* نمیدونم چرا میگند نوه از بچه ی خود آدم شیرین تره...به احساس مامان و بابای خودم و مامان و بابای پیچ به واشر کاری ندارم اما الان خودم هی میام فکر میکنم یعنی ممکنه موجودی شیرین تر و نفسسسس تر از واشر برای "من" باشه? و جوابش همیشه فقط یه ننننههههه بزرگه! مخصوصا این روزها... یه هفته بعد از چهل روزگی با تلاش های فراوون واشر روال زندگیشو با ما تنظیم کرد و شب ها حدود ساعت ۱۲ تا ۸ صبح میخوابه و نهایت ۳ دفعه واسه شیر خوردن بیدار میشه...با خودم فکر میکنم اگه روال قبل رو ادامه میداد و نمیخوابید قطعا من افسردگی میگرفتم...البته از ساعت ۱۰شب میخوابه اما حدود ۱۱شب یه بار بیدار میشه و شیر میخوره و با چشمای باز نگامون میکنه و دلش بازی میخواد و بعد از اندکی!بازی و خنده دیگه عمیق میخوابه....

** قبل بارداری و دوران بارداری خیلی کیک درست میکردم....از شرکت میومدم و میپریدم توی آشپزخونه و شروع به کار میکردم...اما توی این چند وقته گذشته از تولد واشر هیچی درست نکردم...پیچ هم یه ماهی هست که هی میگه مهره چرا دیگه کیک درست نمیکنی...واقعا هم با وجود یه فرشته بند انگشتی نمیشه...خلاصه هر از چند گاهی پیچ فیلش یاد هندوستان میکرد و سراغ کیک از من میگرفت آخر گفتم پیچ جان بیا از این شیرینی فروشی که کیک های خونگی داره کیک بخریم که پیچ قبول نکرد و گفت دوست دارم تو درست کنی....خلاصه یه روز ظهر بعد از اینکه واشر روی پام خواب بود و من تنهایی داشتم نهار میخوردم عزمم رو جزم کردم که بعد از نهارم کیک درست کنم....واشر رو خوابوندم رو به تلویزیون و خودم همزن و بقیه ی وسایل رو برداشتم و رفتم توی اتاق واشر کارهای صدا دار رو اونجا انجام دادم....هر ۲ یا ۳ دقیقه هم همزن رو خاموش میکردم و گوش میدادم ببینم صدای واشر میاد یا نه....خلاصه کیک رو توی قالب ریختم و گذاشتم توی فر و پریدم سر کوه ظرف های استفاده شده و بهشون سر و سامون دادم و دیدم هنوز واشر خوابه و وقت دارم ژله موز درست کردم و بعدش به یاد پارسال ماه رمضون برای افطار دمی ماش و کباب تابه ای درست کردم...کیک رو هم برش دادم و گذاشتم توی یخچال....خلاصه یه ساعت به افطار پیچ امد و تا چشمش به قالب خالی توی سینک افتاد با کلی ذوق به واشر گفت مامانی برامون کیک درست کرده! درست کردن کیک واسه خودمم خیلی خوب بود و پر از حس های خوب شدم...بعدش با خودم کلی فکر کردم دیدم پیچ بخاطر دوست داشتن کیک اصرار نمیکرد که درست کنم...پیچ منو وقتی پر از احساس معجزه و زندگی ام دوست داره...

 *** واشر سکوت رو دوست نداره باید وقتی بیداره باهاش حرف بزنیم و یا شعر بخونیم و بازی کنیم تا ساکت دراز بکشه رو زمین...وگرنه باید بغلش کنیم و را بریم....چند روز پیش پیچ تازه از سر کار امده بود منم دهنم کف کرده بود از بس با واشر حرف زده بودم....از پیشش بلند شدم که بساط افطار رو درست کنم...هنوز ۵ دقیقه نشده بود که شروع کرد به غر غر کردن که به من توجه کنید...من توی آشپزخونه بودم و پیچ رفت سراغ واشر و شروع کرد به صورت ریتمیک خوندن...عشق من مهره...خوشگل من مهره....عزیز من مهره....عسل من مهره....واشر هم ساکت شده بود و با دقت داشت به بابایش گوش میداد....از آشپزخونه امدم بیرون با یه لبخند گنده...گفتم پیچ اینا که میخونی واقعی هستند?? گفت آرهههه معلومه!! بعدم دوباره ادامه داد...عشق من مهره....خوشگل من مهره....عزیز من مهره...عسل من مهره....

**** بعد افطار واشر خوابیده بود ما هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم....یه باره گفتم چقد دلم میخواد برم استخر...پیچ هم گفت خب برو چرا نمیری? گفتم به خاطر واشر...چیکارش کنم??? گفت بعد افطار من میرسونمت خودم با واشر توی ماشین میشینیم تو برو ۴۰ دقیقه بعد بیا....نگاش کردم ببینم تعارف میکنه یا داره واقعا راه حل میده....گفتم تو ۴۰ دقیقه تو ماشین نگه اش میداری??? گفت آرهههه...قبلش خوب بهش شیر بده...بعدم زود بیا و توی ماشین بهش شیر بده....اینقد خوشحال شدمممم که داشتم بال در میاوردم...فردا شبش رفتم مایو و کلاه خریدم (آخرین باری که استخر رفته بودم ۱۵ سال پیش بود فک کنم...که کلاس آموزشی میرفتم) پیچ هم عینک شنا خودش رو داد به من... خلاصه یه روز بعد افطار شال و کلاه کردیم و رفتیم استخر....واشر و پیچ توی ماشین موندن و من رفتم....اینقد خوب بود!!! کلی روحیه ام عوض شد...واقعا نیاز داشتم یه زمان خیلی کوچیک برای خودم باشم...وقتی برگشتم منتظر بودم پیچ کچل شده باشه....ولی دیدم نهههه پدر و پسر کلی باهم بازی کردند....

*****و دوباره ۱۹ تیر سالگرد یک معجزه....امسال سالگردمون رو کنار یه فرشته ی بند انگشتی جشن گرفتیم...من برای پیچ یه پیراهن آبی آسمانی خریدم و پیچ هم برای من یه شلوار و یه شال صورمه ای خرید....بعدش کلی فکر کردیم که چقدرررر کنار هم بزرگ شدیم و حالا یه قهرمان کوچولو داریم که ما شدیم پدر و مادرش....

****** زمانی که اولین ماه عسل رو رفتیم وقتی برگشتیم با خودم عهد کردم تمام مسافرتامون با پیچ برامون طعم عسل داشته باشه...و خدارو شکر تا الان همشون بوده...و حالا این روزها با خودم فکر میکنم چرا مسافرت با یه فرشته بندانگشتی ۲ ماه و خورده ای نمیتونه ماه عسل باشه...(البته هفته گذشته رفتیم دیار پیچ و واشر کمال همکاری رو کرد توی راه)...خلاصه داریم میریم هانی مون شماره ۵ با حضور افتخاری واشر عزیزمون....یادتونه سریال خداحافظ بچه و ندیده ی ننه نصرت? حالا موضوع هانی مون این دفعه هم همینه...مامان بزرگ مامانم زنده هستند....و نسبت واشر با اون بنده خدا از نوه و نتیجه میگذره و میشه ندیده!!خلاصه اینکه داریم میریم لاهیجان شهر کوکی های خوشمزه ...اول قرار بود با یه ماشین یعنی ماشین مامانم اینا بریم اما بعد دیدیم با وجود واشر بهتره ما هم ماشینمون رو بیاریم....خلاصه گوش شیطون کر همین پنج شنبه بعد وقت اداری حرکت میکنیم و به امید خدا اگه عمری باقی بود بعد از عید فطر برمیگردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:22  توسط مهره  | 

* یادمه اولین روزی که خونه ی خودمون تنها شدیم و قرار بود نهار درست کنم ۵شنبه بود و پبچ هم زود میومد....خلاصه تصمیم گرفتم آلبالوپلو درست کنم که پبچ خیلی دوست داره....تا برنج رو ریختم توی قابلمه و آب جوش امد هنوز دوتا غل نزده بود که واشر بیدار شد....مجبور شدم زیرش رو خاموش کنم و برم پیش واشر....نیم ساعتی درگیر واشر بودم تا دوباره خوابید و امدم توی آشپزخونه....فک کن برنجم نیم ساعت توی آبجوش مونده بود سریع آبکش کردم و آلبالوها رو مابینش ریختم و دمش کردم....چشمتون روز بد نبینه....پیچ امد و  تا امدم برنج بکشم شکه شدم....همه ی برنج ها بهم چسبیده بودند و افتضاح مال یه لحظه اش بود...ما که خوردیمش و پیچ هم کلی به به و چه چه کرد که درسته قیافش خوب نشده اما مثه همیشه خوشمزه شده...

** واشر خوب زمانی به دنیا امد...هوا عالی بود و نگرانی برای سرما خوردنش نداشتیم....برای همین از هفته دوم همه جا بردیمش از مهمونی بگیر تا خیابون و خرید و رستوران....البته از حق هم نباید بگذریم که واشر هم کمال همکاری رو باهامون کرد و همچنان هم میکنه...الان که یه مقداری توجه اش بیشتر شده انگاری میفهمه میخوایم بریم بیرون...اول خودمون حاضر میشیم و بعد کیف وسایل واشر رو مرتب و چک میکنیم...و در آخر میریم سراغ واشر...و لباس هاشو عوض میکنیم...تو این مرحله واشر کلی ذوق میکنه و میخنده....چند شب پیش هم رفتیم بیرون و واشر با چشمای باز و لپ های افتاده همه جا رو با دقت نگاه میکرد....خلاصه سر از یه کتاب فروشی در آوردیم و تا چشمم به قفسه کودکان افتاد لبخندم کش امد با دیدن حسنی ما به بره داشت...کتاب بچگی های خودم که عاشقش بودم... سهم واشر دوتا کتاب شد یکی همین حسنی و یکی خروس نگو یه ساعت....و سهم من و پیچ گزیده اشعار اخوان ثالث شد....خلاصه از همون شب کتاب های واشر رو براش میخونم و چون شعری و ریتمیکه با دقت گوش میده و وسطش هی میگه booboo...این یعنی دوسش داره.

***  دیروز که اولین روز ماه رمضون بود اصلا یاد عشق ماه رمضونی خودم نبودم...و وقتی پیچ از در با یه جعبه زولبیا و بامیه امد و یاد دوغ توی یخچال افتادم داشتم بال در میاوردم که میتونم به یاد اصفهان و گوشفیل و دوغ خوشمزه اش زولبیا با دوغ بخورم...یادش بخیر ماه رمضون و دهکده المپیک و لونمون رو به تلویزیون...امسال باید لونه رو یه کم گسترش بدیم بخاطر فرشته ی بند انگشتیمون...از وقتی هوا گرم شده ما کولر رو که روشن میکنیم در تراس رو هم باز میزاریم و چند تا پشه امده توی خونمون و همون شب اول واشر کوچولو رو نیش زدن! در همین راستا پشه بند خانواده که مال مامانم اینا بود رو زدیم و سه تاییمون توی پشه بند خوابیدیم...خیلی خوب بود و کلی خندیدیم....پیچ میگفت خیلی خوبه فقط وارد شدن بهش یه کم سخته!!! اخه درش بین مبل ها باز میشد و باید سینه خیز واردش میشدیم و واشر رو هم باید دست به دست میکردیم....هه هه

**** دو ماه گذشت... صبح که پیچ میخواست بره واشر رو بوسید و توی گوشش گفت قهرمان کوچولو بابا...بعدم رفت...منم ساعت ۱۰ وقتی واشر حسابی شیر خورده بود بغلش کردم و براش توضیح دادم گاهی برای حفظ سلامتی باید یه اتفاق هایی بیوفته که شاید زیاد خوشایند نباشه...بعدم بوسیدمش و بهش گفتم تو قهرمان کوچولوی ما هستی و لباس تنش کردم و رفتیم مرکز بهداشت.... وقتی رسیدیم توی توضیحاتم برای واشر یه بار اسم واکسن دوماهگی رو آوردم و با بسم الله و یه بغض گنده دکمه های سرهمیش رو باز کردم و بغلش کردم...و چند دقیقه بعد صدای گریه قهرمان بندانگشتی ما....وقتی بغلش کردم با چشمای اشکیش داد میزد چرا مامان??? چرا ازم محافظت نکردی??? بغلش کردم و کلی بوسیدمش و توی سالن بهش شیر دادم و کوچولو بند انگشتی من خوابید... باید مادر باشی تا بفهمی دیدن چشم های اشکی از درد و ترس فرشته کوچولوت با قلبت چیکار میکنه...باید مادر باشی...

پی نوشت: بچه ها بخاطر موضوعاتی که سر همون ۵ ساعت که عکس واشر رو گذاشته بودم پیش امد (همون موقع که عکس توی وبلاگ بود نه کامنت های قبل و بعدش)دیگه پیچ راضی نیست عکس بزارم...خودمم خیلی دل چرکین شدم اما دوست داشتم به زودی زود راضیش کنم اما فعلا به هیچ عنوان راضی نیست...تا ببینیم در آینده چی پیش میاد. و یه موضوع دیگه جدا از عکس...یکی از دلایلی که یه مدتی من یهویی غیب میشم اینه که اینجا هر کسی از من یه انتظاری داره و انگاری من باید بخاطر همه چی توضیح بدم....خواهش میکنم اجازه بدید آزاد و رها و بدون قید و شرط بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 15:6  توسط مهره  | 

* منتظر بودم یه روزی وقت بشه و مثه همیشه بشینم پای لپ تاپم و شروع کنم به نوشتن و ویرایش کردن و بعد پست بزارم اما دیدم عمرا همچین وقتی پیدا نمیشه و هر دفعه خواستم بشینم و بنویسم یه موضوعی پیش امده که بعد دو خط مجبور شدم بلند شم....خلاصه به این نتیجه رسیدم باید مدل پست گذاشتنم رو عوض کنم.....این پست رو توی گوشی نوشتم...نوشتن اینجا یه خوبی که داره اینه که توی "حداقل" تایم های استراحت هم میتونم دو خط بنویسم...

** یادمه وقتی قرعه کشی جام جهانی انجام شد و تاریخ بازی های ایران مشخص شد هی توی دلم لبخند میزدم که زمان بازی های ایران من یه فرشته کوچولو توی بغلم دارم و از تصورش قند توی دلم آب میشد...و حالا دیشب واشر توی بغلم بود و من گوشاشو گرفته بودم تا از جیغ و داد تماشاگر نماها نترسه اخه ما گروهی بازی های ایران رو میبینیم...به صورت معصومش که نگاه میکردم دلم میخواست درسته قورتش بدم...

 *** گاهی که توی آشپزخونه هستم مکالمات پبچ و واشر رو میشنوم خندم میگیره....دیروز پیچ داشت به واشر میگفت بابایی تو نمیدونییییی بابا بودن چه حسی داره....تو حداقل شاید بدونی بچه بودن چه حسی داره.....بعد به باره گفت اصلا میدونی حداقل یعنی چی??من گوش میدادم و توی دلم میخندیدم...یه باره گفت مهرهههه معنی حداقل و حداکثر رو چه جوری بهش بگم....دوتاییمون بلند بلند خندیدیم.

****عمل من واقعا بدون درد بود همیشه شنیده بودم که میگند سزارین بعدش درد داره ولی واقعا عمل من بدون درد بود...فک کن ساعت ۱۲ شب من وارد بخش شدم....صبح ساعت ۸ پرستار امد گفت دکترت گفته ساعت ۱۰ باید بلند شی و راه بری....گفتم میشه الان بلند شم??? گفت نههههه.....گفتم اخه کمرم درد گرفت از بس خوابیدم....داشت شاخ در میاورد گفت اتاق های دیگه میرم با گریه میگند ما نمیتونییم....یا مثلا مسکن هر ۸ ساعت رو میگفتم درد ندارم برای همین هر ۱۰ ساعت میاوردن...خلاصه داشتم واسه یه دوستی تعریف میکردم که چرا میگند سزارین درد داره که گفت مهره با اون همه دعا تو هر مدل زایمانی که میکردی درد نمیداشتی....یه باره دلم روشن شد که راست میگه من یه کوه دعا و انرژی مثبت پشت سرم داشتم....یه دنیا ممنونم ازتون....الهی هزاران برابرش به خودتون برگرده دوستای مهربونم.

***** هفته دوم اون ساق شلواری که خریده بودم (و اینجا هم نوشته بودم) اندازم شد...اصلا از بیمارستان که امدم حدود ۸ کیلو کم کرده بودم....خلاصه لاغر شدم.... این هفته به زور شلوار قبل بارداریم رو پام کردم...درسته کمرش رو به زور بستم اما همونم باعث شادیم شد....پبچ تا منو با شلوار جینم دید خندید گفت مهره داری به روزهای اوجت برمیگردی....باورتون میشه ما عکس های آتلیه بارداری رو این هفته گرفتیم....طفلکی چند بار زنگ زده بود اما ما درگیر تولد واشر بودیم....خلاصه دوتا شاسی ها رو گرفتیم و من شکه شدم از شیکمم....به پیچ میگم واقعا من اینقدرررر چاق بودم? خیلی زود فراموش کردم...الان گاهی دلم برای شیکم گنده با تکون های ناگهانی تنگ میشه...یکیش رو زدیم بالای شومینه و یکی رو زدیم توی اتاق واشر جهت یادگاری.

***** پیچ میپرسید به نظرت بچه داری سخته مهره? گفتم آره خیلی سخته اما من حاضر نیستم به هیچ عنوان به راحتی قبل برگردم...یه روزهایی حس میکنم واشر از اول آشنایی من و پیچ همراهمون بوده....خیلی عجیبه انگاری خانواده ی ما ار همون اول سه نفره بوده....با همه ی این تفاسیر از روزی که واشر از آب و گل در امده چند شب گذاشتیمش پیش مامانم و با پیچ رفتیم بیرون و برای خودمون راه رفتیم و دونفره خوش بودیم....و بعد یه ساعت با دل هایی که برای واشر یه ذره شده بود برگشتیم و کلی بوسش کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 12:15  توسط مهره  | 

* چهل روزه که ما یه فرشته ی بند انگشتی توی خونمون داریم...با اینکه نگه داری از یه فرشته کوچولو بی نهایت سخته اما توی تمام این لحظه ها ما هزار بار خدای مهربون رو شکر کردیم...واشر کوچولوی ما شب ها نمیخوابه! خیلی کم پیش میاد گریه کنه اما نمیخوابه و شب ها با چشمای باز بهمون نگاه میکنه دوست داره باهاش حرف بزنیم و بازی کنیم....بعد اگه بهش توجه نکنیم اول غر غر میکنه و بعد میزنه زیر گریه...خلاصه فعلا برنامه ی زندگیش رو بر عکس ما تنظیم کرده...

**  دو روزه واشر مسلمون شده و پوست ما کنده شده! البته فقط همون لحظه اذیت شد و خیلی گریه کرد روز بعد با کمک قطره ی استامینوفن ساکت بود و میخندید...وقتی صدای گریه ها و جیغ هاش رو از پشت در میشنیدم بدون کنترل اشکام میریخت...

*** دلم میخواد کتاب بنویسم کتاب تجربه های این چهل روز...دلم میخواد چیزهایی رو بنویسم که خودم  الکی بخاطرش استرس داشتم و الان که گذشته میبینم اون لحظه ها از جیبم رفته اما حیف وقت ندارم! این پست رو هم گذاشتم صرفا جهت اطلاع اینکه ما خوبیم و تمام وقت در اختیار فرشته ی بند انگشتیمون هستیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 21:3  توسط مهره  | 

* آخرین باری که رفتم سونوگرافی...یه سونوگرافی معمولی و سیاه.....دکتر دستگاهش رو حرکت داد و شاید حدود 2 ثانیه روی صورت واشر ایستاد...خندم گرفت... توی ذهنم امد این که پیچ بود توی شیکمم نه واشر....تا از اتاق امدیم بیرون گفتم وااااای پیچ چقدر شبیه تو بود!! پیچ گفت تو توی اون سیاهی چیزی هم دیدی؟؟ تعجب میکردم اون متوجه نشده....فیلم سونوگرافی رو دوباره و سه باره و هزار باره تماشا کردیم و من هر دفعه مطمئن تر میشدم که واشر کپی پیچ میشه....فیلم رو به مامان و بابام هم نشون دادم اون ها هم متوجه چهره ی واشر نمیشدند....و حالا وقتی واشر رو میبینم خندم میگیره که واقعا انگار پیچ کوچولو شده...البته هستند کسایی که وقتی واشر رو میبینند میگند شبیه توئه مهره....یا گاهی میگند شبیه داداش منه....که البته هست واقعا اما قسمت قالب چهره واشر شبیه پیچ عزیزمه...

** واشر توی بیداری همیشه اخم کرده...مخصوصا وقتی باهاش صحبت میکنی و انگاری میخواد دقت کنه....ولی توی خواب اغلب میخنده برای خودش و من براش ضعف میکنم...هفته اول عمه جونم امد خونمون داشت با واشر حرف میزد میگفت واااااای تو مامان و بابای به این خوش خنده ای داری چرا خودت همش اخم کردی؟؟ هه هه....چند روز پیش هم پیچ عکس واشر رو به دوستاش نشون داده بود همشون گفتند بهش چی میگفتی اینجوری اخم کرده؟؟ پیچ هم گفته داشتم بهش جاوا اسکریپ آموزش میدادم اونم تمرکز کرده!! هه هه....حالا چیزی که جالبه اینه که واشر تا حالا با صدا نخندیده...البته اغلب خنده ها توی خواب اتفاق می افته که میگند حرکت عضلات صورته نه خنده واقعی....به هر حال یه روز صبح توی هفته ی دوم  پیچ داشت حاضر میشد بره سرکار...من و واشر روی تخت خوابیده بودیم و پیچ در حال رفت و امد بود و داشت حاضر میشد...کتش رو تنش کرد و روشو به واشر کرد و گفت بابایی کاری نداری؟؟ بعدم پیشونی واشر رو که غرق خواب بود بوسید و از اتاق داشت میرفت بیرون...شکه شدم که من چی پس؟؟؟ رسیده بود دم در که گفتم مامان نی نی هم هیچییییی!!! خندید و برگشت و منو هم بوسید....گفت بابا هنوز کیفم توی اتاق بود میخواستم غذامو برم بیارم...منم میخندیدم و میگفتم آرههههههههه حتما!! منو یادت رفته بود....پیچ هم میخندید...یهو واشر توی خواب شروع کرد به بلند بلند خندیدن...من و پیچ رو میگی میخواستیم درسته قورتش بدیم...اینقدر ذوق کردیم که نگو....بعد از اون چند بار دیگه هم توی موقعیت های دیگه اتفاق افتاد...در حین مکالمه ی من و پیچ واشر با صدا خندید...و ما هم از خنده ی اون خندیدیم....

*** پیچ غلظت خون داره و مرتب خون میده و میدونید کسایی که غلظت خون دارند خوابشون سنگینه...برای همین پیچ توی این سه هفته از تولد واشر خیلی کم پیش امده که با صدای گریه ی واشر  از خواب بیدار بشه....چند شب پیش ها که برای اولین بار سه تایی توی خونه تنها بودیم و واشر تمام طول شب رو سنگ تموم گذاشت و هر 10 دقیقه بیدار شد فقط یه بار پیچ اون وسط ها چشماشو باز کرد و گفت مهره تو خیلی برای واشر زحمت میکشی و از خودت مایه میزاری...من واقعا ازت ممنونم....و بعد دوباره خوابید...من با چشمایی که زیرش کبود شده فقط نگاش کردم...خندم گرفت...

**** یادتونه میگفتم چرا روال زندگی توی هفته های اول بهم میریزه اونم با توجه به اینکه بیشتر ساعت شبانه روز نوزاد خوابه؟؟ و برام سوال بود....خب الان مینویسم برای اینکه برای دیگران سوال نباشه...واشر بیشتر شبانه روز رو خوابه امـــــــــــــــــا باید هر دو ساعت  اگه خودش بیدار نشه  بیدارش کنم و بهش شیر بدم....حدودا نیم ساعت شیر میخوره....یه ربع پرسه ی بادگلو زدن طول میکشه و بعدش اگه شانس باهام باشه خودش میخوابه...امــــــــــــا اون روی دیگه سکه هم هست...خودش قبل از دوساعت بیدار میشه....نیم ساعت شیر میخوره و یه ربع پرسه ی بادگلو زدن طول میکشه و بعد دیگه نمیخوابــــــــــــــه....گاهی خوش اخلاقه و نگات میکنه و دلش میخواد باهاش حرف بزنی امـــــــــــــــــــــــــــــا گاهی هم بد اخلاقی میکنه و واقعا میمونم دیگه چیکارش کنم! حالا این وسط پروسه ی تعویض و شست و شو رو هم در نظر بگیرید گاهی هر دو ساعت گاهی هر 6 ساعت.... با همه ی این تفاسیر حالا میفهمم و به همه ی مامان های دنیا حق میدم که برنامه ی خوابشون و روال زندگیشون بهم بریزه...

***** یه چیز جالب بگم از روز عمل.....وقتی به هوش امدم داشتم با پرستار حرف میزدم و هی سوال های علمی میپرسیدم...چیزهایی که خونده بودم که البته دونستنش توی اون شرایط چیزی رو تغییر نمیداد ولی چون توی حال و هوای بیهوشی بودم انگاری خیلی برام مهم بوده...یهو پرستاره برگشت گفت شما از کادر بیمارستانی؟؟ هههههه هههههه...مامانم و پیچ که پیشم بودند کلی خندیدند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 17:26  توسط مهره  | 

اضافه شد: دوستای مهربونم بازم شرمنده محبتتون شدم....عکس پسرک تحفمون رو بازم میزارم....به زودی زود....

سلام

یه دنیا ممنونم بخاطر همه چی....یه دنیا واقعا در مقابل این همه محبت خیلی کمه....من از خدای مهربون فقط و فقط میخوام که هزار برابر این دعا های نوشته شده و نوشته نشده رو به خودتون و عزیزانتون برگردونه…و ممنونم بخاطر تبریکاتون...کمتر از 1 ساعت دیگه مونده برای تموم شدن اولین هفته ی زندگی واشر...

و من حالا یک مادرم و پیچ یک پدر....اولین جمله ای که بعد از دیدن دو خط موازی توی ذهنم امد....و حالا معنای واقعیش رو میفهمیم.... فتبارک الله احسن الخالقین ....

واشر کوچولوی ما چهل هفته و دو روز صبر کرد...و روز آخر قبل شروع درد ها مکونیوم دفع کرد و دکترم تشخیص سزارین اورژانسی داد...و بعد از به دنیا امدن واشر کوچولو دکترم گفت خیلی خوب شد که صبر نکردیم چون با این وزن نی نی نمیتونستی طبیعی زایمان کنی....

خلاصه  نتونستم چیزهایی که تمرین کرده بودم رو اجرا کنم...از لحظه ای که دستور بستری دادند تا لحظه ای که تصمیم به سزارین شد لیستم توی دستم بود و دعا میکردم....(غیر لیست اینجا یه لیست دیگه هم داشتم از دوستان و فامیل )...خدا رو چه دیدی شاید خدای مهربون دعای یه مامان نگران و معلق بین زمین و آسمون رو قبول کنه....

 با اینکه قبل از به دنیا امدن واشر خیلی دوسش داشتم و احساسم نسبت بهش واقعی بود....اما با به دنیا امدنش شکه شدم....از حجم زیاد دوست داشتنش....من خیلی چیزها در مورد بارداری و به دنیا امدن نی نی خونده بودم اما هیچ جایی هیچ کسی ننوشته بود بعد به دنیا امدن نی نی یه حجم زیاد دوست داشتن توی تک تک سلول هات جریان پیدا میکنه....خیلی خیلی بیشتر از چیزی که توی تصورت میگنجه...

هفته اول خوب بود با همه ی سختی ها خوب بود...گاهی که به کوچولویی که کنارم دراز کشیده نگاه میکنم باورم نمیشه این همون جایزه ی تخم مرغ شانسی ماست که بالاخره چشممون به جمالش روشن شد...ببخشید دیر نوشتم...واقعا چند روزه هر روز صبح که بیدار میشم میگم امروز مینویسم...اما واقعا وقت نشده!! و الان که تونستم بیام واشر کنار بابایش خوابیده و من امدم که فقط تشکر کنم از مهربونی و بزرگی بی اندازه ی شما...

این شما و این هم پسرک شکوفه های صورتی 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:2  توسط مهره  | 

سلام. 

خیلی خیلی خوشحالم. دیدم درست نیست خوشحالیمونو با شما که همیشه با ما بودید تقسیم نکنیم.دیشب پسرک شکوفه های بهاری حدود ساعت 11 بدنیا اومد. 

حال هردو تاشون خوبه. این پست فقط برای اطلاع رسانی سریع به شما و اونم از توی بیمارستان ارسال میشه. بعدا خود مهره میاد و کامل براتون مینویسه. ممنون از دعای خیری که برامون داشتید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 2:55  توسط مهره  | 

بالاخره وقتش رسید!! باورمون نمیشه...

امروز جمعه مورخ ۵ اردیبهشت ۹۳ ساعت ۸ شب در حالی که دست های من و پیچ میلرزه و اشک توی چشمامون جمع شده داریم حاضر میشیم که بریم بیمارستان...

سعی میکنم نزارم هیجان  و درد جلوی تمرکز و تنفس هام رو بگیره....برامون دعا کنید...برامون خیلی دعا کنید که واقعا محتاج دعا و انزژی های مثبت شما هستیم....امیدوارم خدای مهربون در مقابل این درد بهم صبر بده و واشر سلامت به دنیا بیاد....منو به همه ی خوبی ها، مهربونی ها و بزرگی های خودتون ببخشید و حلال کنید...

لیستم توی کیف همراهمه....خداحافظتون....
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 19:59  توسط مهره  | 

اضافه شد 1: 40 هفته تموم شد! فردا یعنی 5شنبه میریم بیمارستان....وایمکس هم میبریم....اگه دکترم دستور بستری داد همون جا مینویسم براتون....

اضافه شد 2: از بیمارستان برگشتیم خونه....ان اس تی و سونوگرافی خوب بود خدا رو شکر و دکترم گفت تا یکشنبه میتونی صبر کنی...امروز بیش تر از هر وقت دیگه ای ترسیدم....با هر صدا و جیغ توی بلوک زایمان اشک توی چشمام جمع شد...دعا کردم برای همشون...تا قبل امروز منتظر بودم زودتر واشر به دنیا بیاد...اما امروز هر لحظه اش فقط دعا میکردم بیان بهم بگند شما میتونی بری خونه...خیلی عجیبه آدمیزاد...صبح با شور و شعف با پیچ رفتیم بلوک زایمان....و ظهر من با دو پای اضافه فرار کردم... احساسم میگه به یکشنبه نمیرسم و خیلی زودتر باید مسیری که تقریبا ازش فرار کردم و امدم بیرون رو دوباره برم....میخواستم این ها رو توی پست جدید بنویسم اما گفتم شاید بهتون استرس وارد بشه و با دیدن پست جدید فکر کنید وقتش شده...راستی  دو هفته ای هست که لیست توی زیپ بغل کیفمه...از خودم جداش نمیکنم...که اگه یه وقت ناگهانی هم وقتش رسید کنارم باشه....

* خونمون شده  یه دسته گل....همه چی برق میزنه و مرتب و آماده ی پذیرایی از مهمون های احتمالی بعد از تولد واشر شده....کابینت ها و یخچال و فریزر رو هم پر کردیم و همه چی تقریبا دیگه آماده است...حتی خوراکی های بیمارستان رو هم آماده کردیم...بطری آب که 2 نفر 5 بار توش دعای نادعلی خوندن برای بین دردها...یه جعبه خرما  ایرانی صادراتی + یه سری خرما وکیوم شده که مامانم تابستون از مدینه خریده و توی فریزر نگه داشته...آبمیوه ارگانیک و کمپوت گلابی...و سوره ی انشقاق نوشته شده روی یه پارچه باریک....

** چند روز پیش رفتم آرایشگاه و موهام کوتاه و مرتب کردم..دیروز هم رفتیم آتلیه  و عکس گرفتیم.....وقتی امدیم خونه نشستم و ناخن هامو هم از ته کوتاه کردم....ازوقتی یادم میاد ناخن هام بلند بوده و مدلشون رو دوست داشتم....ولی دیگه این هفته وقتش بود که کوتاهشون کنم که به پوست واشر کشیده نشه یه وقت خدایی نکرده...البته اینجور که بوش میاد یه دفعه دیگه هم باید کوتاه کنم بعد شایـــــــد واشر نزول اجلال کنه!!

*** خلاصه ما فعلا آماده ایم که واشر سیگنالی بفرسته و بگه وقتشه...دکترم گفت تا 3 اردیبهشت صبر میکنیم...اگه تا اون موقع دردت نگرفت 4 اردیبهشت برو بیمارستان و یه نوار قلب و سونو از جنین بگیر...بعد تصمیم میگیریم که ختم بارداری اعلام کنیم یا به نی نی بازم زمان بدیم!! همه بهم میگند این بچه اردیبهشتی میشه...خیالت راحت...تصور اینکه بعد از 4 اردیبهشت بازم بهم وقت بدند توی ذهنم نمیگنجههههه....اصلا از اول بارداریم ترس از زایمان زودرس داشتم...هیچ علایم خاصی هم خدا رو شکر نداشتما اما یه چیزی ته دلم بود که میترسیدم و حالا فکر اینکه 40 هفته تموم بشه و خبری از واشر نشه ته دلمو میلرزونه.....هر روز صبح که از خواب بیدار میشم دستمو میزارم روی شیکمم و از واشر میپرسم مامانی نظرت در مورد امروز چیه؟؟ به نظرت ایکس فروردین روز خوبی نیست واسه متولد شدن؟؟ و این سوال چندین روزه که ادامه داره...امروز هم دوباره ازش پرسیدم مامانی جون 24 فروردین چطور؟؟ و تا این لحظه که جوابی نداده...

**** پیچ این روزها که از سرکار زنگ میزنه بعد از سلام و احوال پرسی میپرسه مهره بچه به دنیا نیومده؟؟ یا گاهی میگه مهره هر وقت بچه خواست به دنیا بیاد به من خبر بدیـــــــــــــــــا!! هه هه یا وقتی از سر کار میاد و چشمش به شیکم گنده ی من می افته میگه مهره تو هنــــــــــــــــوز حامله ای که!! دیشب در حین فیلم دیدن گفت حوصلم سر رفته...با خنده گفتم داریم فیلم میبینیم دیگه!! گفت نههههههه حوصلم سر رفته چرا بچمون به دنیا نمیاد؟؟ دیگه کم کم دارم خسته میشم!!! منو میگی هاج و واج داشتم نگاش میکردم و توی دلم میگفتم عزیزم بچه توی شیکم منه....بعد تو داری خسته میشی؟؟؟ خلاصه خنده داره واقعا....نیم وجب بچه فامیل و این همه دوست مجازی  و حقیقی رو گذاشته سر کار....اینجوری که ظواهر امر و حس درونی خودم نشون میده این هفته هم خبری نخواهد بود مثه دو هفته گذشته تا ببینیم در واقعیت چه اتفاقی می افته...

------------


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:27  توسط مهره  | 

اضافه شد: دوستای مهربونم لیستم خیلی بلند بالا شد...الانم دارم توی کاغذم اسامی رو مینویسم...از این بعد هر کس دیگه ای کامنت بزاره میشه جزو شماره 402...یه دنیا ممنونم از مهربونی و لطفتون و ببخشید که دیگه کامنت های آخر رو نتونستم تک تک جواب بدم.


*با بعضی از کامنت های پست قبل گریه کردم...مهربونی و آرامشی که توی حرفاتون بود تا ته ته قلبم نفوذ کرد...یه دنیا ممنونم....لیستم خیلی بیشتر از چیزی شد که انتظارش رو داشتم و دقیقا از روزی که پست رو گذاشتم تا همین الان کامنت جواب میدادم و اسم اضافه میکردم...و همه ی این کارها رو برای جبران یه سر سوزن از لطف و محبت شما با عشق انجام دادم...لیست رو میزارم ادامه ی مطلب...خیلی سعی کردم کسی از قلم نیوفته....

** دیشب پیچ دستشو گذاشت روی شیکمم...گفت بابایی دوست داری بیای بیرون؟؟؟ یهو واشر آنچنان تکونی خورد که دوتاییمون غش کردیم ازخنده....پیچ میگه مهره موج مکزیکی بود!! هه هه....خلاصه فکر کنم واشر هم مشتاق دیدن چهره کسایی هست که صداشون رو چند ماهی هست داره میشنوه....فعلا که اوضاع خوبه...حس خودم که میگه این هفته که هیچی...هفته ی دیگه هم بازم هیچی...تا ببینیم در واقعیت چی پیش میاد...

*** مرخصی زایمان در کنار همه ی خوبی هاش برای من دوتا بدی داره...اولیش اینه که پیچ از صبح تا بعد از ظهر کنارم نیست و کاش به آقایون هم مرخصی میدادند....و دومیش اینه که برنامه ی خواب منو بهم زده! تا موقعی که سر کار میرفتم خب طول روز خسته میشدم و شب ساعت 11 یا 12 میخوابیدیم و صبح هم دوباره علی الطلوع بیدار میشدیم...اما الان با شروع مرخصی زایمان بعد از نهار 1-2 ساعت میخوابم بعد شب داغووون میشم تا خوابم میبره!! وقتی با مدیرمون در مورد مرخصی زایمان صحبت کردم گفت مهره یه پیشنهاد خوووب دارم برات...برو مرخصی زایمان و از تامین اجتماعی حقوق بگیر بعد اینجا هم بیا من بیمه برات رد نمیکنم و حقوق و پول بیمه رو به خودت میدم...پسرت رو هم بیار اینجا!! هههه هههه یعنی عملا مرخصی زایمان نرو!! دروغ چرا؟؟ کی از پول بدش میاد؟؟ دریافتیم  دو برابر حقوق الانم میشه...خندیدم و گفتم نهههههه بابا بچه 1-2 ماهه رو کجا بیارم؟! بعدشم با خودم فکر کردم درسته که آدم وسوسه میشه اما حس مادرانه ام غلبه میکنه به وسوسه مسائل مالی و یه نـــــــــه قاطعانه بعدش روی زبونم امد که جای هیچ حرفی رو نذاشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 17:53  توسط مهره  |