنم و لبخند میزنم....

******* وزنم بازم کم شده و من هی به خودم افتخار میکنم...الان  کمتر از 3 کیلو مونده تا قبل بارداری....دو تا مهمونی هم توی یه ماه اخیر رفتم که ازم پرسیدن مهره لاغر شدی ???یا چون لباست تیره است لاغر دیده میشی؟؟ من با یه لبخند پت و پهن گفتم بعلهههه یه مقداری لاغر شدم و لباس هم بی تاثیر نیست...وای اگه این سه کیلو هم کم بشه چقدر شاد میشمممم....البته شیطون شدن واشر و اینکه همش دارم دنبالش میدوم و جابه جایی هم بی تاثیر نیست...

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 0:1  توسط مهره  | 

 * وقتی من یه کیک یا شیرینی رو به فاصله دو روز دوباره درست میکنم یعنی واقعا درست کردنش راحت بوده و نتیجه رضایت بخش بوده....دوباره کیک فنجونی درست کردم این دفعه با کاکائو دارک و گردو....و البته مواد رو دو برابر کردم که بیشتر بشه....اما بازم در کمتر از 24 ساعت فقط خاطره کیک فنجونی موند...چند روز پیش هم ژله تزریقی درست کردم برای اولین بار....خیلی خوشم امد از تزریق خامه رنگی وسط ژله.....واشر خوابیده بود...پیچ پای لپ تاپش بود و من در حال تزریق...خلاصه به نظرم جالب بود...حالا میخوام مدل های دیگه هم درست کنم….این فقط برای شروع بود که ببینم چه طوری باید انجام بدم... 

** در یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم پوست مرکبات شکری درست کنم...یه شب ساعت 10 که واشر خوابید یه کم جمع و جور کردم و با پیچ نشستیم و یه ظرف میوه شامل پرتقال...لیمو....گریپ فروت...نارنگی آوردیم و شروع کردیم به خوردن و پوست کندن و حرف زدن....پیچ سفیدی پوست ها رو جدا میکرد و من ریز میکردم... ساعت 11 بود که رسیدیم به مرحله گرفتن تلخی....تا پایان گرفتن تلخی پیچ بیدار بود و کمک میکرد و حرف میزدیم اما بعدش دیگه گفت مهره میترسم فردا خواب بمونم...خلاصه پیچ خوابید و من تا ساعت 2:30 نیمه شب داشتم پوست مرکبات شکری درست میکردم....شب تا صبح گذاشتمش توی یخچال و با خودم فکر میکردم وای این همه زحمت داره واقعا نمی ارزه....خلاصه صبح بلند شدم پوست ها رو شکر زدم و گذاشتم نزدیک شومینه به این شکل.....بعد 1 ساعت یکیشو خوردم دیدم واااای چه خوشمزه شده....پیچ تا جایی که میتونست قسمت های سفید پوست ها که باعث تلخی میشه رو جدا کرد.....خلاصه نتیجه نهایی خیلی رضایت بخش بود و مورد استقبال هم قرار گرفت....شب ها کنار یه فنجون چای تازه دم یا یه فنجون کافی میکس یه کاسه پوست مرکبات میاریم و هی میخوریم و بهمون خوش میگذره اینجوری....حالا برای شب یلدا میخوام کارهای جالب تری انجام بدم به امید خدا...البته نظر شخصی خودم اینه که در یه هفته همشو بخورید و نگه ندارید....چون یه مقداری خشک میشه و بیشتر به درد این میخوره که پودرش کنیم و توی کیک بریزیم....

*** تنها روزی که ما نهار توی خونه با هم میخوریم پنج شنبه ها و جمعه هاست....در همین راستا هفته پیش یه مرغ مجلسی همراه با برنج با ته دیگ راه راه! درست کردم که عالی بود حیف عکسش پاک شد و روز جمعه هم پاستا و چیکن آلفردو درست کردم به همراه کاسترد...هر دو رسپی مرغ از شف طیبه...واقعا محشر شد....فک کن یه سس پر از خامه و کره و پنیر پارمزان...اصلا با روح و روانت بازی مبکنه....کلا تصمیم گرفتم مرغ رو فقط به این دو روش درست کنم  از این به بعد....

**** باورم نمیشههههههه ما بالاخره خونه خریدیم....یه خونه ی بزرگ و خوشگل که عاشقش شدیم.... اینقد خوشحالیم دوتاییمون....شب ها خوابمون نمیبره از بسسسسس حرف میزنیم.....آخر هفته پیش کلید گرفتیم و آینه و قرآن بردیم.....اما داخلش یه عالمههههههه کار داره.....یه سری تغییرات باید انجام بدیم....در حد برداشتن سه تا دیوار!! و پارکت و سرامیک کردن کف خونه و رنگ و کاغذ دیواری و خیلی چیزهای دیگه...حدود 40 روز از این خونه ای که الان هستیم وقت گرفتیم تا خونه جدید رو بتونیم درست کنیم و بعد دیگه اسباب کشی کنیم خونه ی آهنی واقعی واقعی خودمون......4سال و نیم پیش که ازدباج کردیم و اومدیم این خونه به خدا گفتم خدایا اینجا بمونیم تا روزی که خونه بخریم....همین طورم شد... مثه اون دفعه دوباره دعا میکنم توی این خونه فقط شادی و عشق و آرامش و سلامتی تجربه کنیم و صدای خنده هامون تا سقف خونه بره......این چند وقت اخیر کلی خونه رفتیم دیدیم....یه چیز که خیلی برامون مهم بود این بود که خونه حس خوبی بهمون بده...مثلا بعضی خونه ها خیلی قشنگ و شیک بودن اما انگار انرژی منفی میدادن...یا حست این بود کل خونه توی هاله ی سیاهه....من به این حسم خیلی اعتماد دارم....وقتی میخواستیم اینجا رو رهن کنیم هم کلی گشتیم و تنها جایی که حسم خوب بود اینجا بود..  خلاصه  وقتی آگهی خونه جدید دیدم و با پیچ هماهنگ کردیم که بریم بازدید قبل اینکه به خونه برسیم به پیچ گفتم حس میکنم داریم میریم خونمونو ببینیم.... پیچ خندید گفت یعنی حست خوبه؟؟ گفتم ازه خیلییییی.....خلاصه تا دیدیمش چشمامون برق زد.... حالا کلی کار داریم هم این خونه و هم اون خونه.....حالا ایشالله توی این هفته کارتن ها رو از انباری میاریم و وسایلی که دم دستمون لازم نداریم رو بسته بندی میکنیم چون با وجود واشر جا به جایی خیلی سخته و باید کم کم کارامونو بکنیم.... با تک تک سلول هام دعا میکنم خدای مهربون یه سقف پر از آرامش و عشق قسمت همه ی آدم ها بکنه...آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:51  توسط مهره  | 

* هفته پیش واشر برای اولین بار پشت سر من گریه کرد....پیچ تازه رسیده بود خونه....واشر از بغل من گرفت و من بلند شدم برم توی آشپزخونه...هنوز دو قدم فاصله نگرفته بودم که واشر گریه کرد....پیچ گفت مهره داره واسه تو گریه میکنه!!! گفتم واقعا؟؟ امدم بغلش کردم و ساکت شد... دوباره دادمش به پیچ که دوباره گریه کرد....خلاصه بی خیال آشپزخونه شدم....فهمیدم به مرحله ی سخت اضطراب جدایی رسیدیم....البته فقط همون یه روز بود و روزهای بعد اینکار رو نکرد...شایدم چون از خواب بیدار شده بود گریه کرد....خلاصه باید مراقب پسرک شیطونمون باشم....یادتونه اون گردنبندی که پیچ برای دنیا امدن واشر بهم هدیه داد شکل یه پروانه بود؟؟ واشر تازگی ها توجه اش به اون جلب شده وقتی توی بغلم میگیرمش تا چشمش به اون می افته هیجانی میشه و دستشو میاره و سریع در یک حرکت پروانه رو توی مشتش میگیره.....بعد چشماش برق میزنه و به بزرگترین اندازه ی ممکن میرسه و خوشحال میشه و میخنده...انقد چشماش ذوق داره که انگاری یه پروانه واقعی شکار کردهههههه....چند ثانیه ای توی مشتش نگهش میداره و بعد سریعععع میبرش سمت دهنش...چهار دست و پا رفتنش خیلی سریع شده و دیگه عملا نمیشه تنها بزارمش روی زمین....یه کار دیگه که تازگی ها با واشر کشف کردیم اینه که بزارمش دمر بخوابه و سرشو به بغل بزارم....بعد با دستم روی پشتش ضرب بگیرم و یه لالایی بخونم...بعد ضربه ها رو از روی شونه تا نوک پا هی جاشونو تغییر بدم...اینقدر دوست داره اینکارو که خدا میدونه....صداش در نمیاد فقط هی دقت میکنه ببینه ضربه بعدی رو کجا میزنم...یه بار بین کتفش یه بار کمرش...یه بار به ساقش...یه بار کف پاش...خلاصه اینقدر دقت میکنه به این ضربه ها تا کم کم چشماش سنگین میشه و خوابش میبره...البته این کار همیشه جواب نمیده....باید زمانی باشه که خسته است و آماده ی خوابیدنه....

** چند روز پیش  گفتم یه چیزی درست کنم که سریع اماده بشه...توی نوت پت هایی که سیو کردم شروع کردم به گشتن....خلاصه برای اولین بار کیک فنجونی بدون فر درست کردم....خیلی خوب شده و خیلی خوشمزه شده بود و توی دسته ی غذاهای یه دستی و فوق العاده راحت قرار گرفت...به این شکل....حالا تصمیم گرفتم بعد از ظهر ها هر روز  دلم خواست چیزی درست کنم اولین انتخابم همین کیک فنجونی ها باشه...

*** این روزها من و پیچ همه ی سعیمونو میکنیم که واشر توجهش  به تلویزیون جلب نشه... میدونید دیگه  بهتره که کودکان زیر دو سال به هزار و یک دلیل تلویزیون تماشا نکنند... خلاصه این روزها وسیله ی برقی بدون استفاده  خونه ی ما تلویزیونه... صبح تا بعد از ظهر که من و واشر دوتایی تنها هستیم کلا تلویزیون رو روشن نمیکنم و تمام وقتمون یا بازی میکنیم یا واشر میخوابه و یا با خودش مشغوله و یا من سرگرم کارهای خودم هستم...بعد از ظهر که پیچ از سر کار برمیگرده گاهی تلویزیون رو روشن میکردیم که هی باید حواسمون می بود که واشر تماشا نکنه....  در همین راستا تصمیم گرفتیم بعد از ظهر تا 10 شب که واشر میخوابه هم تلویزیون روشن نکنیم....خلاصه  دنبال جاگزین گشتیم که خب به جای تماشا کردن تلویزیون چه کارهای دیگه ای میتوانیم انجام بدیم...یک سری پادکست رادیویی دانلود کردم به نام آسایشگاه چهرازی  و چند روزی سرمون با اون ها گرم بود..خیلی بامزه و دوست داشتنی بودند.....فکر کن با واشر بازی میکردیم یا کارهای خودمونو انجام میدادیم و در عین حال گوش هم میدادیم...بعضی قسمت هاش خنده دار بود و بعضی قسمت ها  اشک توی چشم های آدم جمع میشد...یه کار دیگر که پیچ انجام داده اینه که یه سری موسیقی بدون  کلام با ساز سنتور دانلود کرده....که شب ها اونا رو هم گوش میدیم....فعلا که به سه نفرمون خوش میگذره و حذف تلویزیون هیچ مشکلی برامون  ایجاد نکرده...

**** بالاخره اتفاق افتاد....میدونستم یه روزی شاید اتفاق بیوفته اما باورم نمیشد به این زودی ها پیش بیاد!! به واسطه ی یه دوست نویسنده ای که اینجا رو از خیلی قبل ها میخونده من به یکی از بزرگ ترین آرزوهام رسیدم....این دوستمون منو با یه هفته نامه آشنا کرد و وبلاگ ما رو به سردبیرشون معرفی کرد.... خلاصه منم یه سری یادداشت نوشتم و براشون ایمیل کردم و از بین نوشته هام یکیش انتخاب شد و هفته پیش برای اولین بار نوشته ی من توی یه ستون دوست داشتنی چاپ شد....برای هفته های بعد هم مطلب فرستادم...حالا نمیدونم چی بشه...بازم چاپ بشه یا همین یک بار فقط باشه....اما همین یه بار باعث شد من کلی ژست نویسندگی بگیرم مثلا کنار شومینه بشینم برای خودم قهوه درست کنم و خودکارمو پشت گوشم بزارم و خودمو یه نویسنده ی بزرگ تصور کنم و توی دفترچه ای که پیچ برام خرید یادداشت بنویسم...خلاصه همین یه بار اینقدر احساس های خوب به من داد که تا چند روز من توی ابر ها بودم و اولین نوشتمو به پیچ عزیزم تقدیم کردم....خدا رو چه دیدی شاید یه روزی هم یه ایده ی خوب بهم القا شد و شروع کردم به نوشتن کتابی که سالهاست آرزوی نوشتنش رو دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۳ساعت 10:50  توسط مهره  | 

* سالگرد ازدباجمون! پیچ با یه جعبه نون خامه ای امد خونه...در حال دولپی خوردن بودم که گفت برو توی کیف واشر رو نگاه کن....بدو بدو پریدم تو اتاق و توی کیفش یه جعبه دیدم اینجوری....یه ساعت خوشگل رنگ مانتو و کفشم...کلی خوشحال شدم....منم برای پیچ یه کاپشن POLO خریدم البته به انتخاب خودش و اینکه آف خورده بود و قیمتش خوب بود....شام هم با کمک پیچ درست کردیم به یاد ایام قدیم که خیلی از این مدل غذا ها میخوردیم و  همه ی چیزهای مورد علاقمون توی بشقاب بود ( نود الیت...سیب زمینی...آنیون رینگ...میگو...قارچ...ذرت و نخودفرنگی و هویج)...خوش گذشت...

** گفته بودم یه سری چیز ها رو هنوز نتونستم مدیریت کنم??یکی از این چیزا رسیدگی به سلامتی خودم بود....اولین قدم چک اپ دندون پزشکی و عصب کشی و لکه گیری و پر کردن دندونام بود....بعدم یه آزمایش خون دادم و یه سری تقویتی دکتر بهم داد که توی گوشیم الارم گذاشتم که فراموش نکنم بخورم...و با خودم تصمیم گرفتم مراقب سلامتیم باشم....و اینکه از سه ماهگی واشر موهام شدید ریزش پیدا کرد که دکتر گفت طبیعیه و دوره اش باید بگذره....خلاصه تا همین دو هفته پیش به شدت میریخت....اما الان خدا رو شکر خوب شده...نمیدونم تاثیر تقویتی هاست یا دوره ی ریزشش تموم شده....یکی دیگه از چیزهایی که تصمیم گرفتم انجام بدم خرید چیزهای خوشگل و شاد برای خودم بود....اولین قدم خرید یه لاک صورتی شبرنگی و یه تتو فوری رنگی بود...از اینایی که روی دست یا پا میچسبونی...کلی حس خوب بهم دست داد...

*** ماه های آخر بارداری میخواستم برای واشرعروسک نمدی درست کنم...اما چون تا ساعت 4 سرکار بودم و تنبل هم شده بودم  به سرانجام نرسید و فقط فکرش توی ذهنم رژه میرفت تا اینکه حدود دو هفته  پیش دوباره جرقه ی عروسک نمدی توی ذهنم زده شد و شروع کردم به سرچ کردن توی اینترنت و یه سری الگو برای خودم سیو کردم و تصمیم قطعی گرفتم که شروع کنم به خلق عروسک.... با پیچ رفتیم پارچه نمدی خریدیم..... وااااای اینقدر رنگ های قشنگ و زنده ای داشت آدم واقعا می موند کدوم رنگ ها رو انتخاب کنه....دست به کار شدم و بین ساعت های خواب واشر در طی روز شروع کردم به عروسک درست کردن...کلی عروسک درست کردم به این شکل و یه شیر خوشگل هم برش زدم اما هنوز ندوختم....فکر نمیکردم اینقدر عاشق این کار بشم ... روز اول پیچ که از سرکار امد تعجب کرد که به یه روز من یه زرافه خلق کردم...و کلی هم تشویقم کرد.....خلاصه این روزها من غرق شدم توی دنیای نمدی....اگه واشر بین کارام بیدار نشه اصلا گذر زمان رو متوجه نمیشم....این روزها شدم مثه شخصیت اصلی کتاب کارت پستال که پست قبل گفتم....اون غرق می شد توی درست کردن کارت پستال و من غرق میشم توی درست کردن عروسک های نمدی...خیلی حس قشنگیه....فک کن هنور یه عروسک تکمیل نشده انگار همه ی الگو ها پرینت گرفته شده توی گوشم داااد میزنن مهرهههههه بعدش منو درست کن....لطفا منو درست کن...و من با همه ی خستگی یکی دیگه رو شروع میکنم و هی توی دلم دعا میکنم واشر بیدار نشه و بتونم یه کوچولو استراحت کنم.....

**** یک کیلو دیگه کم کردم....الان فقط ۵ کیلو مونده تا قبل بارداری...همچنان بدون رژیم یا کار خاصی...یه کاغذ چسبوندم به بوفه و هر چند روز یه بار وزنمو مینویسم....چند روز پیش پیچ گفت مهره واقعا اینقدر لاغر شدی؟! چقدر خوب!! چیکار میکنی؟... خلاصه به پیچ گفتم اگه به وزن قبل بارداربم برسم برام جایزه میخری???خندید و گفت الانم خیلی خوبی و اگه بخوای برات جایزه میخرم....کلی خوش خوشانم شد و گفتم نه ۵ کیلو دیگه هم کم میکنم...

*****واشر 6 ماهش تموم شد!! و ماه مهر براش پر از اتفاق ها و کارهای بزرگ بود....کاملا دیگه چهار دست و پا شده ولی برای جلو امدن سینه خیز میکنه....علاقه ی خیلی زیادی داره که دستاشو بگیرم و بلند شه و بایسته...غذای کمکی رو رسما شروع کردیم....ماه پیش نهایت 6 یا 7 بار بهش فرنی دادم...اما دیگه الان هر روز فرنی یا حریره بادوم  براش درست میکنم....یک موضوع خیلی مهم که خیلی از بابتش خوشحالم اینه که خواب واشر هنوز همون نظم قدیمو داره و  اکثر شب ها ساعت 10 دیگه میخوابه....(البته اگه خونه ی خودمون باشیم و مهمون نداشته باشیم)...و ما هم 10 به بعد کلی فیلم میبینیم و  چیزهایی خوشمزه که من طول روز درست کردمو میخوریم...یه گروه جدید درست کردم در مورد معجزات آشپزخونه توی ذهنم....با عنوان "غذاها و دسر های یه دستی"....الان تقریبا یه ماهی هست که کلی چیز توی این گروه قرار گرفتند....جریانش اینه که واشر عاشق اینه بغلش کنم و بریم توی آشپزخونه و من غذا درست کنم و اون توی بغلم تماشا کنه....یعنی به خدا صداش در نمیاد یه ساعت....فقط با چشماش دست منو دنبال میکنه که چیکار میکنم....گاهی که غر غر میکنه بخاطر دندوناش و فقط میگه منو بغل کن...منم بغلش میکنم و میریم توی آشپزخونه و مشغول میشیم....کلی غذاو دسردرست کردم توی این چند وقت...یه سری توپ خوشمزه به مناسبت نیم سالگی واشر درست کردم  و یه روز جمعه هم پیتزا مرغ درست کردم با این پودر خمیر پیتزا های حاضری که برای اولین بار امتحان کردم....خیلی خوب بود و به نظرم می ارزه...یه دسر خوشمزه + یه ژله میوه هم درست کردم....یه شب هم یه مدل کوکی میکری درست کردم که محشر شد....و 30 تا کوکی در عرض 24 ساعت خورده شد و فردای اون روز دوباره درست کردم و بردم خونه ی مامانم...اینقد نرم و لطیفه آدم براش غش میکنه...این کوکی ها رو با همون دم نوش پست قبل خوردیم و فیلم دیدم....

****** واشر هر 4 ساعتی که بیداره معمولا یه ساعت میخوابه....چند روز پیش بردمش توی اتاق و براش کتاب خوندم  و بازی کردیم و حسابی خسته شده  بود...همین طوری کتابو باز گذاشتم بالای سرمون و پیشش دراز کشیدم و لالایی خوندم و واشر خوابید....منم امدم از اتاق بیرون و مشغول کارای خودم شدم...بعد نیم ساعت حس کردم صدا میاد...رفتم توی اتاق که یه سر به واشر بزنم...دیدم بی صدا بیدار شده و چرخیده و کتاب که بالای سرش گذاشته بودمو داره نگاه میکنه اینجوری....یعنی عاشقش شدم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 15:23  توسط مهره  | 

*مرخصی زایمانم تموم شد! به همین سادگی و به همین سرعت... بدون اندکی تردید تا اطلاع ثانوی سرکار بر نمیگردم. با اینکه عاشق محیط کارم و همکارام بودم و خیلی بهم خوش میگذشت اما فعلا اولویت اولم واشر عزیزمونه....تا عید که مطمئنم نمیرم....حالا ایشالله بعد عید دوباره تصمیم میگیرم.


** امسال روزهای اول پاییز پر از حس های خوبه برای من...پارسال در چنین روزهایی احساس تهوع حتی یه لحظه ازم دور نمیشد....اما امسال خوشحالم و پر از حس های خوب....چند روز پیش پیچ گفت مهره من از تیر میخواستم برات کتاب بخرم که تا الان فرصت نشد بود اما امروز دیگه نقشه اجرا شد و اینو برات خریدم. کلی خوشحال شدم...بیشتر از خود کتاب عاشق متن داخلش شدم...یادتونه بعد از خوندن کتاب "چه کسی باور میکند" میگفتم آرزوم این بود که من نویسنده این کتاب میبودم؟؟ حالا این کتاب جدید هم از همون نویسنده است و من هر روز ظهر وقتی واشر میخوابه بساط کتاب و سینی خوراکیمو میارم و میخونم و میخورم....البته هنوز تموم نشده ...

*** واشر بعضی قسمت های خونمون و خیلی دوست داره....مثلا عاشق اینه بغلش کنیم ببریم توی آشپزخونه رو به در یخچال وایسیم و اون با دوستاش بازی کنه....اگه یه ساعت کسی قدرت داشته باشه رو به دوستاش نگهش داره اصلا صداش در نمیاد....ولی حیف که خسته میشیم...واشر بزرگ شده....بزرگ شدنش رو از کمد لباس هاش میفهمم...یکی از تفریحات این ۵ ماه گذشته من رفتن سر کمد و اندازه کردن لباس های جدیده...واقعا حس قشنگیه که با خودم میگم اینم اندازش شد...بعد لبخند میزنم...ماه پیش وقتی که رفتم سر کمدش و دندونی رو برداشتم باور نمیشد که به مرحله ی خارش لثه رسیدیم....و امروز  وقتی توی ظرف خودش براش فرنی درست کردم و با قاشق خودش دهنش کردم فهمیدم مرحله ی سخت "فقط شیر مادر" تموم شده و حالا رسیدیم به مرحله ی "شیر مادر + غذای کمکی"....خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم بخاطر به سلامت گذشتن از اون مرحله ی سخت....روزهای اول شیرم خیلی کم بود....واشر هم تپلی بود و اون حجم کم شیر اصلا جواب گو نبود....اما خدا رو شکر اوضاع خوب شد و روحم به آرامش رسید....

**** من و پیچ علاقه ی خیلی زیادی به انواع نوشیدنی ها داریم....و داشتن شربت توی یخچال یه امر خیلی مهمه برامون....در همین راستا چند روز قبل پیچ خاکشیر خرید و من خیس کردم و آماده توی یخچال گذاشتم و هر وقت تشنمون میشه خاکشیر با زعفرون و گلاب و آبلیمو میخوریم و واقعا خوشمزه است....یه کار دیگه که کردیم...یه دم نوش خود ساخته درست کردیم و خیلی خوب شده...یه سری سیب رو اسلایس کردم و خشک کردم بعد توی یه ظرف با چوب دارچین ریختم به این شکل...بعد شب ها یه ساعت بعد از شام یه پیمانه از این دم نوش ها رو دم میکنم و با پیچ میخوریم....عطر دارچین و سیب محشرهههه...مخصوصا اینکه سیب های ما شیرین بود و موقع خوردن نیاز به قند یا شکر نداره و شیرینی طبیعی داره...یه غذای حاضری و فوق العاده فوری پیدا کردم و یه شب که بیرون بودیم و دیر امدیم خونه سریع دست به کار شدم....سوسیس خامو توی بلندر ریختم و با تخم مرغ و پودر سوخاری مخلوط کردم بعدم سرخ کردم و نتیجه این شد...برای تنوع خوب بود....یه دسر خوشمزه هم درست کردم....بستنی همراه با ژله...اونم واقعا خوب بود...بستنیمون وانیلی بود و ژله تمشکی بود....بعد مزه ی ترش و شیرین داشت این دوتا کنار هم خیلی خوب بود...

***** ماه مهر برای من یعنی خرید لوازم تحریر...این روزها که با پیچ هر فروشگاهی که میریم من به غرفه لوازم تحریر نگاه میکنم و از دور دلم قنج میره....یکی از آرزوهام الان اینه که واشر بره مهدکودک بعد با یه لیست بلند بالا برم و براش خرید کنم...خلاصه چند روز پیش پیچ امد خونه و دیدم برام مداد رنگی خریده...اینقد خوشحال شدم...خیلی وقت بود تصمیم داشتم کتاب های رنگ آمیزی واشر رو رنگ کنم که واشر توی هر صفحه یه تصویر رنگ شده ببینه...خلاصه یه روز دست به کار شدم...خیلی حس خوبی بود...بیشتر از واشر خودم کیف کردم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:39  توسط مهره  |