* وقتی من یه کیک یا شیرینی رو به فاصله دو روز دوباره درست میکنم یعنی واقعا درست کردنش راحت بوده و نتیجه رضایت بخش بوده....دوباره کیک فنجونی درست کردم این دفعه با کاکائو دارک و گردو....و البته مواد رو دو برابر کردم که بیشتر بشه....اما بازم در کمتر از 24 ساعت فقط خاطره کیک فنجونی موند...چند روز پیش هم ژله تزریقی درست کردم برای اولین بار....خیلی خوشم امد از تزریق خامه رنگی وسط ژله.....واشر خوابیده بود...پیچ پای لپ تاپش بود و من در حال تزریق...خلاصه به نظرم جالب بود...حالا میخوام مدل های دیگه هم درست کنم….این فقط برای شروع بود که ببینم چه طوری باید انجام بدم... 

** در یه حرکت انتحاری تصمیم گرفتم پوست مرکبات شکری درست کنم...یه شب ساعت 10 که واشر خوابید یه کم جمع و جور کردم و با پیچ نشستیم و یه ظرف میوه شامل پرتقال...لیمو....گریپ فروت...نارنگی آوردیم و شروع کردیم به خوردن و پوست کندن و حرف زدن....پیچ سفیدی پوست ها رو جدا میکرد و من ریز میکردم... ساعت 11 بود که رسیدیم به مرحله گرفتن تلخی....تا پایان گرفتن تلخی پیچ بیدار بود و کمک میکرد و حرف میزدیم اما بعدش دیگه گفت مهره میترسم فردا خواب بمونم...خلاصه پیچ خوابید و من تا ساعت 2:30 نیمه شب داشتم پوست مرکبات شکری درست میکردم....شب تا صبح گذاشتمش توی یخچال و با خودم فکر میکردم وای این همه زحمت داره واقعا نمی ارزه....خلاصه صبح بلند شدم پوست ها رو شکر زدم و گذاشتم نزدیک شومینه به این شکل.....بعد 1 ساعت یکیشو خوردم دیدم واااای چه خوشمزه شده....پیچ تا جایی که میتونست قسمت های سفید پوست ها که باعث تلخی میشه رو جدا کرد.....خلاصه نتیجه نهایی خیلی رضایت بخش بود و مورد استقبال هم قرار گرفت....شب ها کنار یه فنجون چای تازه دم یا یه فنجون کافی میکس یه کاسه پوست مرکبات میاریم و هی میخوریم و بهمون خوش میگذره اینجوری....حالا برای شب یلدا میخوام کارهای جالب تری انجام بدم به امید خدا...البته نظر شخصی خودم اینه که در یه هفته همشو بخورید و نگه ندارید....چون یه مقداری خشک میشه و بیشتر به درد این میخوره که پودرش کنیم و توی کیک بریزیم....

*** تنها روزی که ما نهار توی خونه با هم میخوریم پنج شنبه ها و جمعه هاست....در همین راستا هفته پیش یه مرغ مجلسی همراه با برنج با ته دیگ راه راه! درست کردم که عالی بود حیف عکسش پاک شد و روز جمعه هم پاستا و چیکن آلفردو درست کردم به همراه کاسترد...هر دو رسپی مرغ از شف طیبه...واقعا محشر شد....فک کن یه سس پر از خامه و کره و پنیر پارمزان...اصلا با روح و روانت بازی مبکنه....کلا تصمیم گرفتم مرغ رو فقط به این دو روش درست کنم  از این به بعد....

**** باورم نمیشههههههه ما بالاخره خونه خریدیم....یه خونه ی بزرگ و خوشگل که عاشقش شدیم.... اینقد خوشحالیم دوتاییمون....شب ها خوابمون نمیبره از بسسسسس حرف میزنیم.....آخر هفته پیش کلید گرفتیم و آینه و قرآن بردیم.....اما داخلش یه عالمههههههه کار داره.....یه سری تغییرات باید انجام بدیم....در حد برداشتن سه تا دیوار!! و پارکت و سرامیک کردن کف خونه و رنگ و کاغذ دیواری و خیلی چیزهای دیگه...حدود 40 روز از این خونه ای که الان هستیم وقت گرفتیم تا خونه جدید رو بتونیم درست کنیم و بعد دیگه اسباب کشی کنیم خونه ی آهنی واقعی واقعی خودمون......4سال و نیم پیش که ازدباج کردیم و اومدیم این خونه به خدا گفتم خدایا اینجا بمونیم تا روزی که خونه بخریم....همین طورم شد... مثه اون دفعه دوباره دعا میکنم توی این خونه فقط شادی و عشق و آرامش و سلامتی تجربه کنیم و صدای خنده هامون تا سقف خونه بره......این چند وقت اخیر کلی خونه رفتیم دیدیم....یه چیز که خیلی برامون مهم بود این بود که خونه حس خوبی بهمون بده...مثلا بعضی خونه ها خیلی قشنگ و شیک بودن اما انگار انرژی منفی میدادن...یا حست این بود کل خونه توی هاله ی سیاهه....من به این حسم خیلی اعتماد دارم....وقتی میخواستیم اینجا رو رهن کنیم هم کلی گشتیم و تنها جایی که حسم خوب بود اینجا بود..  خلاصه  وقتی آگهی خونه جدید دیدم و با پیچ هماهنگ کردیم که بریم بازدید قبل اینکه به خونه برسیم به پیچ گفتم حس میکنم داریم میریم خونمونو ببینیم.... پیچ خندید گفت یعنی حست خوبه؟؟ گفتم ازه خیلییییی.....خلاصه تا دیدیمش چشمامون برق زد.... حالا کلی کار داریم هم این خونه و هم اون خونه.....حالا ایشالله توی این هفته کارتن ها رو از انباری میاریم و وسایلی که دم دستمون لازم نداریم رو بسته بندی میکنیم چون با وجود واشر جا به جایی خیلی سخته و باید کم کم کارامونو بکنیم.... با تک تک سلول هام دعا میکنم خدای مهربون یه سقف پر از آرامش و عشق قسمت همه ی آدم ها بکنه...آمین

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آذر 1393ساعت 9:51  توسط مهره  | 

* هفته پیش واشر برای اولین بار پشت سر من گریه کرد....پیچ تازه رسیده بود خونه....واشر از بغل من گرفت و من بلند شدم برم توی آشپزخونه...هنوز دو قدم فاصله نگرفته بودم که واشر گریه کرد....پیچ گفت مهره داره واسه تو گریه میکنه!!! گفتم واقعا؟؟ امدم بغلش کردم و ساکت شد... دوباره دادمش به پیچ که دوباره گریه کرد....خلاصه بی خیال آشپزخونه شدم....فهمیدم به مرحله ی سخت اضطراب جدایی رسیدیم....البته فقط همون یه روز بود و روزهای بعد اینکار رو نکرد...شایدم چون از خواب بیدار شده بود گریه کرد....خلاصه باید مراقب پسرک شیطونمون باشم....یادتونه اون گردنبندی که پیچ برای دنیا امدن واشر بهم هدیه داد شکل یه پروانه بود؟؟ واشر تازگی ها توجه اش به اون جلب شده وقتی توی بغلم میگیرمش تا چشمش به اون می افته هیجانی میشه و دستشو میاره و سریع در یک حرکت پروانه رو توی مشتش میگیره.....بعد چشماش برق میزنه و به بزرگترین اندازه ی ممکن میرسه و خوشحال میشه و میخنده...انقد چشماش ذوق داره که انگاری یه پروانه واقعی شکار کردهههههه....چند ثانیه ای توی مشتش نگهش میداره و بعد سریعععع میبرش سمت دهنش...چهار دست و پا رفتنش خیلی سریع شده و دیگه عملا نمیشه تنها بزارمش روی زمین....یه کار دیگه که تازگی ها با واشر کشف کردیم اینه که بزارمش دمر بخوابه و سرشو به بغل بزارم....بعد با دستم روی پشتش ضرب بگیرم و یه لالایی بخونم...بعد ضربه ها رو از روی شونه تا نوک پا هی جاشونو تغییر بدم...اینقدر دوست داره اینکارو که خدا میدونه....صداش در نمیاد فقط هی دقت میکنه ببینه ضربه بعدی رو کجا میزنم...یه بار بین کتفش یه بار کمرش...یه بار به ساقش...یه بار کف پاش...خلاصه اینقدر دقت میکنه به این ضربه ها تا کم کم چشماش سنگین میشه و خوابش میبره...البته این کار همیشه جواب نمیده....باید زمانی باشه که خسته است و آماده ی خوابیدنه....

** چند روز پیش  گفتم یه چیزی درست کنم که سریع اماده بشه...توی نوت پت هایی که سیو کردم شروع کردم به گشتن....خلاصه برای اولین بار کیک فنجونی بدون فر درست کردم....خیلی خوب شده و خیلی خوشمزه شده بود و توی دسته ی غذاهای یه دستی و فوق العاده راحت قرار گرفت...به این شکل....حالا تصمیم گرفتم بعد از ظهر ها هر روز  دلم خواست چیزی درست کنم اولین انتخابم همین کیک فنجونی ها باشه...

*** این روزها من و پیچ همه ی سعیمونو میکنیم که واشر توجهش  به تلویزیون جلب نشه... میدونید دیگه  بهتره که کودکان زیر دو سال به هزار و یک دلیل تلویزیون تماشا نکنند... خلاصه این روزها وسیله ی برقی بدون استفاده  خونه ی ما تلویزیونه... صبح تا بعد از ظهر که من و واشر دوتایی تنها هستیم کلا تلویزیون رو روشن نمیکنم و تمام وقتمون یا بازی میکنیم یا واشر میخوابه و یا با خودش مشغوله و یا من سرگرم کارهای خودم هستم...بعد از ظهر که پیچ از سر کار برمیگرده گاهی تلویزیون رو روشن میکردیم که هی باید حواسمون می بود که واشر تماشا نکنه....  در همین راستا تصمیم گرفتیم بعد از ظهر تا 10 شب که واشر میخوابه هم تلویزیون روشن نکنیم....خلاصه  دنبال جاگزین گشتیم که خب به جای تماشا کردن تلویزیون چه کارهای دیگه ای میتوانیم انجام بدیم...یک سری پادکست رادیویی دانلود کردم به نام آسایشگاه چهرازی  و چند روزی سرمون با اون ها گرم بود..خیلی بامزه و دوست داشتنی بودند.....فکر کن با واشر بازی میکردیم یا کارهای خودمونو انجام میدادیم و در عین حال گوش هم میدادیم...بعضی قسمت هاش خنده دار بود و بعضی قسمت ها  اشک توی چشم های آدم جمع میشد...یه کار دیگر که پیچ انجام داده اینه که یه سری موسیقی بدون  کلام با ساز سنتور دانلود کرده....که شب ها اونا رو هم گوش میدیم....فعلا که به سه نفرمون خوش میگذره و حذف تلویزیون هیچ مشکلی برامون  ایجاد نکرده...

**** بالاخره اتفاق افتاد....میدونستم یه روزی شاید اتفاق بیوفته اما باورم نمیشد به این زودی ها پیش بیاد!! به واسطه ی یه دوست نویسنده ای که اینجا رو از خیلی قبل ها میخونده من به یکی از بزرگ ترین آرزوهام رسیدم....این دوستمون منو با یه هفته نامه آشنا کرد و وبلاگ ما رو به سردبیرشون معرفی کرد.... خلاصه منم یه سری یادداشت نوشتم و براشون ایمیل کردم و از بین نوشته هام یکیش انتخاب شد و هفته پیش برای اولین بار نوشته ی من توی یه ستون دوست داشتنی چاپ شد....برای هفته های بعد هم مطلب فرستادم...حالا نمیدونم چی بشه...بازم چاپ بشه یا همین یک بار فقط باشه....اما همین یه بار باعث شد من کلی ژست نویسندگی بگیرم مثلا کنار شومینه بشینم برای خودم قهوه درست کنم و خودکارمو پشت گوشم بزارم و خودمو یه نویسنده ی بزرگ تصور کنم و توی دفترچه ای که پیچ برام خرید یادداشت بنویسم...خلاصه همین یه بار اینقدر احساس های خوب به من داد که تا چند روز من توی ابر ها بودم و اولین نوشتمو به پیچ عزیزم تقدیم کردم....خدا رو چه دیدی شاید یه روزی هم یه ایده ی خوب بهم القا شد و شروع کردم به نوشتن کتابی که سالهاست آرزوی نوشتنش رو دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 10:50  توسط مهره  | 

* سالگرد ازدباجمون! پیچ با یه جعبه نون خامه ای امد خونه...در حال دولپی خوردن بودم که گفت برو توی کیف واشر رو نگاه کن....بدو بدو پریدم تو اتاق و توی کیفش یه جعبه دیدم اینجوری....یه ساعت خوشگل رنگ مانتو و کفشم...کلی خوشحال شدم....منم برای پیچ یه کاپشن POLO خریدم البته به انتخاب خودش و اینکه آف خورده بود و قیمتش خوب بود....شام هم با کمک پیچ درست کردیم به یاد ایام قدیم که خیلی از این مدل غذا ها میخوردیم و  همه ی چیزهای مورد علاقمون توی بشقاب بود ( نود الیت...سیب زمینی...آنیون رینگ...میگو...قارچ...ذرت و نخودفرنگی و هویج)...خوش گذشت...

** گفته بودم یه سری چیز ها رو هنوز نتونستم مدیریت کنم??یکی از این چیزا رسیدگی به سلامتی خودم بود....اولین قدم چک اپ دندون پزشکی و عصب کشی و لکه گیری و پر کردن دندونام بود....بعدم یه آزمایش خون دادم و یه سری تقویتی دکتر بهم داد که توی گوشیم الارم گذاشتم که فراموش نکنم بخورم...و با خودم تصمیم گرفتم مراقب سلامتیم باشم....و اینکه از سه ماهگی واشر موهام شدید ریزش پیدا کرد که دکتر گفت طبیعیه و دوره اش باید بگذره....خلاصه تا همین دو هفته پیش به شدت میریخت....اما الان خدا رو شکر خوب شده...نمیدونم تاثیر تقویتی هاست یا دوره ی ریزشش تموم شده....یکی دیگه از چیزهایی که تصمیم گرفتم انجام بدم خرید چیزهای خوشگل و شاد برای خودم بود....اولین قدم خرید یه لاک صورتی شبرنگی و یه تتو فوری رنگی بود...از اینایی که روی دست یا پا میچسبونی...کلی حس خوب بهم دست داد...

*** ماه های آخر بارداری میخواستم برای واشرعروسک نمدی درست کنم...اما چون تا ساعت 4 سرکار بودم و تنبل هم شده بودم  به سرانجام نرسید و فقط فکرش توی ذهنم رژه میرفت تا اینکه حدود دو هفته  پیش دوباره جرقه ی عروسک نمدی توی ذهنم زده شد و شروع کردم به سرچ کردن توی اینترنت و یه سری الگو برای خودم سیو کردم و تصمیم قطعی گرفتم که شروع کنم به خلق عروسک.... با پیچ رفتیم پارچه نمدی خریدیم..... وااااای اینقدر رنگ های قشنگ و زنده ای داشت آدم واقعا می موند کدوم رنگ ها رو انتخاب کنه....دست به کار شدم و بین ساعت های خواب واشر در طی روز شروع کردم به عروسک درست کردن...کلی عروسک درست کردم به این شکل و یه شیر خوشگل هم برش زدم اما هنوز ندوختم....فکر نمیکردم اینقدر عاشق این کار بشم ... روز اول پیچ که از سرکار امد تعجب کرد که به یه روز من یه زرافه خلق کردم...و کلی هم تشویقم کرد.....خلاصه این روزها من غرق شدم توی دنیای نمدی....اگه واشر بین کارام بیدار نشه اصلا گذر زمان رو متوجه نمیشم....این روزها شدم مثه شخصیت اصلی کتاب کارت پستال که پست قبل گفتم....اون غرق می شد توی درست کردن کارت پستال و من غرق میشم توی درست کردن عروسک های نمدی...خیلی حس قشنگیه....فک کن هنور یه عروسک تکمیل نشده انگار همه ی الگو ها پرینت گرفته شده توی گوشم داااد میزنن مهرهههههه بعدش منو درست کن....لطفا منو درست کن...و من با همه ی خستگی یکی دیگه رو شروع میکنم و هی توی دلم دعا میکنم واشر بیدار نشه و بتونم یه کوچولو استراحت کنم.....

**** یک کیلو دیگه کم کردم....الان فقط ۵ کیلو مونده تا قبل بارداری...همچنان بدون رژیم یا کار خاصی...یه کاغذ چسبوندم به بوفه و هر چند روز یه بار وزنمو مینویسم....چند روز پیش پیچ گفت مهره واقعا اینقدر لاغر شدی؟! چقدر خوب!! چیکار میکنی؟... خلاصه به پیچ گفتم اگه به وزن قبل بارداربم برسم برام جایزه میخری???خندید و گفت الانم خیلی خوبی و اگه بخوای برات جایزه میخرم....کلی خوش خوشانم شد و گفتم نه ۵ کیلو دیگه هم کم میکنم...

*****واشر 6 ماهش تموم شد!! و ماه مهر براش پر از اتفاق ها و کارهای بزرگ بود....کاملا دیگه چهار دست و پا شده ولی برای جلو امدن سینه خیز میکنه....علاقه ی خیلی زیادی داره که دستاشو بگیرم و بلند شه و بایسته...غذای کمکی رو رسما شروع کردیم....ماه پیش نهایت 6 یا 7 بار بهش فرنی دادم...اما دیگه الان هر روز فرنی یا حریره بادوم  براش درست میکنم....یک موضوع خیلی مهم که خیلی از بابتش خوشحالم اینه که خواب واشر هنوز همون نظم قدیمو داره و  اکثر شب ها ساعت 10 دیگه میخوابه....(البته اگه خونه ی خودمون باشیم و مهمون نداشته باشیم)...و ما هم 10 به بعد کلی فیلم میبینیم و  چیزهایی خوشمزه که من طول روز درست کردمو میخوریم...یه گروه جدید درست کردم در مورد معجزات آشپزخونه توی ذهنم....با عنوان "غذاها و دسر های یه دستی"....الان تقریبا یه ماهی هست که کلی چیز توی این گروه قرار گرفتند....جریانش اینه که واشر عاشق اینه بغلش کنم و بریم توی آشپزخونه و من غذا درست کنم و اون توی بغلم تماشا کنه....یعنی به خدا صداش در نمیاد یه ساعت....فقط با چشماش دست منو دنبال میکنه که چیکار میکنم....گاهی که غر غر میکنه بخاطر دندوناش و فقط میگه منو بغل کن...منم بغلش میکنم و میریم توی آشپزخونه و مشغول میشیم....کلی غذاو دسردرست کردم توی این چند وقت...یه سری توپ خوشمزه به مناسبت نیم سالگی واشر درست کردم  و یه روز جمعه هم پیتزا مرغ درست کردم با این پودر خمیر پیتزا های حاضری که برای اولین بار امتحان کردم....خیلی خوب بود و به نظرم می ارزه...یه دسر خوشمزه + یه ژله میوه هم درست کردم....یه شب هم یه مدل کوکی میکری درست کردم که محشر شد....و 30 تا کوکی در عرض 24 ساعت خورده شد و فردای اون روز دوباره درست کردم و بردم خونه ی مامانم...اینقد نرم و لطیفه آدم براش غش میکنه...این کوکی ها رو با همون دم نوش پست قبل خوردیم و فیلم دیدم....

****** واشر هر 4 ساعتی که بیداره معمولا یه ساعت میخوابه....چند روز پیش بردمش توی اتاق و براش کتاب خوندم  و بازی کردیم و حسابی خسته شده  بود...همین طوری کتابو باز گذاشتم بالای سرمون و پیشش دراز کشیدم و لالایی خوندم و واشر خوابید....منم امدم از اتاق بیرون و مشغول کارای خودم شدم...بعد نیم ساعت حس کردم صدا میاد...رفتم توی اتاق که یه سر به واشر بزنم...دیدم بی صدا بیدار شده و چرخیده و کتاب که بالای سرش گذاشته بودمو داره نگاه میکنه اینجوری....یعنی عاشقش شدم...

+ نوشته شده در  شنبه دهم آبان 1393ساعت 15:23  توسط مهره  | 

*مرخصی زایمانم تموم شد! به همین سادگی و به همین سرعت... بدون اندکی تردید تا اطلاع ثانوی سرکار بر نمیگردم. با اینکه عاشق محیط کارم و همکارام بودم و خیلی بهم خوش میگذشت اما فعلا اولویت اولم واشر عزیزمونه....تا عید که مطمئنم نمیرم....حالا ایشالله بعد عید دوباره تصمیم میگیرم.


** امسال روزهای اول پاییز پر از حس های خوبه برای من...پارسال در چنین روزهایی احساس تهوع حتی یه لحظه ازم دور نمیشد....اما امسال خوشحالم و پر از حس های خوب....چند روز پیش پیچ گفت مهره من از تیر میخواستم برات کتاب بخرم که تا الان فرصت نشد بود اما امروز دیگه نقشه اجرا شد و اینو برات خریدم. کلی خوشحال شدم...بیشتر از خود کتاب عاشق متن داخلش شدم...یادتونه بعد از خوندن کتاب "چه کسی باور میکند" میگفتم آرزوم این بود که من نویسنده این کتاب میبودم؟؟ حالا این کتاب جدید هم از همون نویسنده است و من هر روز ظهر وقتی واشر میخوابه بساط کتاب و سینی خوراکیمو میارم و میخونم و میخورم....البته هنوز تموم نشده ...

*** واشر بعضی قسمت های خونمون و خیلی دوست داره....مثلا عاشق اینه بغلش کنیم ببریم توی آشپزخونه رو به در یخچال وایسیم و اون با دوستاش بازی کنه....اگه یه ساعت کسی قدرت داشته باشه رو به دوستاش نگهش داره اصلا صداش در نمیاد....ولی حیف که خسته میشیم...واشر بزرگ شده....بزرگ شدنش رو از کمد لباس هاش میفهمم...یکی از تفریحات این ۵ ماه گذشته من رفتن سر کمد و اندازه کردن لباس های جدیده...واقعا حس قشنگیه که با خودم میگم اینم اندازش شد...بعد لبخند میزنم...ماه پیش وقتی که رفتم سر کمدش و دندونی رو برداشتم باور نمیشد که به مرحله ی خارش لثه رسیدیم....و امروز  وقتی توی ظرف خودش براش فرنی درست کردم و با قاشق خودش دهنش کردم فهمیدم مرحله ی سخت "فقط شیر مادر" تموم شده و حالا رسیدیم به مرحله ی "شیر مادر + غذای کمکی"....خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم بخاطر به سلامت گذشتن از اون مرحله ی سخت....روزهای اول شیرم خیلی کم بود....واشر هم تپلی بود و اون حجم کم شیر اصلا جواب گو نبود....اما خدا رو شکر اوضاع خوب شد و روحم به آرامش رسید....

**** من و پیچ علاقه ی خیلی زیادی به انواع نوشیدنی ها داریم....و داشتن شربت توی یخچال یه امر خیلی مهمه برامون....در همین راستا چند روز قبل پیچ خاکشیر خرید و من خیس کردم و آماده توی یخچال گذاشتم و هر وقت تشنمون میشه خاکشیر با زعفرون و گلاب و آبلیمو میخوریم و واقعا خوشمزه است....یه کار دیگه که کردیم...یه دم نوش خود ساخته درست کردیم و خیلی خوب شده...یه سری سیب رو اسلایس کردم و خشک کردم بعد توی یه ظرف با چوب دارچین ریختم به این شکل...بعد شب ها یه ساعت بعد از شام یه پیمانه از این دم نوش ها رو دم میکنم و با پیچ میخوریم....عطر دارچین و سیب محشرهههه...مخصوصا اینکه سیب های ما شیرین بود و موقع خوردن نیاز به قند یا شکر نداره و شیرینی طبیعی داره...یه غذای حاضری و فوق العاده فوری پیدا کردم و یه شب که بیرون بودیم و دیر امدیم خونه سریع دست به کار شدم....سوسیس خامو توی بلندر ریختم و با تخم مرغ و پودر سوخاری مخلوط کردم بعدم سرخ کردم و نتیجه این شد...برای تنوع خوب بود....یه دسر خوشمزه هم درست کردم....بستنی همراه با ژله...اونم واقعا خوب بود...بستنیمون وانیلی بود و ژله تمشکی بود....بعد مزه ی ترش و شیرین داشت این دوتا کنار هم خیلی خوب بود...

***** ماه مهر برای من یعنی خرید لوازم تحریر...این روزها که با پیچ هر فروشگاهی که میریم من به غرفه لوازم تحریر نگاه میکنم و از دور دلم قنج میره....یکی از آرزوهام الان اینه که واشر بره مهدکودک بعد با یه لیست بلند بالا برم و براش خرید کنم...خلاصه چند روز پیش پیچ امد خونه و دیدم برام مداد رنگی خریده...اینقد خوشحال شدم...خیلی وقت بود تصمیم داشتم کتاب های رنگ آمیزی واشر رو رنگ کنم که واشر توی هر صفحه یه تصویر رنگ شده ببینه...خلاصه یه روز دست به کار شدم...خیلی حس خوبی بود...بیشتر از واشر خودم کیف کردم... 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 22:39  توسط مهره  | 

* از پست قبل که دال عزیز شعر پرتقال من رو پیشنهاد کرد و من دانلود کردم....هر روز دارم گوش میدمش و برای پیچ و واشر میخونم....به نظر خودم یه شعر عاشقانه غمگینه اما برای لالایی هم خوبه...چون قبل خواب نباید شعر و لالایی هیجان انگیز باشه که باعث بیخوابی میشه....خلاصه از پست قبل من راه میرم و به واشر نگاه میکنم و میگم پرتقال من??? واشر هم کلی میخنده و ذوق میکنه...

**  چند روز پیش پیچ که از سرکار امد دیدم برای واشر کتاب خریده... مجموعه داستان های ملانصرالدین...اولش کلی خندیدم و گفتم پیچ فک نمیکنی به سن واشر نمیخوره?? اما الان که حرف های دکتر مجد رو در خصوص روانشناسی رشد گوش میدم (صحبت هاشون مثه دکتر هولاکویی در خصوص روانشناسی کودک هست اما به نظر من حرف های دکتر مجد یه مقداری شرقی تره) میبینم که اغلب حرف دکتر مجد اینه که چرا برای بچتون الاغ ناقلا و خرگوش دانا میخونید?? ادبیات ما غنی تر از این حرف هاست....برای نوزادتون گلستان و بوستان و کلیله و دمنه بخونید...به فرزندتون خط کتاب خونی بدید....خلاصه منم چند روزه برای واشر ملانصرالدین  میخونم و میبینم خیلی دوست داره و با دقت گوش میده و قیافشو یه جوری میکنه که آدم حس میکنه واقعا از قصه پند گرفته...قبل از این کتاب ملانصرالدین...گفته بودم که خودمم براش قصه میسازم...قصه هایی که قهرمان داستان واشر کوچولوئه و در مورد کارهایی هست که با هم انجام میدیم...مثلا چند روز پیش موقع نهار اینقد دست و پا زد میخواست از غذاهای ما بخوره...کلا خیلی علاقه به غذا خوردن داره...وقتی یه چیزی جلوی واشر میخوریم اینقد بهمون زل میزنه که از گلومون پایبن نمیره...خلاصه وقتی نهار تموم شد براش یه قصه گفتم با این مضمون که واشر کوچولو هم دوست داره غذا بخوره....و به مامانش میگه مامانی منم غذا میخوام...خوبی این مدل داستان ها اینه که اسمش هی تکرار میشه...الان چند روزی هست که به اسمش واکنش نشون میده و برمیگرده....خیلی وقت پیش ها هم مثنوی صوتی رو دانلود کرده بودم حالا میخوام صبح ها با واشر گوش بدیم....یکی از کارهایی که خیلی وقته توی ذهنم هست و با صحبت های دکتر مجد مصمم شدم که انجامش بدم...جدا کردن محل خواب واشر از خودمونه....اولین کاری که توی این فاز میخوام انجام بدم اینه که روی خودم کار کنم...اول باید اضطراب جدایی از واشر رو توی خودم حل کنم....خیلی هم وقت ندارم و باید یه مقداری سرعت عمل داشته باشم....بهترین زمان جدا کردن محل خواب ۳ تا ۶ ماهگی هست و بعد از اون تا ۱۸ ماهگی وارد فاز اضطراب جدایی در کودک میشیم که دیگه اصلا عملی نمیشه....پیک این اضطراب هم یک سالگیه...اگه تا ۶ ماهگی واشر رو جدا نکنم مجبورم تا ۱۸ ماهگی صبر کنم بعد از اون هم که گرفتن شیر پیش میاد و بعد از اون هم گرفتن پوشک....که این جدا کردن نباید با این دوتا بحران دیگه تداخل داشته باشه....خلاصه برامون دعا کنید لطفا....

*** اولین تولد سه نفره پیچ به خوبی و خوشی برگزار شد...هدیه تولدش بلوز و شلوار بود که باهم خریدیم...شب تولدش هم من کیک خریدم چون وقت نمیشد خودم درست کنم...دسر درست کردم که قرار بود خوشگل تر بشه اما چون عجله داشتم کاسترد کاملا سرد نشده بود و وقتی ژله رو ریختم روش کاسترد ترک خورد....اما خوشمزه بود....داخل کاسترد سیب اسلایس شده ریختم و روی ژله هم انگور گذاشتم....شام هم پیتزا درست کردم که اونم خوشمزه بود....

**** لاغر شدم! دو کیلو اضافه وزن مسافرت + ۱ کیلو اضافه وزن بارداری کم شد....اونم بدون رژیم و کار خاصی حتی با خوردن کیک و شیرینی....به صورت خود به خود...شاید چون بدنم خودش میدونست من از این شرایط راضی نیستم....الان فقط ۶ کیلو ناقابل!! مونده....که اصلا از بابتش ناراحت نیستم....همه چی رو سپردم به خود بدنم....و ازش خواهش کردم شیرینی خوردن رو از من نگیره....چند شب پیش رفتم قالب شیربنی خریدم...قالب های قبلیم خیلی بزرگ بود. ...وقتی خریدم با خودم گفتم تا کیک و کلوچه های توی یخچال نموم نشه هیچ چی درست نمیکنم.....هی توی ذهنم تکرار میکردم و به قالب های قشنگم میگفتم یه هفته صبر کنید....خلاصه امدم خونه.... پیچ همراهم نبود تا امدم خونه پیچ گفت مهره کیک درست میکنی??? یه حساب دو دوتا چهار تا کردم دیدم کیک تولدش با اینکه کوچیک بود اما هنوز تو یخچاله...خودش هم که نون خامه ای خریده بود....کوکی ها و کلوچه های شمال هم هست..تازه اگه بخوام چیزی درست کنم ترجیح میدم بیسکوبیت درست کنم تا قالب های قشنگم استفاده بشند.....هنوز داشتم فکر میکردم که بگم نههههه بزار اینا رو بخوریم....که نمیدونم چی شد که سر از آشپزخونه در اوردم....خلاصه دست به کار شدم و نتیجه این شد....کیک دارک کاکائو با دورچین شکلات....فک کن بعد از ظهر باشه....واشر هم خواب باشه و خودت تنها خونه باشی...برای خودت یه برش گنده همراه با شیر کاکائو داغ بیاری و بشینی و بخوری...

***** چند روز پیش میخواستم برم خونه دوستم با خودم تصمیم گرفتم براش بیسکویت درست کنم و ببرم...بعد نهار و مرتب کردن آشپزخونه و خوابوندن واشر دست به کار شدم و بیسکویت درست کردم...بعدم توی پلاستیک گذاشتم وکنارش تافی استوایی هم به خاطر رنگش گذاشتم و در پلاستیک رو روبان بستم به این شکل و گذاشتم توی کیسه خود ساخته و بردم برای دوستم...کلی تشویقم کردن و گفتن خیلی خوشگل شده...و تازه همه پرسیدن وااای تو با بچه کوچیک چه جوری این کارا رو کردی?? البته واشر تا موقع درست کردن مواد خواب بود ولی وقتی میخواستم قالب بزنم بیدار شد که منم با کریر آوردمش توی آشپزخونه و خودم قالب زدم و واشر منو نگاه کرد...دو بسته هم برای پیچ نگه داشتم که شب بهش دادم و کلی تعریف کرد ولی گفت چه کم واسه من نگه داشتی هه هه...یه روز ظهر هم بعد نهار و خوابوندن واشر پای سیب درست کردم....وای بوش محشر بود...عطر سیب و دارچین و کره...خیلی خوب شده بود به این شکل .... تا شب هی یه برش از کیک با یه فنجون چای دارچینی خوردیم تا تموم شد!

****** خونمون به کثیف ترین و شلخته ترین حالت خودش رسیده بود و طبق معمول روحم آرامش نداشت اما واقعا نمیتونستم برنامه ریزی کنم و یه روز اساسی تمیز کاری کنم...تنبلیم میشد...این جزء چیزهایی بود که گفتم توی پست قبل هنوز نتونستم مدیربت کنم....خلاصه یه روز عزمم رو جزم کردم و به خودم گفتم قرار نیست چون واشر به دنیا امده تمیز کاری رو فراموش کنی....  واشر رو صبح بردم حموم بعدش خوابوندم...معمولا بعد حموم حسابی میخوابه...خلاصه ۱۰ صبح دست به کار شدم و حدود ۲ خونمون دست گل شد و به معنای کلمه روحم آرامش پیدا کرد...بعد با خودم فکر کردم و گفتم مهره تو که از کثیفی و بهم ربختگی اینقد بدت میاد پس این موضوع رو هم مدیریت کن و نزار دیگه خونه ابنجوری بشه...در همیت راستا یه برنامه گذاشتم...یادتونه قبلا که شاغل بودم یه برنامه داشتم برای تمیزکاری..تفاوت این برنامه با اون قبلی اینه که این روز مشخص نداره...یعنی توی یه هفته باید این ۱۰ قلم کار رو حتما انجام بدم...یه روز یه قلم یه روز ۴ قلم...با توجه به شرایط موجود...بعد قرار شد رو به روی هر آیتم بعد از اجرا تیک بزنم...و سعی کنم تعداد تیک های همه ی موارد تقریبا یکسان باشه.....خلاصه از خودم راضیم...البته همچنان موضوعاتی هست که نتونستم مدیریت کنم....اما مطمئنم به مرور زمان همه چی رو تحت کنترل قرار میدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 14:35  توسط مهره  | 

* ما از اولین ثانیه ی ۲۳ مرداد به حال پارسالمون فک میکردیم...به گریه های از سر شوق...پارسال در اولین ساعات ۲۳ مرداد چشمون به جمال دو خط موازی روشن شد....و امسال در اولین ساعات ۲۳ مرداد دست های یه فرشته بند انگشتی رو توی دستام گرفته بودم و خدا رو هزار بار به خاطر نعمتش شکر میکردم.....

** برنامه خواب واشر خدا رو شکر خیلی خوب شده....بعد از اون معجزه ملحفه که توی پست های قبل گفتم دیگه ساعت ۱۰ اگه خونه خودمون باشیم عمیق میخوابه ولی در عوض به شدت عاشق اینه صبح زود بیدار بشه....معمولا ۷ بیدار میشه...گاهی که خودم خسته ام وقتی بیدار میشه میرم کنارش و دستشو میگیرم و پیش پیشش میکنم یا بهش شیر میدم و دوباره میخوابونمش اما چون سیکل خوابش کامل شده نهایت ۱۰ دقیقه میتونم نگه اش دارم و دوباره بیدار میشه....بعد صبحونه و کلی بازی  ساعت ۱۰ اینا هم براش کتاب میخونم...اینجوری

*** روح آشپزی در من دوباره بیدار شده.... یه مدت بود برای غذا همش دمی درست میکردم....اما الان دیگه شیر و خواب واشر رو تنظیم میکنم که به غذا درست کردن من تداخل نداشته باشه....یه شب که واشر و باباش باهم بازی میکردن و من ته چین زعفرونی مرغ و قارچ درست کردم...بعد یه شب دیگه رفتیم خرید و خمیر یوفکا خریدم...خیلی تعریفش رو شنیده بودم اما تا حالا خودم نخریده بودم از روی دستور داخلش بورک گوشت و قارچ درست کردم در حین پیچیدنش با خودم گفتم زیادم جالب نیست من همین کار رو با لازانیا میکردم و میپیچیدم اما وقتی اماده شد دیدم واقعا خوشمزه شدههه...فکر کن همه ی مواد رو سیگاری پیچیدم و میخواستم سرخ کنم که دیگه طاقت واشر تموم شد و زد به گریه...پیچ هم گفت تو بیا شیر بده من سرخ میکنم...خلاصه کارهای آخرش رو پیچ انجام داد و توی ظرف چید و وقتی آورد دیدم با قارچ و گوجه و فلفل تزیین هم کرده اینجوری...خلاصه جاتون خالی خوشمزه شد...یه روز هم بعد از نهار واشر رو خوابوندم و دست به کار شدم که باقلوا درست کنم با همین خمیر یوفکا....محشر شد....اینقد خوشم امده بود که تصمیم داشتم یه شعبه باقلوا ترکی بزنم!!! یه مقدارش رو خودمون خوردیم و یه مقدار هم واسه مامانم اینا بردیم....یه روز بعد از ظهر هم گرسنه ام شده بود و توپک هویجی درست کردم....اونم در شرایطی که واشر توی بغلم بود...خوشمزه بود اما یه دستی نمیشد مدل بدم بهش و خوشگلش کنم....این روزها دوباره توی آشپزخونه دارم معجزه میکنم...حتی وقت هایی که خودم تنهایی نهار میخورم...غذاهای خوشگل درست میکنم.....دارم بر میگردم به روزهای اوجم...البته هنوز بعضی چیزها رو نتونستم مدیریت کنم...

**** سالگرد دو خط موازی یه نقطه عطف بود واسه ما....دوباره دارم کتاب میخونم....وقت هایی که واشر شیر میخوره یا خوابیده بهترین زمان برای کتاب خوندن من...دارم دوباره چراغ ها را من خاموش میکنم رو میخونم....بیشتر حسی که کتاب خوندن بهم میده قشنگه و اینکه با وجود واشر هنوز هم میتونم کارهایی رو بکنم که دوست دارم....چند شب پیش واشر ۱۰ خوابید و ما هم برای اولین بار با یه سینی خوراکی های خوشمزه ( آلبالو خشک، پفک، شکلات و پاستیل)دوتا فیلم پشت هم دیدیم....اولیش پرسه در مه بود....جالب بود....خیلی وقت بود فیلم های ایرانی مسخره بازی شده بود ...اما ما از این خوشمون امد....هرچند تموم شدنش رو دوست نداشتیم...بعد اون فیلم about time رو دیدیم که من عاشقش شدم.....خیلی قشنگ بود....۲۰ دقیقه اول رو که دیدیم پیچ گفت مهره از اون فیلم هاست که تو دوست داری....منم خندیدم....دیالوگ ماندگار اون فیلم توی ذهن من و پیچ این بود... فک نمیکنی تعداد بچه هامون کمه??هههه هههه...

***** واسه واشر شعر میخونم...شعر های الکی که در لحظه از خودم میسازم....گاهی هم داستان هایی رو به شعر براش میخونم که قهرمان داستان خودشه...کلا وقتی خودمون تنهاییم تمام مکالماتمون با شعره...یا موقع شیر خوردن براش آواز میخونم....واشر هم جدیدا یاد گرفته و همراهی میکنه و با من میخونه....چند روز پیش ها با دوستای دبیرستانم رفته بودیم باغ....خوش گذشت... یکی از دوستام (میم عزیزم...) صدای خیلی خوبی داره...کلی برامون خوند و ما کیف کردیم....همونجا داغ دلم دوباره تازه شد....یکی از آرزوهای من این بود که صدام خوب می بود و میتونستم بخونم...هرچند با همین صدام خیلی وقت ها برای پیچ هم خوندم.....توی ماشین یا توی آشپزخونه....کلی هم تشویق شدم اما خودم میدونم صدای خوبی ندارم متاسفانه...خلاصه امدم خونه با خودم گفتم صدام که خوب نیست شعرهای من در آوردی هم که میخونم....طفلکی واشر با چه هیجانی گوش میده....در همین راستا دیدم صدامو که نمیتونم عوض کنم تصمیم گرفتم برم شعرهای هنگامه یاشار رو حداقل دانلود کنم که دیگه الکی شعرهای بی معنی نخونم...همون شعرها رو حفظ کنم و براش بخونم...شعرهای بچگی های خودمون....یک روز آقا خرگوشه رفت سراغ آقا موشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 15:3  توسط مهره  | 

ما برگشتیم....جای همگی سبز بود...خیلی خوش گذشت....واشر به معنای کلمه آقا بود و عجیب خوش مسافرت بود...الان که برگشتیم و فکر میکنم میگم چه جراتی داشتیم توی این گرما یه کوچولو بند انگشتی که هنوز سه ماهش نشده رو برداشتییم و رفتیم مسافرت....

توی مسیر من و واشر گاهی جلو میشستیم....گاهی عقب...گاهی هم که واشر سیر بود میدادیمش توی ماشین مامانم اینا و ما دوتایی تنها میشدیم و صدای ضبط رو بلند میکردیم و خودمون هم بلند بلند میخوندیم و گاهی پیچ دست منو روی دنده میگرفت...و لبخندی بود که تا ته جاده میرفت....گاهی هم حرف میزدیم...

از گرما بگم که یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید...اما با همه ی گرما خدارو شکر واشر اصلا اذیت نکرد ...توی ماشین شیر میخورد و میخوابید و بیدار میشد و فقط منتظر بود از ماشین پیاده بشیم و ذوق کنه...فک کن محمود آباد یه بازار روز داشت که سبزی و زیتون و اینجور چیزها داشت....ما هم ساعت 10 تا 12 اونجا بودیم و میخواستیم زیتون پرورده بخریم و واشر با وجود اینکه عرق میریخت اماکلی با دقت همه جا رو تماشا میکرد و میخندید....هر جا هم میرفتیم روی زمین براش لونه یه نفره درست میکردیم و یه پلاستیک میدادیم دستش! اینقدر با این پلاستیک بازی میکرد و سرگرم یود که خدا میدونه....فک کن براش عروسک و جغجغه برداشته بودم بعدم از شمال هم کلی تاتی و عروسک خریده بودیم اما واشر هیچ چیز رو به اندازه پلاستیک دوست نداشت....از همکاری کردن همه جانبه واشر اینکه تا حالا سابقه نداشته بزاریمش روی زمین و  خودش بخوابه....همیشه باید شیر بخوره تا خوابش ببره...اما فک کن خسته و کوفته می امدیم خونه....واشر رو میذاشتم روی زمین و میرفتم مسواک بزنم می امدم میدیدم خودش خوابش برده....

واشر کلا خیلی آب دوست داره توی این سه ماه و یه هفته تا حالا نشده توی حموم گریه کنه....وقتی برای اولین بار بردیمش دریا قیافش دیدنی بود....اینقدر میخندید و دست و پا میزد میخواست بره توی آب...ما هم بغلش کردیم و فقط پاهاش رو گذاشتیم توی آب....اینجا

لاهیجان شهر کوکی های خوشمزه خیلی خوش گذشت....ننه نصرت واشر رو دید...هرچند بین علما در مورد نبیره و ندیده اختلافه....اما ما به واشر گفتیم ندیده ننه نصرت....یکی از کارهایی که بعد از ظهر ها قبل بیرون رفتن میکردیم این بود که کوکی با شیر گاو تازه دوشیده شده میخوردیم و عجب میچسبید....کلی هم خریدیم و با خودمون آوردیم....

یه روز صبح من و پیچ و واشر سه تایی رفتیم سمت دیلمان....چیپس و ماست خریدیم و رو به این منظره ماشین رو پارک کردیم و چیپس و ماست خوردیم و آهنگ پیش درآمد علی عظیمی که میم عزیز تعریف کرده بود رو گوش دادیم...چقدر ریتمش با اون منظره و حال سه نفره ما میومد.... من باد میشم میرم تو موهات...من برق میشم میرم تو چشمات....

یه شب هم رفتیم شیطان کوه.....واشر رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم دور استخر قدم زدن...یه گروه موسیقی به نام مارلیک موسیقی زنده خیابانی اجرا میکردند به نفع بچه های سرطانی و نیازمند....خیلی کارشون جالب بود....تازه داشتیم با آهنگ هاشون کیف میکردیم که از حراست امدن و جمعشون کردن! این طفلی ها هی مجوزشون رو نشون میدادند اما فایده نداشت...خیلی غم انگیز بود...نور درست و حسابی نداشت واسه همین عکساش تاریک شده...اینجا

توی این مسافرت ما تا تونستیم خوردیم و من دوباره چاق شدم...با اینکه بعد زایمان کلی لاغر شدم اما به وزن قبل بارداری نرسیده بودم...دو کیلو هم اضافه شدم توی این یه هفته....اصلا از خودم راضی نیستم...یه روز نهار رفتیم یه رستوران سنتی و کته با فسنجون خوردیم...و ماشالله به این پرس هاشون واقعا زیاده اما ما بدون عذاب وجدان همشو خوردیم....یه شب رفتیم رستوران وحید  تو لاهیجان که به نظرم خوب بود مخصوصا تزیین غذاهاشون که بازم تا حد مرگ خوردیم...یه چیز جالب اکبرجوجه بود که این همه طرفدار داره ما توی تمام هانی مون های شمالمون اکبر جوجه خوردیم اما من اصلا غذای مورد علاقم نیست...خلاصه از روزی که امدیم تصمیم قاطع گرفتم لاغر بشم! به کوکی ها نگاه میکنم و هی مقاوت میکنم نخورمشون...حجم غذامو هم کم کردم....امیدوارم تا اوایل شهریور لاغر بشم..چون کلی عروسی و مهمونی دعوتیم اون موقع...خلاصه قصه ماه عسل شماره پنج با حضور افتخاری واشر تموم شد و به خاطره ها پیوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 23:18  توسط مهره  | 

* نمیدونم چرا میگند نوه از بچه ی خود آدم شیرین تره...به احساس مامان و بابای خودم و مامان و بابای پیچ به واشر کاری ندارم اما الان خودم هی میام فکر میکنم یعنی ممکنه موجودی شیرین تر و نفسسسس تر از واشر برای "من" باشه? و جوابش همیشه فقط یه ننننههههه بزرگه! مخصوصا این روزها... یه هفته بعد از چهل روزگی با تلاش های فراوون واشر روال زندگیشو با ما تنظیم کرد و شب ها حدود ساعت ۱۲ تا ۸ صبح میخوابه و نهایت ۳ دفعه واسه شیر خوردن بیدار میشه...با خودم فکر میکنم اگه روال قبل رو ادامه میداد و نمیخوابید قطعا من افسردگی میگرفتم...البته از ساعت ۱۰شب میخوابه اما حدود ۱۱شب یه بار بیدار میشه و شیر میخوره و با چشمای باز نگامون میکنه و دلش بازی میخواد و بعد از اندکی!بازی و خنده دیگه عمیق میخوابه....

** قبل بارداری و دوران بارداری خیلی کیک درست میکردم....از شرکت میومدم و میپریدم توی آشپزخونه و شروع به کار میکردم...اما توی این چند وقته گذشته از تولد واشر هیچی درست نکردم...پیچ هم یه ماهی هست که هی میگه مهره چرا دیگه کیک درست نمیکنی...واقعا هم با وجود یه فرشته بند انگشتی نمیشه...خلاصه هر از چند گاهی پیچ فیلش یاد هندوستان میکرد و سراغ کیک از من میگرفت آخر گفتم پیچ جان بیا از این شیرینی فروشی که کیک های خونگی داره کیک بخریم که پیچ قبول نکرد و گفت دوست دارم تو درست کنی....خلاصه یه روز ظهر بعد از اینکه واشر روی پام خواب بود و من تنهایی داشتم نهار میخوردم عزمم رو جزم کردم که بعد از نهارم کیک درست کنم....واشر رو خوابوندم رو به تلویزیون و خودم همزن و بقیه ی وسایل رو برداشتم و رفتم توی اتاق واشر کارهای صدا دار رو اونجا انجام دادم....هر ۲ یا ۳ دقیقه هم همزن رو خاموش میکردم و گوش میدادم ببینم صدای واشر میاد یا نه....خلاصه کیک رو توی قالب ریختم و گذاشتم توی فر و پریدم سر کوه ظرف های استفاده شده و بهشون سر و سامون دادم و دیدم هنوز واشر خوابه و وقت دارم ژله موز درست کردم و بعدش به یاد پارسال ماه رمضون برای افطار دمی ماش و کباب تابه ای درست کردم...کیک رو هم برش دادم و گذاشتم توی یخچال....خلاصه یه ساعت به افطار پیچ امد و تا چشمش به قالب خالی توی سینک افتاد با کلی ذوق به واشر گفت مامانی برامون کیک درست کرده! درست کردن کیک واسه خودمم خیلی خوب بود و پر از حس های خوب شدم...بعدش با خودم کلی فکر کردم دیدم پیچ بخاطر دوست داشتن کیک اصرار نمیکرد که درست کنم...پیچ منو وقتی پر از احساس معجزه و زندگی ام دوست داره...

 *** واشر سکوت رو دوست نداره باید وقتی بیداره باهاش حرف بزنیم و یا شعر بخونیم و بازی کنیم تا ساکت دراز بکشه رو زمین...وگرنه باید بغلش کنیم و را بریم....چند روز پیش پیچ تازه از سر کار امده بود منم دهنم کف کرده بود از بس با واشر حرف زده بودم....از پیشش بلند شدم که بساط افطار رو درست کنم...هنوز ۵ دقیقه نشده بود که شروع کرد به غر غر کردن که به من توجه کنید...من توی آشپزخونه بودم و پیچ رفت سراغ واشر و شروع کرد به صورت ریتمیک خوندن...عشق من مهره...خوشگل من مهره....عزیز من مهره....عسل من مهره....واشر هم ساکت شده بود و با دقت داشت به بابایش گوش میداد....از آشپزخونه امدم بیرون با یه لبخند گنده...گفتم پیچ اینا که میخونی واقعی هستند?? گفت آرهههه معلومه!! بعدم دوباره ادامه داد...عشق من مهره....خوشگل من مهره....عزیز من مهره...عسل من مهره....

**** بعد افطار واشر خوابیده بود ما هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم....یه باره گفتم چقد دلم میخواد برم استخر...پیچ هم گفت خب برو چرا نمیری? گفتم به خاطر واشر...چیکارش کنم??? گفت بعد افطار من میرسونمت خودم با واشر توی ماشین میشینیم تو برو ۴۰ دقیقه بعد بیا....نگاش کردم ببینم تعارف میکنه یا داره واقعا راه حل میده....گفتم تو ۴۰ دقیقه تو ماشین نگه اش میداری??? گفت آرهههه...قبلش خوب بهش شیر بده...بعدم زود بیا و توی ماشین بهش شیر بده....اینقد خوشحال شدمممم که داشتم بال در میاوردم...فردا شبش رفتم مایو و کلاه خریدم (آخرین باری که استخر رفته بودم ۱۵ سال پیش بود فک کنم...که کلاس آموزشی میرفتم) پیچ هم عینک شنا خودش رو داد به من... خلاصه یه روز بعد افطار شال و کلاه کردیم و رفتیم استخر....واشر و پیچ توی ماشین موندن و من رفتم....اینقد خوب بود!!! کلی روحیه ام عوض شد...واقعا نیاز داشتم یه زمان خیلی کوچیک برای خودم باشم...وقتی برگشتم منتظر بودم پیچ کچل شده باشه....ولی دیدم نهههه پدر و پسر کلی باهم بازی کردند....

*****و دوباره ۱۹ تیر سالگرد یک معجزه....امسال سالگردمون رو کنار یه فرشته ی بند انگشتی جشن گرفتیم...من برای پیچ یه پیراهن آبی آسمانی خریدم و پیچ هم برای من یه شلوار و یه شال صورمه ای خرید....بعدش کلی فکر کردیم که چقدرررر کنار هم بزرگ شدیم و حالا یه قهرمان کوچولو داریم که ما شدیم پدر و مادرش....

****** زمانی که اولین ماه عسل رو رفتیم وقتی برگشتیم با خودم عهد کردم تمام مسافرتامون با پیچ برامون طعم عسل داشته باشه...و خدارو شکر تا الان همشون بوده...و حالا این روزها با خودم فکر میکنم چرا مسافرت با یه فرشته بندانگشتی ۲ ماه و خورده ای نمیتونه ماه عسل باشه...(البته هفته گذشته رفتیم دیار پیچ و واشر کمال همکاری رو کرد توی راه)...خلاصه داریم میریم هانی مون شماره ۵ با حضور افتخاری واشر عزیزمون....یادتونه سریال خداحافظ بچه و ندیده ی ننه نصرت? حالا موضوع هانی مون این دفعه هم همینه...مامان بزرگ مامانم زنده هستند....و نسبت واشر با اون بنده خدا از نوه و نتیجه میگذره و میشه ندیده!!خلاصه اینکه داریم میریم لاهیجان شهر کوکی های خوشمزه ...اول قرار بود با یه ماشین یعنی ماشین مامانم اینا بریم اما بعد دیدیم با وجود واشر بهتره ما هم ماشینمون رو بیاریم....خلاصه گوش شیطون کر همین پنج شنبه بعد وقت اداری حرکت میکنیم و به امید خدا اگه عمری باقی بود بعد از عید فطر برمیگردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:22  توسط مهره  | 

* یادمه اولین روزی که خونه ی خودمون تنها شدیم و قرار بود نهار درست کنم ۵شنبه بود و پبچ هم زود میومد....خلاصه تصمیم گرفتم آلبالوپلو درست کنم که پبچ خیلی دوست داره....تا برنج رو ریختم توی قابلمه و آب جوش امد هنوز دوتا غل نزده بود که واشر بیدار شد....مجبور شدم زیرش رو خاموش کنم و برم پیش واشر....نیم ساعتی درگیر واشر بودم تا دوباره خوابید و امدم توی آشپزخونه....فک کن برنجم نیم ساعت توی آبجوش مونده بود سریع آبکش کردم و آلبالوها رو مابینش ریختم و دمش کردم....چشمتون روز بد نبینه....پیچ امد و  تا امدم برنج بکشم شکه شدم....همه ی برنج ها بهم چسبیده بودند و افتضاح مال یه لحظه اش بود...ما که خوردیمش و پیچ هم کلی به به و چه چه کرد که درسته قیافش خوب نشده اما مثه همیشه خوشمزه شده...

** واشر خوب زمانی به دنیا امد...هوا عالی بود و نگرانی برای سرما خوردنش نداشتیم....برای همین از هفته دوم همه جا بردیمش از مهمونی بگیر تا خیابون و خرید و رستوران....البته از حق هم نباید بگذریم که واشر هم کمال همکاری رو باهامون کرد و همچنان هم میکنه...الان که یه مقداری توجه اش بیشتر شده انگاری میفهمه میخوایم بریم بیرون...اول خودمون حاضر میشیم و بعد کیف وسایل واشر رو مرتب و چک میکنیم...و در آخر میریم سراغ واشر...و لباس هاشو عوض میکنیم...تو این مرحله واشر کلی ذوق میکنه و میخنده....چند شب پیش هم رفتیم بیرون و واشر با چشمای باز و لپ های افتاده همه جا رو با دقت نگاه میکرد....خلاصه سر از یه کتاب فروشی در آوردیم و تا چشمم به قفسه کودکان افتاد لبخندم کش امد با دیدن حسنی ما به بره داشت...کتاب بچگی های خودم که عاشقش بودم... سهم واشر دوتا کتاب شد یکی همین حسنی و یکی خروس نگو یه ساعت....و سهم من و پیچ گزیده اشعار اخوان ثالث شد....خلاصه از همون شب کتاب های واشر رو براش میخونم و چون شعری و ریتمیکه با دقت گوش میده و وسطش هی میگه booboo...این یعنی دوسش داره.

***  دیروز که اولین روز ماه رمضون بود اصلا یاد عشق ماه رمضونی خودم نبودم...و وقتی پیچ از در با یه جعبه زولبیا و بامیه امد و یاد دوغ توی یخچال افتادم داشتم بال در میاوردم که میتونم به یاد اصفهان و گوشفیل و دوغ خوشمزه اش زولبیا با دوغ بخورم...یادش بخیر ماه رمضون و دهکده المپیک و لونمون رو به تلویزیون...امسال باید لونه رو یه کم گسترش بدیم بخاطر فرشته ی بند انگشتیمون...از وقتی هوا گرم شده ما کولر رو که روشن میکنیم در تراس رو هم باز میزاریم و چند تا پشه امده توی خونمون و همون شب اول واشر کوچولو رو نیش زدن! در همین راستا پشه بند خانواده که مال مامانم اینا بود رو زدیم و سه تاییمون توی پشه بند خوابیدیم...خیلی خوب بود و کلی خندیدیم....پیچ میگفت خیلی خوبه فقط وارد شدن بهش یه کم سخته!!! اخه درش بین مبل ها باز میشد و باید سینه خیز واردش میشدیم و واشر رو هم باید دست به دست میکردیم....هه هه

**** دو ماه گذشت... صبح که پیچ میخواست بره واشر رو بوسید و توی گوشش گفت قهرمان کوچولو بابا...بعدم رفت...منم ساعت ۱۰ وقتی واشر حسابی شیر خورده بود بغلش کردم و براش توضیح دادم گاهی برای حفظ سلامتی باید یه اتفاق هایی بیوفته که شاید زیاد خوشایند نباشه...بعدم بوسیدمش و بهش گفتم تو قهرمان کوچولوی ما هستی و لباس تنش کردم و رفتیم مرکز بهداشت.... وقتی رسیدیم توی توضیحاتم برای واشر یه بار اسم واکسن دوماهگی رو آوردم و با بسم الله و یه بغض گنده دکمه های سرهمیش رو باز کردم و بغلش کردم...و چند دقیقه بعد صدای گریه قهرمان بندانگشتی ما....وقتی بغلش کردم با چشمای اشکیش داد میزد چرا مامان??? چرا ازم محافظت نکردی??? بغلش کردم و کلی بوسیدمش و توی سالن بهش شیر دادم و کوچولو بند انگشتی من خوابید... باید مادر باشی تا بفهمی دیدن چشم های اشکی از درد و ترس فرشته کوچولوت با قلبت چیکار میکنه...باید مادر باشی...

پی نوشت: بچه ها بخاطر موضوعاتی که سر همون ۵ ساعت که عکس واشر رو گذاشته بودم پیش امد (همون موقع که عکس توی وبلاگ بود نه کامنت های قبل و بعدش)دیگه پیچ راضی نیست عکس بزارم...خودمم خیلی دل چرکین شدم اما دوست داشتم به زودی زود راضیش کنم اما فعلا به هیچ عنوان راضی نیست...تا ببینیم در آینده چی پیش میاد. و یه موضوع دیگه جدا از عکس...یکی از دلایلی که یه مدتی من یهویی غیب میشم اینه که اینجا هر کسی از من یه انتظاری داره و انگاری من باید بخاطر همه چی توضیح بدم....خواهش میکنم اجازه بدید آزاد و رها و بدون قید و شرط بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 15:6  توسط مهره  | 

* منتظر بودم یه روزی وقت بشه و مثه همیشه بشینم پای لپ تاپم و شروع کنم به نوشتن و ویرایش کردن و بعد پست بزارم اما دیدم عمرا همچین وقتی پیدا نمیشه و هر دفعه خواستم بشینم و بنویسم یه موضوعی پیش امده که بعد دو خط مجبور شدم بلند شم....خلاصه به این نتیجه رسیدم باید مدل پست گذاشتنم رو عوض کنم.....این پست رو توی گوشی نوشتم...نوشتن اینجا یه خوبی که داره اینه که توی "حداقل" تایم های استراحت هم میتونم دو خط بنویسم...

** یادمه وقتی قرعه کشی جام جهانی انجام شد و تاریخ بازی های ایران مشخص شد هی توی دلم لبخند میزدم که زمان بازی های ایران من یه فرشته کوچولو توی بغلم دارم و از تصورش قند توی دلم آب میشد...و حالا دیشب واشر توی بغلم بود و من گوشاشو گرفته بودم تا از جیغ و داد تماشاگر نماها نترسه اخه ما گروهی بازی های ایران رو میبینیم...به صورت معصومش که نگاه میکردم دلم میخواست درسته قورتش بدم...

 *** گاهی که توی آشپزخونه هستم مکالمات پبچ و واشر رو میشنوم خندم میگیره....دیروز پیچ داشت به واشر میگفت بابایی تو نمیدونییییی بابا بودن چه حسی داره....تو حداقل شاید بدونی بچه بودن چه حسی داره.....بعد به باره گفت اصلا میدونی حداقل یعنی چی??من گوش میدادم و توی دلم میخندیدم...یه باره گفت مهرهههه معنی حداقل و حداکثر رو چه جوری بهش بگم....دوتاییمون بلند بلند خندیدیم.

****عمل من واقعا بدون درد بود همیشه شنیده بودم که میگند سزارین بعدش درد داره ولی واقعا عمل من بدون درد بود...فک کن ساعت ۱۲ شب من وارد بخش شدم....صبح ساعت ۸ پرستار امد گفت دکترت گفته ساعت ۱۰ باید بلند شی و راه بری....گفتم میشه الان بلند شم??? گفت نههههه.....گفتم اخه کمرم درد گرفت از بس خوابیدم....داشت شاخ در میاورد گفت اتاق های دیگه میرم با گریه میگند ما نمیتونییم....یا مثلا مسکن هر ۸ ساعت رو میگفتم درد ندارم برای همین هر ۱۰ ساعت میاوردن...خلاصه داشتم واسه یه دوستی تعریف میکردم که چرا میگند سزارین درد داره که گفت مهره با اون همه دعا تو هر مدل زایمانی که میکردی درد نمیداشتی....یه باره دلم روشن شد که راست میگه من یه کوه دعا و انرژی مثبت پشت سرم داشتم....یه دنیا ممنونم ازتون....الهی هزاران برابرش به خودتون برگرده دوستای مهربونم.

***** هفته دوم اون ساق شلواری که خریده بودم (و اینجا هم نوشته بودم) اندازم شد...اصلا از بیمارستان که امدم حدود ۸ کیلو کم کرده بودم....خلاصه لاغر شدم.... این هفته به زور شلوار قبل بارداریم رو پام کردم...درسته کمرش رو به زور بستم اما همونم باعث شادیم شد....پبچ تا منو با شلوار جینم دید خندید گفت مهره داری به روزهای اوجت برمیگردی....باورتون میشه ما عکس های آتلیه بارداری رو این هفته گرفتیم....طفلکی چند بار زنگ زده بود اما ما درگیر تولد واشر بودیم....خلاصه دوتا شاسی ها رو گرفتیم و من شکه شدم از شیکمم....به پیچ میگم واقعا من اینقدرررر چاق بودم? خیلی زود فراموش کردم...الان گاهی دلم برای شیکم گنده با تکون های ناگهانی تنگ میشه...یکیش رو زدیم بالای شومینه و یکی رو زدیم توی اتاق واشر جهت یادگاری.

***** پیچ میپرسید به نظرت بچه داری سخته مهره? گفتم آره خیلی سخته اما من حاضر نیستم به هیچ عنوان به راحتی قبل برگردم...یه روزهایی حس میکنم واشر از اول آشنایی من و پیچ همراهمون بوده....خیلی عجیبه انگاری خانواده ی ما ار همون اول سه نفره بوده....با همه ی این تفاسیر از روزی که واشر از آب و گل در امده چند شب گذاشتیمش پیش مامانم و با پیچ رفتیم بیرون و برای خودمون راه رفتیم و دونفره خوش بودیم....و بعد یه ساعت با دل هایی که برای واشر یه ذره شده بود برگشتیم و کلی بوسش کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 12:15  توسط مهره  |