* از پست قبل که دال عزیز شعر پرتقال من رو پیشنهاد کرد و من دانلود کردم....هر روز دارم گوش میدمش و برای پیچ و واشر میخونم....به نظر خودم یه شعر عاشقانه غمگینه اما برای لالایی هم خوبه...چون قبل خواب نباید شعر و لالایی هیجان انگیز باشه که باعث بیخوابی میشه....خلاصه از پست قبل من راه میرم و به واشر نگاه میکنم و میگم پرتقال من??? واشر هم کلی میخنده و ذوق میکنه...

**  چند روز پیش پیچ که از سرکار امد دیدم برای واشر کتاب خریده... مجموعه داستان های ملانصرالدین...اولش کلی خندیدم و گفتم پیچ فک نمیکنی به سن واشر نمیخوره?? اما الان که حرف های دکتر مجد رو در خصوص روانشناسی رشد گوش میدم (صحبت هاشون مثه دکتر هولاکویی در خصوص روانشناسی کودک هست اما به نظر من حرف های دکتر مجد یه مقداری شرقی تره) میبینم که اغلب حرف دکتر مجد اینه که چرا برای بچتون الاغ ناقلا و خرگوش دانا میخونید?? ادبیات ما غنی تر از این حرف هاست....برای نوزادتون گلستان و بوستان و کلیله و دمنه بخونید...به فرزندتون خط کتاب خونی بدید....خلاصه منم چند روزه برای واشر ملانصرالدین  میخونم و میبینم خیلی دوست داره و با دقت گوش میده و قیافشو یه جوری میکنه که آدم حس میکنه واقعا از قصه پند گرفته...قبل از این کتاب ملانصرالدین...گفته بودم که خودمم براش قصه میسازم...قصه هایی که قهرمان داستان واشر کوچولوئه و در مورد کارهایی هست که با هم انجام میدیم...مثلا چند روز پیش موقع نهار اینقد دست و پا زد میخواست از غذاهای ما بخوره...کلا خیلی علاقه به غذا خوردن داره...وقتی یه چیزی جلوی واشر میخوریم اینقد بهمون زل میزنه که از گلومون پایبن نمیره...خلاصه وقتی نهار تموم شد براش یه قصه گفتم با این مضمون که واشر کوچولو هم دوست داره غذا بخوره....و به مامانش میگه مامانی منم غذا میخوام...خوبی این مدل داستان ها اینه که اسمش هی تکرار میشه...الان چند روزی هست که به اسمش واکنش نشون میده و برمیگرده....خیلی وقت پیش ها هم مثنوی صوتی رو دانلود کرده بودم حالا میخوام صبح ها با واشر گوش بدیم....یکی از کارهایی که خیلی وقته توی ذهنم هست و با صحبت های دکتر مجد مصمم شدم که انجامش بدم...جدا کردن محل خواب واشر از خودمونه....اولین کاری که توی این فاز میخوام انجام بدم اینه که روی خودم کار کنم...اول باید اضطراب جدایی از واشر رو توی خودم حل کنم....خیلی هم وقت ندارم و باید یه مقداری سرعت عمل داشته باشم....بهترین زمان جدا کردن محل خواب ۳ تا ۶ ماهگی هست و بعد از اون تا ۱۸ ماهگی وارد فاز اضطراب جدایی در کودک میشیم که دیگه اصلا عملی نمیشه....پیک این اضطراب هم یک سالگیه...اگه تا ۶ ماهگی واشر رو جدا نکنم مجبورم تا ۱۸ ماهگی صبر کنم بعد از اون هم که گرفتن شیر پیش میاد و بعد از اون هم گرفتن پوشک....که این جدا کردن نباید با این دوتا بحران دیگه تداخل داشته باشه....خلاصه برامون دعا کنید لطفا....

*** اولین تولد سه نفره پیچ به خوبی و خوشی برگزار شد...هدیه تولدش بلوز و شلوار بود که باهم خریدیم...شب تولدش هم من کیک خریدم چون وقت نمیشد خودم درست کنم...دسر درست کردم که قرار بود خوشگل تر بشه اما چون عجله داشتم کاسترد کاملا سرد نشده بود و وقتی ژله رو ریختم روش کاسترد ترک خورد....اما خوشمزه بود....داخل کاسترد سیب اسلایس شده ریختم و روی ژله هم انگور گذاشتم....شام هم پیتزا درست کردم که اونم خوشمزه بود....

**** لاغر شدم! دو کیلو اضافه وزن مسافرت + ۱ کیلو اضافه وزن بارداری کم شد....اونم بدون رژیم و کار خاصی حتی با خوردن کیک و شیرینی....به صورت خود به خود...شاید چون بدنم خودش میدونست من از این شرایط راضی نیستم....الان فقط ۶ کیلو ناقابل!! مونده....که اصلا از بابتش ناراحت نیستم....همه چی رو سپردم به خود بدنم....و ازش خواهش کردم شیرینی خوردن رو از من نگیره....چند شب پیش رفتم قالب شیربنی خریدم...قالب های قبلیم خیلی بزرگ بود. ...وقتی خریدم با خودم گفتم تا کیک و کلوچه های توی یخچال نموم نشه هیچ چی درست نمیکنم.....هی توی ذهنم تکرار میکردم و به قالب های قشنگم میگفتم یه هفته صبر کنید....خلاصه امدم خونه.... پیچ همراهم نبود تا امدم خونه پیچ گفت مهره کیک درست میکنی??? یه حساب دو دوتا چهار تا کردم دیدم کیک تولدش با اینکه کوچیک بود اما هنوز تو یخچاله...خودش هم که نون خامه ای خریده بود....کوکی ها و کلوچه های شمال هم هست..تازه اگه بخوام چیزی درست کنم ترجیح میدم بیسکوبیت درست کنم تا قالب های قشنگم استفاده بشند.....هنوز داشتم فکر میکردم که بگم نههههه بزار اینا رو بخوریم....که نمیدونم چی شد که سر از آشپزخونه در اوردم....خلاصه دست به کار شدم و نتیجه این شد....کیک دارک کاکائو با دورچین شکلات....فک کن بعد از ظهر باشه....واشر هم خواب باشه و خودت تنها خونه باشی...برای خودت یه برش گنده همراه با شیر کاکائو داغ بیاری و بشینی و بخوری...

***** چند روز پیش میخواستم برم خونه دوستم با خودم تصمیم گرفتم براش بیسکویت درست کنم و ببرم...بعد نهار و مرتب کردن آشپزخونه و خوابوندن واشر دست به کار شدم و بیسکویت درست کردم...بعدم توی پلاستیک گذاشتم وکنارش تافی استوایی هم به خاطر رنگش گذاشتم و در پلاستیک رو روبان بستم به این شکل و گذاشتم توی کیسه خود ساخته و بردم برای دوستم...کلی تشویقم کردن و گفتن خیلی خوشگل شده...و تازه همه پرسیدن وااای تو با بچه کوچیک چه جوری این کارا رو کردی?? البته واشر تا موقع درست کردن مواد خواب بود ولی وقتی میخواستم قالب بزنم بیدار شد که منم با کریر آوردمش توی آشپزخونه و خودم قالب زدم و واشر منو نگاه کرد...دو بسته هم برای پیچ نگه داشتم که شب بهش دادم و کلی تعریف کرد ولی گفت چه کم واسه من نگه داشتی هه هه...یه روز ظهر هم بعد نهار و خوابوندن واشر پای سیب درست کردم....وای بوش محشر بود...عطر سیب و دارچین و کره...خیلی خوب شده بود به این شکل .... تا شب هی یه برش از کیک با یه فنجون چای دارچینی خوردیم تا تموم شد!

****** خونمون به کثیف ترین و شلخته ترین حالت خودش رسیده بود و طبق معمول روحم آرامش نداشت اما واقعا نمیتونستم برنامه ریزی کنم و یه روز اساسی تمیز کاری کنم...تنبلیم میشد...این جزء چیزهایی بود که گفتم توی پست قبل هنوز نتونستم مدیربت کنم....خلاصه یه روز عزمم رو جزم کردم و به خودم گفتم قرار نیست چون واشر به دنیا امده تمیز کاری رو فراموش کنی....  واشر رو صبح بردم حموم بعدش خوابوندم...معمولا بعد حموم حسابی میخوابه...خلاصه ۱۰ صبح دست به کار شدم و حدود ۲ خونمون دست گل شد و به معنای کلمه روحم آرامش پیدا کرد...بعد با خودم فکر کردم و گفتم مهره تو که از کثیفی و بهم ربختگی اینقد بدت میاد پس این موضوع رو هم مدیریت کن و نزار دیگه خونه ابنجوری بشه...در همیت راستا یه برنامه گذاشتم...یادتونه قبلا که شاغل بودم یه برنامه داشتم برای تمیزکاری..تفاوت این برنامه با اون قبلی اینه که این روز مشخص نداره...یعنی توی یه هفته باید این ۱۰ قلم کار رو حتما انجام بدم...یه روز یه قلم یه روز ۴ قلم...با توجه به شرایط موجود...بعد قرار شد رو به روی هر آیتم بعد از اجرا تیک بزنم...و سعی کنم تعداد تیک های همه ی موارد تقریبا یکسان باشه.....خلاصه از خودم راضیم...البته همچنان موضوعاتی هست که نتونستم مدیریت کنم....اما مطمئنم به مرور زمان همه چی رو تحت کنترل قرار میدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور 1393ساعت 14:35  توسط مهره  | 

* ما از اولین ثانیه ی ۲۳ مرداد به حال پارسالمون فک میکردیم...به گریه های از سر شوق...پارسال در اولین ساعات ۲۳ مرداد چشمون به جمال دو خط موازی روشن شد....و امسال در اولین ساعات ۲۳ مرداد دست های یه فرشته بند انگشتی رو توی دستام گرفته بودم و خدا رو هزار بار به خاطر نعمتش شکر میکردم.....

** برنامه خواب واشر خدا رو شکر خیلی خوب شده....بعد از اون معجزه ملحفه که توی پست های قبل گفتم دیگه ساعت ۱۰ اگه خونه خودمون باشیم عمیق میخوابه ولی در عوض به شدت عاشق اینه صبح زود بیدار بشه....معمولا ۷ بیدار میشه...گاهی که خودم خسته ام وقتی بیدار میشه میرم کنارش و دستشو میگیرم و پیش پیشش میکنم یا بهش شیر میدم و دوباره میخوابونمش اما چون سیکل خوابش کامل شده نهایت ۱۰ دقیقه میتونم نگه اش دارم و دوباره بیدار میشه....بعد صبحونه و کلی بازی  ساعت ۱۰ اینا هم براش کتاب میخونم...اینجوری

*** روح آشپزی در من دوباره بیدار شده.... یه مدت بود برای غذا همش دمی درست میکردم....اما الان دیگه شیر و خواب واشر رو تنظیم میکنم که به غذا درست کردن من تداخل نداشته باشه....یه شب که واشر و باباش باهم بازی میکردن و من ته چین زعفرونی مرغ و قارچ درست کردم...بعد یه شب دیگه رفتیم خرید و خمیر یوفکا خریدم...خیلی تعریفش رو شنیده بودم اما تا حالا خودم نخریده بودم از روی دستور داخلش بورک گوشت و قارچ درست کردم در حین پیچیدنش با خودم گفتم زیادم جالب نیست من همین کار رو با لازانیا میکردم و میپیچیدم اما وقتی اماده شد دیدم واقعا خوشمزه شدههه...فکر کن همه ی مواد رو سیگاری پیچیدم و میخواستم سرخ کنم که دیگه طاقت واشر تموم شد و زد به گریه...پیچ هم گفت تو بیا شیر بده من سرخ میکنم...خلاصه کارهای آخرش رو پیچ انجام داد و توی ظرف چید و وقتی آورد دیدم با قارچ و گوجه و فلفل تزیین هم کرده اینجوری...خلاصه جاتون خالی خوشمزه شد...یه روز هم بعد از نهار واشر رو خوابوندم و دست به کار شدم که باقلوا درست کنم با همین خمیر یوفکا....محشر شد....اینقد خوشم امده بود که تصمیم داشتم یه شعبه باقلوا ترکی بزنم!!! یه مقدارش رو خودمون خوردیم و یه مقدار هم واسه مامانم اینا بردیم....یه روز بعد از ظهر هم گرسنه ام شده بود و توپک هویجی درست کردم....اونم در شرایطی که واشر توی بغلم بود...خوشمزه بود اما یه دستی نمیشد مدل بدم بهش و خوشگلش کنم....این روزها دوباره توی آشپزخونه دارم معجزه میکنم...حتی وقت هایی که خودم تنهایی نهار میخورم...غذاهای خوشگل درست میکنم.....دارم بر میگردم به روزهای اوجم...البته هنوز بعضی چیزها رو نتونستم مدیریت کنم...

**** سالگرد دو خط موازی یه نقطه عطف بود واسه ما....دوباره دارم کتاب میخونم....وقت هایی که واشر شیر میخوره یا خوابیده بهترین زمان برای کتاب خوندن من...دارم دوباره چراغ ها را من خاموش میکنم رو میخونم....بیشتر حسی که کتاب خوندن بهم میده قشنگه و اینکه با وجود واشر هنوز هم میتونم کارهایی رو بکنم که دوست دارم....چند شب پیش واشر ۱۰ خوابید و ما هم برای اولین بار با یه سینی خوراکی های خوشمزه ( آلبالو خشک، پفک، شکلات و پاستیل)دوتا فیلم پشت هم دیدیم....اولیش پرسه در مه بود....جالب بود....خیلی وقت بود فیلم های ایرانی مسخره بازی شده بود ...اما ما از این خوشمون امد....هرچند تموم شدنش رو دوست نداشتیم...بعد اون فیلم about time رو دیدیم که من عاشقش شدم.....خیلی قشنگ بود....۲۰ دقیقه اول رو که دیدیم پیچ گفت مهره از اون فیلم هاست که تو دوست داری....منم خندیدم....دیالوگ ماندگار اون فیلم توی ذهن من و پیچ این بود... فک نمیکنی تعداد بچه هامون کمه??هههه هههه...

***** واسه واشر شعر میخونم...شعر های الکی که در لحظه از خودم میسازم....گاهی هم داستان هایی رو به شعر براش میخونم که قهرمان داستان خودشه...کلا وقتی خودمون تنهاییم تمام مکالماتمون با شعره...یا موقع شیر خوردن براش آواز میخونم....واشر هم جدیدا یاد گرفته و همراهی میکنه و با من میخونه....چند روز پیش ها با دوستای دبیرستانم رفته بودیم باغ....خوش گذشت... یکی از دوستام (میم عزیزم...) صدای خیلی خوبی داره...کلی برامون خوند و ما کیف کردیم....همونجا داغ دلم دوباره تازه شد....یکی از آرزوهای من این بود که صدام خوب می بود و میتونستم بخونم...هرچند با همین صدام خیلی وقت ها برای پیچ هم خوندم.....توی ماشین یا توی آشپزخونه....کلی هم تشویق شدم اما خودم میدونم صدای خوبی ندارم متاسفانه...خلاصه امدم خونه با خودم گفتم صدام که خوب نیست شعرهای من در آوردی هم که میخونم....طفلکی واشر با چه هیجانی گوش میده....در همین راستا دیدم صدامو که نمیتونم عوض کنم تصمیم گرفتم برم شعرهای هنگامه یاشار رو حداقل دانلود کنم که دیگه الکی شعرهای بی معنی نخونم...همون شعرها رو حفظ کنم و براش بخونم...شعرهای بچگی های خودمون....یک روز آقا خرگوشه رفت سراغ آقا موشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور 1393ساعت 15:3  توسط مهره  | 

ما برگشتیم....جای همگی سبز بود...خیلی خوش گذشت....واشر به معنای کلمه آقا بود و عجیب خوش مسافرت بود...الان که برگشتیم و فکر میکنم میگم چه جراتی داشتیم توی این گرما یه کوچولو بند انگشتی که هنوز سه ماهش نشده رو برداشتییم و رفتیم مسافرت....

توی مسیر من و واشر گاهی جلو میشستیم....گاهی عقب...گاهی هم که واشر سیر بود میدادیمش توی ماشین مامانم اینا و ما دوتایی تنها میشدیم و صدای ضبط رو بلند میکردیم و خودمون هم بلند بلند میخوندیم و گاهی پیچ دست منو روی دنده میگرفت...و لبخندی بود که تا ته جاده میرفت....گاهی هم حرف میزدیم...

از گرما بگم که یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید...اما با همه ی گرما خدارو شکر واشر اصلا اذیت نکرد ...توی ماشین شیر میخورد و میخوابید و بیدار میشد و فقط منتظر بود از ماشین پیاده بشیم و ذوق کنه...فک کن محمود آباد یه بازار روز داشت که سبزی و زیتون و اینجور چیزها داشت....ما هم ساعت 10 تا 12 اونجا بودیم و میخواستیم زیتون پرورده بخریم و واشر با وجود اینکه عرق میریخت اماکلی با دقت همه جا رو تماشا میکرد و میخندید....هر جا هم میرفتیم روی زمین براش لونه یه نفره درست میکردیم و یه پلاستیک میدادیم دستش! اینقدر با این پلاستیک بازی میکرد و سرگرم یود که خدا میدونه....فک کن براش عروسک و جغجغه برداشته بودم بعدم از شمال هم کلی تاتی و عروسک خریده بودیم اما واشر هیچ چیز رو به اندازه پلاستیک دوست نداشت....از همکاری کردن همه جانبه واشر اینکه تا حالا سابقه نداشته بزاریمش روی زمین و  خودش بخوابه....همیشه باید شیر بخوره تا خوابش ببره...اما فک کن خسته و کوفته می امدیم خونه....واشر رو میذاشتم روی زمین و میرفتم مسواک بزنم می امدم میدیدم خودش خوابش برده....

واشر کلا خیلی آب دوست داره توی این سه ماه و یه هفته تا حالا نشده توی حموم گریه کنه....وقتی برای اولین بار بردیمش دریا قیافش دیدنی بود....اینقدر میخندید و دست و پا میزد میخواست بره توی آب...ما هم بغلش کردیم و فقط پاهاش رو گذاشتیم توی آب....اینجا

لاهیجان شهر کوکی های خوشمزه خیلی خوش گذشت....ننه نصرت واشر رو دید...هرچند بین علما در مورد نبیره و ندیده اختلافه....اما ما به واشر گفتیم ندیده ننه نصرت....یکی از کارهایی که بعد از ظهر ها قبل بیرون رفتن میکردیم این بود که کوکی با شیر گاو تازه دوشیده شده میخوردیم و عجب میچسبید....کلی هم خریدیم و با خودمون آوردیم....

یه روز صبح من و پیچ و واشر سه تایی رفتیم سمت دیلمان....چیپس و ماست خریدیم و رو به این منظره ماشین رو پارک کردیم و چیپس و ماست خوردیم و آهنگ پیش درآمد علی عظیمی که میم عزیز تعریف کرده بود رو گوش دادیم...چقدر ریتمش با اون منظره و حال سه نفره ما میومد.... من باد میشم میرم تو موهات...من برق میشم میرم تو چشمات....

یه شب هم رفتیم شیطان کوه.....واشر رو گذاشتیم پیش مامانم و رفتیم دور استخر قدم زدن...یه گروه موسیقی به نام مارلیک موسیقی زنده خیابانی اجرا میکردند به نفع بچه های سرطانی و نیازمند....خیلی کارشون جالب بود....تازه داشتیم با آهنگ هاشون کیف میکردیم که از حراست امدن و جمعشون کردن! این طفلی ها هی مجوزشون رو نشون میدادند اما فایده نداشت...خیلی غم انگیز بود...نور درست و حسابی نداشت واسه همین عکساش تاریک شده...اینجا

توی این مسافرت ما تا تونستیم خوردیم و من دوباره چاق شدم...با اینکه بعد زایمان کلی لاغر شدم اما به وزن قبل بارداری نرسیده بودم...دو کیلو هم اضافه شدم توی این یه هفته....اصلا از خودم راضی نیستم...یه روز نهار رفتیم یه رستوران سنتی و کته با فسنجون خوردیم...و ماشالله به این پرس هاشون واقعا زیاده اما ما بدون عذاب وجدان همشو خوردیم....یه شب رفتیم رستوران وحید  تو لاهیجان که به نظرم خوب بود مخصوصا تزیین غذاهاشون که بازم تا حد مرگ خوردیم...یه چیز جالب اکبرجوجه بود که این همه طرفدار داره ما توی تمام هانی مون های شمالمون اکبر جوجه خوردیم اما من اصلا غذای مورد علاقم نیست...خلاصه از روزی که امدیم تصمیم قاطع گرفتم لاغر بشم! به کوکی ها نگاه میکنم و هی مقاوت میکنم نخورمشون...حجم غذامو هم کم کردم....امیدوارم تا اوایل شهریور لاغر بشم..چون کلی عروسی و مهمونی دعوتیم اون موقع...خلاصه قصه ماه عسل شماره پنج با حضور افتخاری واشر تموم شد و به خاطره ها پیوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مرداد 1393ساعت 23:18  توسط مهره  | 

* نمیدونم چرا میگند نوه از بچه ی خود آدم شیرین تره...به احساس مامان و بابای خودم و مامان و بابای پیچ به واشر کاری ندارم اما الان خودم هی میام فکر میکنم یعنی ممکنه موجودی شیرین تر و نفسسسس تر از واشر برای "من" باشه? و جوابش همیشه فقط یه ننننههههه بزرگه! مخصوصا این روزها... یه هفته بعد از چهل روزگی با تلاش های فراوون واشر روال زندگیشو با ما تنظیم کرد و شب ها حدود ساعت ۱۲ تا ۸ صبح میخوابه و نهایت ۳ دفعه واسه شیر خوردن بیدار میشه...با خودم فکر میکنم اگه روال قبل رو ادامه میداد و نمیخوابید قطعا من افسردگی میگرفتم...البته از ساعت ۱۰شب میخوابه اما حدود ۱۱شب یه بار بیدار میشه و شیر میخوره و با چشمای باز نگامون میکنه و دلش بازی میخواد و بعد از اندکی!بازی و خنده دیگه عمیق میخوابه....

** قبل بارداری و دوران بارداری خیلی کیک درست میکردم....از شرکت میومدم و میپریدم توی آشپزخونه و شروع به کار میکردم...اما توی این چند وقته گذشته از تولد واشر هیچی درست نکردم...پیچ هم یه ماهی هست که هی میگه مهره چرا دیگه کیک درست نمیکنی...واقعا هم با وجود یه فرشته بند انگشتی نمیشه...خلاصه هر از چند گاهی پیچ فیلش یاد هندوستان میکرد و سراغ کیک از من میگرفت آخر گفتم پیچ جان بیا از این شیرینی فروشی که کیک های خونگی داره کیک بخریم که پیچ قبول نکرد و گفت دوست دارم تو درست کنی....خلاصه یه روز ظهر بعد از اینکه واشر روی پام خواب بود و من تنهایی داشتم نهار میخوردم عزمم رو جزم کردم که بعد از نهارم کیک درست کنم....واشر رو خوابوندم رو به تلویزیون و خودم همزن و بقیه ی وسایل رو برداشتم و رفتم توی اتاق واشر کارهای صدا دار رو اونجا انجام دادم....هر ۲ یا ۳ دقیقه هم همزن رو خاموش میکردم و گوش میدادم ببینم صدای واشر میاد یا نه....خلاصه کیک رو توی قالب ریختم و گذاشتم توی فر و پریدم سر کوه ظرف های استفاده شده و بهشون سر و سامون دادم و دیدم هنوز واشر خوابه و وقت دارم ژله موز درست کردم و بعدش به یاد پارسال ماه رمضون برای افطار دمی ماش و کباب تابه ای درست کردم...کیک رو هم برش دادم و گذاشتم توی یخچال....خلاصه یه ساعت به افطار پیچ امد و تا چشمش به قالب خالی توی سینک افتاد با کلی ذوق به واشر گفت مامانی برامون کیک درست کرده! درست کردن کیک واسه خودمم خیلی خوب بود و پر از حس های خوب شدم...بعدش با خودم کلی فکر کردم دیدم پیچ بخاطر دوست داشتن کیک اصرار نمیکرد که درست کنم...پیچ منو وقتی پر از احساس معجزه و زندگی ام دوست داره...

 *** واشر سکوت رو دوست نداره باید وقتی بیداره باهاش حرف بزنیم و یا شعر بخونیم و بازی کنیم تا ساکت دراز بکشه رو زمین...وگرنه باید بغلش کنیم و را بریم....چند روز پیش پیچ تازه از سر کار امده بود منم دهنم کف کرده بود از بس با واشر حرف زده بودم....از پیشش بلند شدم که بساط افطار رو درست کنم...هنوز ۵ دقیقه نشده بود که شروع کرد به غر غر کردن که به من توجه کنید...من توی آشپزخونه بودم و پیچ رفت سراغ واشر و شروع کرد به صورت ریتمیک خوندن...عشق من مهره...خوشگل من مهره....عزیز من مهره....عسل من مهره....واشر هم ساکت شده بود و با دقت داشت به بابایش گوش میداد....از آشپزخونه امدم بیرون با یه لبخند گنده...گفتم پیچ اینا که میخونی واقعی هستند?? گفت آرهههه معلومه!! بعدم دوباره ادامه داد...عشق من مهره....خوشگل من مهره....عزیز من مهره...عسل من مهره....

**** بعد افطار واشر خوابیده بود ما هم روی مبل نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم....یه باره گفتم چقد دلم میخواد برم استخر...پیچ هم گفت خب برو چرا نمیری? گفتم به خاطر واشر...چیکارش کنم??? گفت بعد افطار من میرسونمت خودم با واشر توی ماشین میشینیم تو برو ۴۰ دقیقه بعد بیا....نگاش کردم ببینم تعارف میکنه یا داره واقعا راه حل میده....گفتم تو ۴۰ دقیقه تو ماشین نگه اش میداری??? گفت آرهههه...قبلش خوب بهش شیر بده...بعدم زود بیا و توی ماشین بهش شیر بده....اینقد خوشحال شدمممم که داشتم بال در میاوردم...فردا شبش رفتم مایو و کلاه خریدم (آخرین باری که استخر رفته بودم ۱۵ سال پیش بود فک کنم...که کلاس آموزشی میرفتم) پیچ هم عینک شنا خودش رو داد به من... خلاصه یه روز بعد افطار شال و کلاه کردیم و رفتیم استخر....واشر و پیچ توی ماشین موندن و من رفتم....اینقد خوب بود!!! کلی روحیه ام عوض شد...واقعا نیاز داشتم یه زمان خیلی کوچیک برای خودم باشم...وقتی برگشتم منتظر بودم پیچ کچل شده باشه....ولی دیدم نهههه پدر و پسر کلی باهم بازی کردند....

*****و دوباره ۱۹ تیر سالگرد یک معجزه....امسال سالگردمون رو کنار یه فرشته ی بند انگشتی جشن گرفتیم...من برای پیچ یه پیراهن آبی آسمانی خریدم و پیچ هم برای من یه شلوار و یه شال صورمه ای خرید....بعدش کلی فکر کردیم که چقدرررر کنار هم بزرگ شدیم و حالا یه قهرمان کوچولو داریم که ما شدیم پدر و مادرش....

****** زمانی که اولین ماه عسل رو رفتیم وقتی برگشتیم با خودم عهد کردم تمام مسافرتامون با پیچ برامون طعم عسل داشته باشه...و خدارو شکر تا الان همشون بوده...و حالا این روزها با خودم فکر میکنم چرا مسافرت با یه فرشته بندانگشتی ۲ ماه و خورده ای نمیتونه ماه عسل باشه...(البته هفته گذشته رفتیم دیار پیچ و واشر کمال همکاری رو کرد توی راه)...خلاصه داریم میریم هانی مون شماره ۵ با حضور افتخاری واشر عزیزمون....یادتونه سریال خداحافظ بچه و ندیده ی ننه نصرت? حالا موضوع هانی مون این دفعه هم همینه...مامان بزرگ مامانم زنده هستند....و نسبت واشر با اون بنده خدا از نوه و نتیجه میگذره و میشه ندیده!!خلاصه اینکه داریم میریم لاهیجان شهر کوکی های خوشمزه ...اول قرار بود با یه ماشین یعنی ماشین مامانم اینا بریم اما بعد دیدیم با وجود واشر بهتره ما هم ماشینمون رو بیاریم....خلاصه گوش شیطون کر همین پنج شنبه بعد وقت اداری حرکت میکنیم و به امید خدا اگه عمری باقی بود بعد از عید فطر برمیگردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 16:22  توسط مهره  | 

* یادمه اولین روزی که خونه ی خودمون تنها شدیم و قرار بود نهار درست کنم ۵شنبه بود و پبچ هم زود میومد....خلاصه تصمیم گرفتم آلبالوپلو درست کنم که پبچ خیلی دوست داره....تا برنج رو ریختم توی قابلمه و آب جوش امد هنوز دوتا غل نزده بود که واشر بیدار شد....مجبور شدم زیرش رو خاموش کنم و برم پیش واشر....نیم ساعتی درگیر واشر بودم تا دوباره خوابید و امدم توی آشپزخونه....فک کن برنجم نیم ساعت توی آبجوش مونده بود سریع آبکش کردم و آلبالوها رو مابینش ریختم و دمش کردم....چشمتون روز بد نبینه....پیچ امد و  تا امدم برنج بکشم شکه شدم....همه ی برنج ها بهم چسبیده بودند و افتضاح مال یه لحظه اش بود...ما که خوردیمش و پیچ هم کلی به به و چه چه کرد که درسته قیافش خوب نشده اما مثه همیشه خوشمزه شده...

** واشر خوب زمانی به دنیا امد...هوا عالی بود و نگرانی برای سرما خوردنش نداشتیم....برای همین از هفته دوم همه جا بردیمش از مهمونی بگیر تا خیابون و خرید و رستوران....البته از حق هم نباید بگذریم که واشر هم کمال همکاری رو باهامون کرد و همچنان هم میکنه...الان که یه مقداری توجه اش بیشتر شده انگاری میفهمه میخوایم بریم بیرون...اول خودمون حاضر میشیم و بعد کیف وسایل واشر رو مرتب و چک میکنیم...و در آخر میریم سراغ واشر...و لباس هاشو عوض میکنیم...تو این مرحله واشر کلی ذوق میکنه و میخنده....چند شب پیش هم رفتیم بیرون و واشر با چشمای باز و لپ های افتاده همه جا رو با دقت نگاه میکرد....خلاصه سر از یه کتاب فروشی در آوردیم و تا چشمم به قفسه کودکان افتاد لبخندم کش امد با دیدن حسنی ما به بره داشت...کتاب بچگی های خودم که عاشقش بودم... سهم واشر دوتا کتاب شد یکی همین حسنی و یکی خروس نگو یه ساعت....و سهم من و پیچ گزیده اشعار اخوان ثالث شد....خلاصه از همون شب کتاب های واشر رو براش میخونم و چون شعری و ریتمیکه با دقت گوش میده و وسطش هی میگه booboo...این یعنی دوسش داره.

***  دیروز که اولین روز ماه رمضون بود اصلا یاد عشق ماه رمضونی خودم نبودم...و وقتی پیچ از در با یه جعبه زولبیا و بامیه امد و یاد دوغ توی یخچال افتادم داشتم بال در میاوردم که میتونم به یاد اصفهان و گوشفیل و دوغ خوشمزه اش زولبیا با دوغ بخورم...یادش بخیر ماه رمضون و دهکده المپیک و لونمون رو به تلویزیون...امسال باید لونه رو یه کم گسترش بدیم بخاطر فرشته ی بند انگشتیمون...از وقتی هوا گرم شده ما کولر رو که روشن میکنیم در تراس رو هم باز میزاریم و چند تا پشه امده توی خونمون و همون شب اول واشر کوچولو رو نیش زدن! در همین راستا پشه بند خانواده که مال مامانم اینا بود رو زدیم و سه تاییمون توی پشه بند خوابیدیم...خیلی خوب بود و کلی خندیدیم....پیچ میگفت خیلی خوبه فقط وارد شدن بهش یه کم سخته!!! اخه درش بین مبل ها باز میشد و باید سینه خیز واردش میشدیم و واشر رو هم باید دست به دست میکردیم....هه هه

**** دو ماه گذشت... صبح که پیچ میخواست بره واشر رو بوسید و توی گوشش گفت قهرمان کوچولو بابا...بعدم رفت...منم ساعت ۱۰ وقتی واشر حسابی شیر خورده بود بغلش کردم و براش توضیح دادم گاهی برای حفظ سلامتی باید یه اتفاق هایی بیوفته که شاید زیاد خوشایند نباشه...بعدم بوسیدمش و بهش گفتم تو قهرمان کوچولوی ما هستی و لباس تنش کردم و رفتیم مرکز بهداشت.... وقتی رسیدیم توی توضیحاتم برای واشر یه بار اسم واکسن دوماهگی رو آوردم و با بسم الله و یه بغض گنده دکمه های سرهمیش رو باز کردم و بغلش کردم...و چند دقیقه بعد صدای گریه قهرمان بندانگشتی ما....وقتی بغلش کردم با چشمای اشکیش داد میزد چرا مامان??? چرا ازم محافظت نکردی??? بغلش کردم و کلی بوسیدمش و توی سالن بهش شیر دادم و کوچولو بند انگشتی من خوابید... باید مادر باشی تا بفهمی دیدن چشم های اشکی از درد و ترس فرشته کوچولوت با قلبت چیکار میکنه...باید مادر باشی...

پی نوشت: بچه ها بخاطر موضوعاتی که سر همون ۵ ساعت که عکس واشر رو گذاشته بودم پیش امد (همون موقع که عکس توی وبلاگ بود نه کامنت های قبل و بعدش)دیگه پیچ راضی نیست عکس بزارم...خودمم خیلی دل چرکین شدم اما دوست داشتم به زودی زود راضیش کنم اما فعلا به هیچ عنوان راضی نیست...تا ببینیم در آینده چی پیش میاد. و یه موضوع دیگه جدا از عکس...یکی از دلایلی که یه مدتی من یهویی غیب میشم اینه که اینجا هر کسی از من یه انتظاری داره و انگاری من باید بخاطر همه چی توضیح بدم....خواهش میکنم اجازه بدید آزاد و رها و بدون قید و شرط بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم تیر 1393ساعت 15:6  توسط مهره  | 

* منتظر بودم یه روزی وقت بشه و مثه همیشه بشینم پای لپ تاپم و شروع کنم به نوشتن و ویرایش کردن و بعد پست بزارم اما دیدم عمرا همچین وقتی پیدا نمیشه و هر دفعه خواستم بشینم و بنویسم یه موضوعی پیش امده که بعد دو خط مجبور شدم بلند شم....خلاصه به این نتیجه رسیدم باید مدل پست گذاشتنم رو عوض کنم.....این پست رو توی گوشی نوشتم...نوشتن اینجا یه خوبی که داره اینه که توی "حداقل" تایم های استراحت هم میتونم دو خط بنویسم...

** یادمه وقتی قرعه کشی جام جهانی انجام شد و تاریخ بازی های ایران مشخص شد هی توی دلم لبخند میزدم که زمان بازی های ایران من یه فرشته کوچولو توی بغلم دارم و از تصورش قند توی دلم آب میشد...و حالا دیشب واشر توی بغلم بود و من گوشاشو گرفته بودم تا از جیغ و داد تماشاگر نماها نترسه اخه ما گروهی بازی های ایران رو میبینیم...به صورت معصومش که نگاه میکردم دلم میخواست درسته قورتش بدم...

 *** گاهی که توی آشپزخونه هستم مکالمات پبچ و واشر رو میشنوم خندم میگیره....دیروز پیچ داشت به واشر میگفت بابایی تو نمیدونییییی بابا بودن چه حسی داره....تو حداقل شاید بدونی بچه بودن چه حسی داره.....بعد به باره گفت اصلا میدونی حداقل یعنی چی??من گوش میدادم و توی دلم میخندیدم...یه باره گفت مهرهههه معنی حداقل و حداکثر رو چه جوری بهش بگم....دوتاییمون بلند بلند خندیدیم.

****عمل من واقعا بدون درد بود همیشه شنیده بودم که میگند سزارین بعدش درد داره ولی واقعا عمل من بدون درد بود...فک کن ساعت ۱۲ شب من وارد بخش شدم....صبح ساعت ۸ پرستار امد گفت دکترت گفته ساعت ۱۰ باید بلند شی و راه بری....گفتم میشه الان بلند شم??? گفت نههههه.....گفتم اخه کمرم درد گرفت از بس خوابیدم....داشت شاخ در میاورد گفت اتاق های دیگه میرم با گریه میگند ما نمیتونییم....یا مثلا مسکن هر ۸ ساعت رو میگفتم درد ندارم برای همین هر ۱۰ ساعت میاوردن...خلاصه داشتم واسه یه دوستی تعریف میکردم که چرا میگند سزارین درد داره که گفت مهره با اون همه دعا تو هر مدل زایمانی که میکردی درد نمیداشتی....یه باره دلم روشن شد که راست میگه من یه کوه دعا و انرژی مثبت پشت سرم داشتم....یه دنیا ممنونم ازتون....الهی هزاران برابرش به خودتون برگرده دوستای مهربونم.

***** هفته دوم اون ساق شلواری که خریده بودم (و اینجا هم نوشته بودم) اندازم شد...اصلا از بیمارستان که امدم حدود ۸ کیلو کم کرده بودم....خلاصه لاغر شدم.... این هفته به زور شلوار قبل بارداریم رو پام کردم...درسته کمرش رو به زور بستم اما همونم باعث شادیم شد....پبچ تا منو با شلوار جینم دید خندید گفت مهره داری به روزهای اوجت برمیگردی....باورتون میشه ما عکس های آتلیه بارداری رو این هفته گرفتیم....طفلکی چند بار زنگ زده بود اما ما درگیر تولد واشر بودیم....خلاصه دوتا شاسی ها رو گرفتیم و من شکه شدم از شیکمم....به پیچ میگم واقعا من اینقدرررر چاق بودم? خیلی زود فراموش کردم...الان گاهی دلم برای شیکم گنده با تکون های ناگهانی تنگ میشه...یکیش رو زدیم بالای شومینه و یکی رو زدیم توی اتاق واشر جهت یادگاری.

***** پیچ میپرسید به نظرت بچه داری سخته مهره? گفتم آره خیلی سخته اما من حاضر نیستم به هیچ عنوان به راحتی قبل برگردم...یه روزهایی حس میکنم واشر از اول آشنایی من و پیچ همراهمون بوده....خیلی عجیبه انگاری خانواده ی ما ار همون اول سه نفره بوده....با همه ی این تفاسیر از روزی که واشر از آب و گل در امده چند شب گذاشتیمش پیش مامانم و با پیچ رفتیم بیرون و برای خودمون راه رفتیم و دونفره خوش بودیم....و بعد یه ساعت با دل هایی که برای واشر یه ذره شده بود برگشتیم و کلی بوسش کردیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 12:15  توسط مهره  | 

* چهل روزه که ما یه فرشته ی بند انگشتی توی خونمون داریم...با اینکه نگه داری از یه فرشته کوچولو بی نهایت سخته اما توی تمام این لحظه ها ما هزار بار خدای مهربون رو شکر کردیم...واشر کوچولوی ما شب ها نمیخوابه! خیلی کم پیش میاد گریه کنه اما نمیخوابه و شب ها با چشمای باز بهمون نگاه میکنه دوست داره باهاش حرف بزنیم و بازی کنیم....بعد اگه بهش توجه نکنیم اول غر غر میکنه و بعد میزنه زیر گریه...خلاصه فعلا برنامه ی زندگیش رو بر عکس ما تنظیم کرده...

**  دو روزه واشر مسلمون شده و پوست ما کنده شده! البته فقط همون لحظه اذیت شد و خیلی گریه کرد روز بعد با کمک قطره ی استامینوفن ساکت بود و میخندید...وقتی صدای گریه ها و جیغ هاش رو از پشت در میشنیدم بدون کنترل اشکام میریخت...

*** دلم میخواد کتاب بنویسم کتاب تجربه های این چهل روز...دلم میخواد چیزهایی رو بنویسم که خودم  الکی بخاطرش استرس داشتم و الان که گذشته میبینم اون لحظه ها از جیبم رفته اما حیف وقت ندارم! این پست رو هم گذاشتم صرفا جهت اطلاع اینکه ما خوبیم و تمام وقت در اختیار فرشته ی بند انگشتیمون هستیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 21:3  توسط مهره  | 

* آخرین باری که رفتم سونوگرافی...یه سونوگرافی معمولی و سیاه.....دکتر دستگاهش رو حرکت داد و شاید حدود 2 ثانیه روی صورت واشر ایستاد...خندم گرفت... توی ذهنم امد این که پیچ بود توی شیکمم نه واشر....تا از اتاق امدیم بیرون گفتم وااااای پیچ چقدر شبیه تو بود!! پیچ گفت تو توی اون سیاهی چیزی هم دیدی؟؟ تعجب میکردم اون متوجه نشده....فیلم سونوگرافی رو دوباره و سه باره و هزار باره تماشا کردیم و من هر دفعه مطمئن تر میشدم که واشر کپی پیچ میشه....فیلم رو به مامان و بابام هم نشون دادم اون ها هم متوجه چهره ی واشر نمیشدند....و حالا وقتی واشر رو میبینم خندم میگیره که واقعا انگار پیچ کوچولو شده...البته هستند کسایی که وقتی واشر رو میبینند میگند شبیه توئه مهره....یا گاهی میگند شبیه داداش منه....که البته هست واقعا اما قسمت قالب چهره واشر شبیه پیچ عزیزمه...

** واشر توی بیداری همیشه اخم کرده...مخصوصا وقتی باهاش صحبت میکنی و انگاری میخواد دقت کنه....ولی توی خواب اغلب میخنده برای خودش و من براش ضعف میکنم...هفته اول عمه جونم امد خونمون داشت با واشر حرف میزد میگفت واااااای تو مامان و بابای به این خوش خنده ای داری چرا خودت همش اخم کردی؟؟ هه هه....چند روز پیش هم پیچ عکس واشر رو به دوستاش نشون داده بود همشون گفتند بهش چی میگفتی اینجوری اخم کرده؟؟ پیچ هم گفته داشتم بهش جاوا اسکریپ آموزش میدادم اونم تمرکز کرده!! هه هه....حالا چیزی که جالبه اینه که واشر تا حالا با صدا نخندیده...البته اغلب خنده ها توی خواب اتفاق می افته که میگند حرکت عضلات صورته نه خنده واقعی....به هر حال یه روز صبح توی هفته ی دوم  پیچ داشت حاضر میشد بره سرکار...من و واشر روی تخت خوابیده بودیم و پیچ در حال رفت و امد بود و داشت حاضر میشد...کتش رو تنش کرد و روشو به واشر کرد و گفت بابایی کاری نداری؟؟ بعدم پیشونی واشر رو که غرق خواب بود بوسید و از اتاق داشت میرفت بیرون...شکه شدم که من چی پس؟؟؟ رسیده بود دم در که گفتم مامان نی نی هم هیچییییی!!! خندید و برگشت و منو هم بوسید....گفت بابا هنوز کیفم توی اتاق بود میخواستم غذامو برم بیارم...منم میخندیدم و میگفتم آرههههههههه حتما!! منو یادت رفته بود....پیچ هم میخندید...یهو واشر توی خواب شروع کرد به بلند بلند خندیدن...من و پیچ رو میگی میخواستیم درسته قورتش بدیم...اینقدر ذوق کردیم که نگو....بعد از اون چند بار دیگه هم توی موقعیت های دیگه اتفاق افتاد...در حین مکالمه ی من و پیچ واشر با صدا خندید...و ما هم از خنده ی اون خندیدیم....

*** پیچ غلظت خون داره و مرتب خون میده و میدونید کسایی که غلظت خون دارند خوابشون سنگینه...برای همین پیچ توی این سه هفته از تولد واشر خیلی کم پیش امده که با صدای گریه ی واشر  از خواب بیدار بشه....چند شب پیش ها که برای اولین بار سه تایی توی خونه تنها بودیم و واشر تمام طول شب رو سنگ تموم گذاشت و هر 10 دقیقه بیدار شد فقط یه بار پیچ اون وسط ها چشماشو باز کرد و گفت مهره تو خیلی برای واشر زحمت میکشی و از خودت مایه میزاری...من واقعا ازت ممنونم....و بعد دوباره خوابید...من با چشمایی که زیرش کبود شده فقط نگاش کردم...خندم گرفت...

**** یادتونه میگفتم چرا روال زندگی توی هفته های اول بهم میریزه اونم با توجه به اینکه بیشتر ساعت شبانه روز نوزاد خوابه؟؟ و برام سوال بود....خب الان مینویسم برای اینکه برای دیگران سوال نباشه...واشر بیشتر شبانه روز رو خوابه امـــــــــــــــــا باید هر دو ساعت  اگه خودش بیدار نشه  بیدارش کنم و بهش شیر بدم....حدودا نیم ساعت شیر میخوره....یه ربع پرسه ی بادگلو زدن طول میکشه و بعدش اگه شانس باهام باشه خودش میخوابه...امــــــــــــا اون روی دیگه سکه هم هست...خودش قبل از دوساعت بیدار میشه....نیم ساعت شیر میخوره و یه ربع پرسه ی بادگلو زدن طول میکشه و بعد دیگه نمیخوابــــــــــــــه....گاهی خوش اخلاقه و نگات میکنه و دلش میخواد باهاش حرف بزنی امـــــــــــــــــــــــــــــا گاهی هم بد اخلاقی میکنه و واقعا میمونم دیگه چیکارش کنم! حالا این وسط پروسه ی تعویض و شست و شو رو هم در نظر بگیرید گاهی هر دو ساعت گاهی هر 6 ساعت.... با همه ی این تفاسیر حالا میفهمم و به همه ی مامان های دنیا حق میدم که برنامه ی خوابشون و روال زندگیشون بهم بریزه...

***** یه چیز جالب بگم از روز عمل.....وقتی به هوش امدم داشتم با پرستار حرف میزدم و هی سوال های علمی میپرسیدم...چیزهایی که خونده بودم که البته دونستنش توی اون شرایط چیزی رو تغییر نمیداد ولی چون توی حال و هوای بیهوشی بودم انگاری خیلی برام مهم بوده...یهو پرستاره برگشت گفت شما از کادر بیمارستانی؟؟ هههههه هههههه...مامانم و پیچ که پیشم بودند کلی خندیدند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 17:26  توسط مهره  | 

اضافه شد: دوستای مهربونم بازم شرمنده محبتتون شدم....عکس پسرک تحفمون رو بازم میزارم....به زودی زود....

سلام

یه دنیا ممنونم بخاطر همه چی....یه دنیا واقعا در مقابل این همه محبت خیلی کمه....من از خدای مهربون فقط و فقط میخوام که هزار برابر این دعا های نوشته شده و نوشته نشده رو به خودتون و عزیزانتون برگردونه…و ممنونم بخاطر تبریکاتون...کمتر از 1 ساعت دیگه مونده برای تموم شدن اولین هفته ی زندگی واشر...

و من حالا یک مادرم و پیچ یک پدر....اولین جمله ای که بعد از دیدن دو خط موازی توی ذهنم امد....و حالا معنای واقعیش رو میفهمیم.... فتبارک الله احسن الخالقین ....

واشر کوچولوی ما چهل هفته و دو روز صبر کرد...و روز آخر قبل شروع درد ها مکونیوم دفع کرد و دکترم تشخیص سزارین اورژانسی داد...و بعد از به دنیا امدن واشر کوچولو دکترم گفت خیلی خوب شد که صبر نکردیم چون با این وزن نی نی نمیتونستی طبیعی زایمان کنی....

خلاصه  نتونستم چیزهایی که تمرین کرده بودم رو اجرا کنم...از لحظه ای که دستور بستری دادند تا لحظه ای که تصمیم به سزارین شد لیستم توی دستم بود و دعا میکردم....(غیر لیست اینجا یه لیست دیگه هم داشتم از دوستان و فامیل )...خدا رو چه دیدی شاید خدای مهربون دعای یه مامان نگران و معلق بین زمین و آسمون رو قبول کنه....

 با اینکه قبل از به دنیا امدن واشر خیلی دوسش داشتم و احساسم نسبت بهش واقعی بود....اما با به دنیا امدنش شکه شدم....از حجم زیاد دوست داشتنش....من خیلی چیزها در مورد بارداری و به دنیا امدن نی نی خونده بودم اما هیچ جایی هیچ کسی ننوشته بود بعد به دنیا امدن نی نی یه حجم زیاد دوست داشتن توی تک تک سلول هات جریان پیدا میکنه....خیلی خیلی بیشتر از چیزی که توی تصورت میگنجه...

هفته اول خوب بود با همه ی سختی ها خوب بود...گاهی که به کوچولویی که کنارم دراز کشیده نگاه میکنم باورم نمیشه این همون جایزه ی تخم مرغ شانسی ماست که بالاخره چشممون به جمالش روشن شد...ببخشید دیر نوشتم...واقعا چند روزه هر روز صبح که بیدار میشم میگم امروز مینویسم...اما واقعا وقت نشده!! و الان که تونستم بیام واشر کنار بابایش خوابیده و من امدم که فقط تشکر کنم از مهربونی و بزرگی بی اندازه ی شما...

این شما و این هم پسرک شکوفه های صورتی 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 22:2  توسط مهره  | 

سلام. 

خیلی خیلی خوشحالم. دیدم درست نیست خوشحالیمونو با شما که همیشه با ما بودید تقسیم نکنیم.دیشب پسرک شکوفه های بهاری حدود ساعت 11 بدنیا اومد. 

حال هردو تاشون خوبه. این پست فقط برای اطلاع رسانی سریع به شما و اونم از توی بیمارستان ارسال میشه. بعدا خود مهره میاد و کامل براتون مینویسه. ممنون از دعای خیری که برامون داشتید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 2:55  توسط مهره  |