X
تبلیغات
پیچ و مهره ها هم عاشق می شوند!!

* خونمون شده  یه دسته گل....همه چی برق میزنه و مرتب و آماده ی پذیرایی از مهمون های احتمالی بعد از تولد واشر شده....کابینت ها و یخچال و فریزر رو هم پر کردیم و همه چی تقریبا دیگه آماده است...حتی خوراکی های بیمارستان رو هم آماده کردیم...بطری آب که 2 نفر 5 بار توش دعای نادعلی خوندن برای بین دردها...یه جعبه خرما  ایرانی صادراتی + یه سری خرما وکیوم شده که مامانم تابستون از مدینه خریده و توی فریزر نگه داشته...آبمیوه ارگانیک و کمپوت گلابی...و سوره ی انشقاق نوشته شده روی یه پارچه باریک....

** چند روز پیش رفتم آرایشگاه و موهام کوتاه و مرتب کردم..دیروز هم رفتیم آتلیه  و عکس گرفتیم.....وقتی امدیم خونه نشستم و ناخن هامو هم از ته کوتاه کردم....ازوقتی یادم میاد ناخن هام بلند بوده و مدلشون رو دوست داشتم....ولی دیگه این هفته وقتش بود که کوتاهشون کنم که به پوست واشر کشیده نشه یه وقت خدایی نکرده...البته اینجور که بوش میاد یه دفعه دیگه هم باید کوتاه کنم بعد شایـــــــد واشر نزول اجلال کنه!!

*** خلاصه ما فعلا آماده ایم که واشر سیگنالی بفرسته و بگه وقتشه...دکترم گفت تا 3 اردیبهشت صبر میکنیم...اگه تا اون موقع دردت نگرفت 4 اردیبهشت برو بیمارستان و یه نوار قلب و سونو از جنین بگیر...بعد تصمیم میگیریم که ختم بارداری اعلام کنیم یا به نی نی بازم زمان بدیم!! همه بهم میگند این بچه اردیبهشتی میشه...خیالت راحت...تصور اینکه بعد از 4 اردیبهشت بازم بهم وقت بدند توی ذهنم نمیگنجههههه....اصلا از اول بارداریم ترس از زایمان زودرس داشتم...هیچ علایم خاصی هم خدا رو شکر نداشتما اما یه چیزی ته دلم بود که میترسیدم و حالا فکر اینکه 40 هفته تموم بشه و خبری از واشر نشه ته دلمو میلرزونه.....هر روز صبح که از خواب بیدار میشم دستمو میزارم روی شیکمم و از واشر میپرسم مامانی نظرت در مورد امروز چیه؟؟ به نظرت ایکس فروردین روز خوبی نیست واسه متولد شدن؟؟ و این سوال چندین روزه که ادامه داره...امروز هم دوباره ازش پرسیدم مامانی جون 24 فروردین چطور؟؟ و تا این لحظه که جوابی نداده...

**** پیچ این روزها که از سرکار زنگ میزنه بعد از سلام و احوال پرسی میپرسه مهره بچه به دنیا نیومده؟؟ یا گاهی میگه مهره هر وقت بچه خواست به دنیا بیاد به من خبر بدیـــــــــــــــــا!! هه هه یا وقتی از سر کار میاد و چشمش به شیکم گنده ی من می افته میگه مهره تو هنــــــــــــــــوز حامله ای که!! دیشب در حین فیلم دیدن گفت حوصلم سر رفته...با خنده گفتم داریم فیلم میبینیم دیگه!! گفت نههههههه حوصلم سر رفته چرا بچمون به دنیا نمیاد؟؟ دیگه کم کم دارم خسته میشم!!! منو میگی هاج و واج داشتم نگاش میکردم و توی دلم میگفتم عزیزم بچه توی شیکم منه....بعد تو داری خسته میشی؟؟؟ خلاصه خنده داره واقعا....نیم وجب بچه فامیل و این همه دوست مجازی  و حقیقی رو گذاشته سر کار....اینجوری که ظواهر امر و حس درونی خودم نشون میده این هفته هم خبری نخواهد بود مثه دو هفته گذشته تا ببینیم در واقعیت چه اتفاقی می افته...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393ساعت 14:27  توسط مهره  | 

اضافه شد: دوستای مهربونم لیستم خیلی بلند بالا شد...الانم دارم توی کاغذم اسامی رو مینویسم...از این بعد هر کس دیگه ای کامنت بزاره میشه جزو شماره 402...یه دنیا ممنونم از مهربونی و لطفتون و ببخشید که دیگه کامنت های آخر رو نتونستم تک تک جواب بدم.


*با بعضی از کامنت های پست قبل گریه کردم...مهربونی و آرامشی که توی حرفاتون بود تا ته ته قلبم نفوذ کرد...یه دنیا ممنونم....لیستم خیلی بیشتر از چیزی شد که انتظارش رو داشتم و دقیقا از روزی که پست رو گذاشتم تا همین الان کامنت جواب میدادم و اسم اضافه میکردم...و همه ی این کارها رو برای جبران یه سر سوزن از لطف و محبت شما با عشق انجام دادم...لیست رو میزارم ادامه ی مطلب...خیلی سعی کردم کسی از قلم نیوفته....

** دیشب پیچ دستشو گذاشت روی شیکمم...گفت بابایی دوست داری بیای بیرون؟؟؟ یهو واشر آنچنان تکونی خورد که دوتاییمون غش کردیم ازخنده....پیچ میگه مهره موج مکزیکی بود!! هه هه....خلاصه فکر کنم واشر هم مشتاق دیدن چهره کسایی هست که صداشون رو چند ماهی هست داره میشنوه....فعلا که اوضاع خوبه...حس خودم که میگه این هفته که هیچی...هفته ی دیگه هم بازم هیچی...تا ببینیم در واقعیت چی پیش میاد...

*** مرخصی زایمان در کنار همه ی خوبی هاش برای من دوتا بدی داره...اولیش اینه که پیچ از صبح تا بعد از ظهر کنارم نیست و کاش به آقایون هم مرخصی میدادند....و دومیش اینه که برنامه ی خواب منو بهم زده! تا موقعی که سر کار میرفتم خب طول روز خسته میشدم و شب ساعت 11 یا 12 میخوابیدیم و صبح هم دوباره علی الطلوع بیدار میشدیم...اما الان با شروع مرخصی زایمان بعد از نهار 1-2 ساعت میخوابم بعد شب داغووون میشم تا خوابم میبره!! وقتی با مدیرمون در مورد مرخصی زایمان صحبت کردم گفت مهره یه پیشنهاد خوووب دارم برات...برو مرخصی زایمان و از تامین اجتماعی حقوق بگیر بعد اینجا هم بیا من بیمه برات رد نمیکنم و حقوق و پول بیمه رو به خودت میدم...پسرت رو هم بیار اینجا!! هههه هههه یعنی عملا مرخصی زایمان نرو!! دروغ چرا؟؟ کی از پول بدش میاد؟؟ دریافتیم  دو برابر حقوق الانم میشه...خندیدم و گفتم نهههههه بابا بچه 1-2 ماهه رو کجا بیارم؟! بعدشم با خودم فکر کردم درسته که آدم وسوسه میشه اما حس مادرانه ام غلبه میکنه به وسوسه مسائل مالی و یه نـــــــــه قاطعانه بعدش روی زبونم امد که جای هیچ حرفی رو نذاشت...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم فروردین 1393ساعت 17:53  توسط مهره  | 

* میترسم.... خیلی هم میترسم....تا یه هفته قبل عید که هیچ علایمی نداشتم فکر میکردم این بچه قراره حالا حالا ها توی شیکمم بمونه! اما الان توی این یه هفته ی جدید با علایمی که میگند اسمش ماه درده و طبیعیه....من نفسم حبس میشه و تپش قلب پیدا میکنم....هر دفعه با خودم میگم نکنه این واقعی باشه؟؟ با اینکه این همه کلاس تئوری و عملی رفتم....یوگای بارداری رفتم...با اینکه از لحاظ تئوری میدونم باید منتظر چی باشم امــــــــــــــا بازم میترسم....این روزها با هر کسی صحبت میکنم میگم برام دعا کنید....بعد بقیه اش رو توی دلم و آروم میگم...من میترسم....خیلی هم میترسم....پیچ توی تموم این ماه درد ها سعی کرده خیلی طبیعی رفتار کنه که من نترسم...یه جور عادی که انگار اصلا چیزی نیست....اما نمیتونه....حتی وقتی صحبت ها و حرکاتش عادی و طبیعیه و میگه مهره دراز بکش الان خوب میشی...چشماش داد میزنه که میترسه...میترسه این دفعه ماه درد نباشه....با یه دوستی صحبت میکردم در مورد اینکه برام دعا کنه....گفت مهره تو باید برای من دعا کنی....بعدم گفت زمان زایمان یکی از مواقعی هست که احتمال قبول شدن دعا خیلی وجود داره...در همین راستا یه فکری به ذهنم رسید....میخوام یه لیست درست کنم....لیستمو میخوام با خودم ببرم که اون لحظه های وحشتناک که احتمالا مغزم یاری نمیکنه که اسم ها رو به یاد بیارم از روی لیستم اسم ها رو یکی یکی بخونم و برای همشون دعا کنم...و پیشاپیش از همه ی افراد لیست خواهش میکنم برای من سفارشی تر! دعا کنند که زایمان راحتی داشته باشم و از پسش بر بیام و واشر به سلامتی به دنیا بیاد.... اگه عمری باقی باشه  چند روز دیگه لیست رو میزارم اینجا که اگه کسی از قلم افتاده بهم بگه تا درستش کنم.

** این روزها من و پیچ هر دو روز یه بار دمو(Demo) روز موعود رو بازی میکنیم! در زمان های متفاوت و در حالت های مختلف....یه روز صبح...که توی دمو مثلا با درد شروع میشه....من ورزش ها رو انجام میدم و پیچ تایم ها رو مینویسه....بعد دوش میگیرم...و در نهایتش وقتی دو ساعت تمام هر 5 دقیقه درد منظم داشتم وقتشه که بریم بیمارستان...این قسمت دمو واقعا هردومون هول میشیم....ساک بیمارستان و وسایل ها رو بر میداریم....چک لیست روی در رو چک میکنیم و مثلا میریم بیمارستان...خب هر دفعه هم یه تجربه بهمون اضافه میشه که مثلا این کار رو هم بهتره اضافه کنیم یا بهتره کم کنیم و گاهی هم اون وسط ها سوتی میدیم و غش میکنیم از خنده......بعد بازی هر دومون ساکت میشیم....میشینیم روی مبل توی ذهنمون مرور میکنیم...چند روز پیش از پیچ پرسیدم به نظرت بازی اصلی چه زمانی از شبانه روز اتفاق می افته؟؟ خندید و گفت ساعت 2:5 بعد از پایان ساعت اداری!! میخندم و میگم ولی به نظر من شب اتفاق می افته...بعدش از ذهنم دوباره میگذره که به لطف همیشگی خدای مهربون مطمئنم در بهترین زمان و مکان اتفاق می افته و اندکی آروم میشم! (زمان حرکت کردنمون به سمت بیمارستان هر موقع از شبانه روز باشه حتی شده یه جمله میام اینجا مینویسم و بهتون خبر میدم و ایشالله خبر زایمان رو هم یا پیچ اعلام میکنه یا با یکی از دوستان هماهنگ میکنم که اینجا بیاد بنویسه).

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 18:33  توسط مهره  | 

* پیچ طی یه حرکت انتحاری و بعد از اینکه کلی مقدمه چینی کرد گفت مهره من میخواستم وقتی واشر به دنیا امد توی بیمارستان یه هدیه بهت بدم به جهت قدردانی برای زحماتت توی این 9 ماه! بعد گفت میخواستم برات یه سرویس طلا بخرم اما هر چی فکر کردم دیدم بهتره خودت هم باشی و با سلیقه خودت انتخاب کنی بعدم روتو اون ور کنی و من حساب کنم....هه هه....کلی ذوق کردم و بعد از ظهرش امد دنبالم و رفتیم بیرون...گفتم من که سرویس دارم برای همین ترجیح میدم یه نیم ست یا یه چیز سبک دیگه بردارم... خلاصه بعد از گشتن فراوون اینو انتخاب کردم....کلی دوسش دارم...من غیر از اون رینگ کارتیه که پیچ برام خرید هیچ طلای زرد دیگه ای نداشتم برای همین تا اینو دیدم عاشقش شدم....شب که امدیم خونه فقط یه بار امتحانش کردم و دیدم واااای چقدر خوشگله...پیچ گفت اگه دوست داری عید هم استفاده کن بعد واسه به دنیا امدن واشر یه چیز دیگه برات میخرم...با اینکه خیلی خوش خوشانم میشد اما گفتم نههههه...گذاشتمش توی جعبه اش روی میز برای روز موعود!!

** این ده روز گذشته من و پیچ هر کاری میخواستیم بکنیم یه  "آخرین" اول اون کلمه میذاشتیم...آخرین پیک نیک دو نفره....آخرین رستوران دو نفره....آخرین کافی شاپ دو نفره....اول هفته داشتم نهار درست میکردم و یه بارون قشنگی می امد!! پیچ گفت نهارت آماده شد بردار بریم بیرون بخوریم...گفتم توی این بارووون؟؟ گفت آره فوقش توی ماشین میشینیم....خلاصه رفتیم یه جای قشنگ و توی ماشین یه نهار خوشمزه خوردیم و به صدای بارون روی سقف ماشین گوش دادیم...فرداش هم رفتیم کافی شاپ...ما بعد از ازدواجمون خیلی کم کافی شاپ رفتیم اون تعداد کم هم اغلب با دوستامون بودیم...خلاصه پیچ گفت مهره بیا بریم آخرین کافی شاپ دو نفرمون...خیلی بامزه بود و خوش گذشت...اونجا پاتق دوست دختر و دوست پسر ها بود و وجود من و پیچ با اون شیکمم قلمبه یه مقداری خنده دار بود...شروع کردیم به حرف زدن و سان شاین خوردن....بعد دیدیم یه طرف دیوار یه شاسی گذاشتند که هر کسی دوست داشت بیاد روی اون چیزی بنویسه...ما هم تصمیم گرفتیم موقع رفتن بنویسیم..."ما داریم سه نفره میشیم...و این آخرین کافی شاپ دو نفره ماست..." ولی موقع رفتن اینقدر بوی سیگار میومد که  تقریبا فرار کردیم و تصمیم گرفتیم جمله ی منتخب رو توی ذهنمون ثبت کنیم...یه شب هم رفتم شام بیرون...انتخاب رستوران هم با پیج بود....فقط به من گفت مهره لباس بپوش میخوایم بریم شام بیرون...رفتیم یه جا فوق العاده شیک و خوشگل با شمع های روشن روی میز و یه موزیک لایت...دروغ چرا من خودم موافق این مدل رستوران ها نیستم چون حداقل برای خودمون دوتا میگم دلیلی نداره مثلا برای یه شام اینقد پول بدیم...ولی خب خوش گذشت و آخرین رستوران شیک! دونفرمون رو رفتیم....

*** باورم نمیشه واقعا واقعا بهار داره میاد...زمانی که توی اوج تهوع بودم همون ماه های اول با خودم فکر میکردم یعنی ممکنه من یه روز توی خیابون ها قدم بزنم بعد هر طرف رو نگاه کنم ببینم سبزه و ماهی دارند میفروشند؟؟ یعنی عید اینقد برام دووووور بود! خلاصه این هفته اخر هر جا رفتم من لبخند زدم و توی دلم گفتم دیدی به این روزها هم رسیدیم؟! دیشب با کمک پیچ سفره هفت سینمون رو با نام خدای مهربون چیدیم....اینجا ....به رسم سال های قبل بازم مینویسم....سال 92 سال تصمیمات بزرگ بود برای من و پیچ....سال  اتمام معجزه خدای مهربون در حق ما...و حالا در آخرین روز سال 92 دعا میکنم  که الهیییییییی به بزرگی خدای مهربون سال 93 سال سلامتی، عشق ، اتفاق های خوشایند ، پول های حلال، خنده های از ته دل و شادی ته قلب باشه برای هممون...الهی آمین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 9:32  توسط مهره  | 

* در مورد تکون های واشر توی هر دوره ای از بارداری احساس هام فرق داره...یادش بخیر روزهایی که تازه تکون هاش رو احساس میکردم و یه ساعت دراز میکشیدم تا یه سیگنال بفرسته....بعد که تکون ها شدید شد و شیکمم هم تکون میخورد و با چشم قابل دیدن بود....تا همین یه هفته پیش هر زمان که واشر تکون میخورد من دستم رو میذاشتم روی شیکمم و با یه لبخند پت و پهن میگفتم" جـــــــــــان پسرم؟؟ چی میخوای مامانی جون...؟؟" و حالا چند وقتیه اینقدر واشر قدرتمند شده که بعد از هر تکونش من میگم "آخخخخخخخخخ پسرم کشتی مامانو!! چیکار میکنی عزیزم؟!" و در نهایتش هم بازم به همون لبخند پت و پهن ختم میشه ...چند روز پیش واشر به شدت تمام داشت تکون میخورد...معلوم بود دقیقا داره جا به جا میشه چون شیکمم هی از این ور به اون ور میرفت...آروم پیچ رو صدا زدم....نشنید....خودم شکه شده بودم...دوباره صدا زدم ولی بازم نشنید....یهویی بلند گفتم پیچچچچچچچچچچچچچ....پیچ بدو بدو امد که چی شد؟؟ براش تعریف کردم که واشر داشت کاملا جا به جا میشد.. تا پیچ نشست که تکون ها رو ببینه.....دیگه واشر تکون نخورد!! و حتی یه ضربه کوچیک هم نزد....به پیچ گفتم فکر کنم چون داد زدم ترسید....خلاصه کلی صداش زدم و آروم قربون صدقش رفتم تا دوباره شروع کرد به حرکت کردن....خیلی برام جالب بود که به صدای من عکس العمل نشون میداد....این اولین تعامل دو طرفه ی من و واشر بود....

** موقعی که برای خرید سرویس تخت و کمد واشر رفته بودیم....توی یه فروشگاه  که هر قسمت رو پارتیشن بندی کرده بود و توی هر قسمت یه ست از سرویس ها رو گذاشته بود تا چشمم به سرویس سفید نارنجی افتاد عاشقش شدم....یه تخت نوزاد (گهواره ای) و نوجوان که میتونستی تخت نوزاد رو برداری و برعکس کنی و میشد میز تحریر + یه کمد که یه طرفش بوفه بود....از اول به خاطر فضای کوچیکمون تصمیم داشتیم کمدی بخریم که یه طرفش بوفه است و یه طرفش کمد....خلاصه تا به پارتیشن نارنجی رسیدیم عاشقش شدیم...و خب به نظرم خیلی بزرگ نمیومد و فکر میکردم برای اتاق ما مناسبه....اما روزی که تخت و کمد رو آوردن یهو اتاق پر شد!! و من هی نگاه کردم و هی به پیچ گفتم واااای این که اونجا اینقدر بزرگ نبود!! ولی با این حال بازم خوشگله و دوسشون دارم و به قول پیچ کمتر از 6 ماه اینجا هستیم و بعدش میریم خونه ی آهنی - واقعی خودمون به امید خدا و اونجا اتاق خواب ها بزرگتره ...

*** وسایل واشر رو با مامانم و بابام توی اتاقش چیدیم (البته یه سری چیزهای دیگه هنوز مونده که نخریدیم)....پیچ سرکار بود و بعد از ظهر وقتی کارمون تموم شد مامان و بابام رفتند...منم شروع کردم به ماکارونی درست کردن و همزمان فکر میکردم که چیکار کنم پیچ هیجان زده بشه....خلاصه تصمیم گرفتم سفره ی غذا رو توی اتاق واشر بندازم....سفره رو پهن کردم و دورش شمع گذاشتم موبایلمو هم گذاشتم توی اتاق و یه موسیقی بی کلام لایت آماده کردم و پاز کردم و در اتاق رو قفل کردم....پیچ که امد گفت مهره چرا در اتاق رو قفل کردی؟؟ گفتم وسایل رو چیدیم حالا بعد شام میریم با هم میبینیم.....امد توی آشپزخونه و گفت سفره پهن کنم؟؟ با خودم گفتم اگه بگم نههههههه شک میکنه...گفتم آره....خلاصه پیچ هی رفت و هی امد و سفره و قاشق و چنگال برد رو به تلویزیون گذاشت....منم داشتم ماکارونی ها رو میکشیدم....ظرف ماکارونی ها رو دادم دست پیچ و گفتم حالا بیا یه نگاه به اتاق واشر بکن....خودم زودتر رفتم و شمع ها رو روشن کردم و موسیقی رو پلی کردم....و پیچ با دوتا ظرف ماکارونی وارد اتاق شد یه لبخند پت و پهنی زد و کلی ذوق کرد که واااای چه عاشقانه....خلاصه نشستیم و شام خوردیم و هر از گاهی گهواره رو یه تکون دادیم....(گوشیم مشکل دار شد و نتونستم عکس های این پاراگراف رو بزارم)

**** این روزها احساس ما شبیه کسیه که یه تخم مرغ شانسی داره و دوست داره فقط ببینه جایزه اش چیه ولی خب امکانش وجود نداره! خیلی سخته تخم مرغ شانسی داشته باشی و بزاریش کنار تا مثلا 46 روز دیگه بازش کنی و ببینی جایزه اش چیه!! عجیب دوست دارم واشر رو ببینم....فقط یه نگاه کوتاه....بعد بره توی شیکمم و بمونه تا موقعش بشه....اینقدر خواب های جور واجور در مورد بارداری، زایمان و واشر میبینم که گاهی فکر میکنم زندگی من قبل از بارداری چطوری بود؟!

***** از هفته 19 دیگه سونو گرافی نرفته بودم! هفته ی پیش بعد از این همه مدت رفتم.....باورم نمیشد واشر اینقدر بزرگ شده باشه....خلاصه با پیچ هیجان زده داشتیم به مانیتور نگاه میکردیم....خدا رو شکر همه چی خوب بود....سونو رو بردم به دکترم نشون دادم....بهم نامه ی بستری داد....گفت من به همه ی مریض هام از ماه هشت نامه میدم.....بعدم شکه دوم رو وارد کرد و گفت از هفته 37 یعنی 10 فروردین تا پایان هفته 40 یعنی  3 اردیبهشت منتظر بـــــــــــــــــــــــاش.....واقعا شکه شدیم...10 فروردین خیلی نزدیکه!! بعدشم امدیم خونه و ساک بیمارستان رو بستیم...مثه اینکه دیگه کم کم داریم نزدیک میشیم.

****** هفته پیش من خونه دراز کشیده بودم و پیچ سر کار بود....وقتی امد یه پلاستیک دستش بود و از توش یه کتاب در اورد و گفت مهره اینو برای تو خریدم.....کلی ذوق کردم و هیجان زده شدم.....تا صفحه ی اولش رو باز کردم یه لبخند پت و پهن زدم با دیدن دست خط پیچ که نوشته بود "تقدیم به همسر مهربانم که این روزها معجزه ای در حال شکل گیری در وجود اوست"....خلاصه این روزها بازم با واشر داریم کتاب میخونیم...به پیچ میگم امیدوارم وقتی به دنیا هم امد هم همین طور آروم توی بغل من دراز بکشه و بزاره من کتاب بخونم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 21:7  توسط مهره  | 

* با اینکه کلی سرچ در مورد بارداری داشتم و احساس میکردم همه چی رو میدونم اما واقعیت بارداری با اون چیزی که به صورت تئوری خونده بودم خیلی تفاوت داشت....مثلا میدونستم 3-4 ماه اول خانوم های باردار ممکنه دچار تهوع بشند.... قبل بارداری با خودم فکر میکردم خب آدم از تهوع که نمیمیره!! بعد بارداری فهمیدم درسته آدم از تهوع نمیمیره اما گاهی پیش میاد که از شدت تهوع آرزوی مرگ میکنی....این تازه یه مورد از تفاوت های سرچ هام بود با واقعیت و خیلی چیزهای دیگه هم بود....خلاصه اینکه این ها رو نوشتم که بگم بین بخش تئوری و دلخواه آدم تا  بخش عملی و واقعیت کلی فرق وجود داره....و حالا وقتی سرچ هام به موضوعات بعد از بارداری رسیده با خودم فکر میکنم چرا اولین هفته های به دنیا امدن نی نی سخت ترین دورانه؟؟ چرا نوزادی که بیشتر شبانه روز رو خوابه اینقدر رسیدگی میخواد و چرا مامان ها اغلبشون از بی خوابی رنج میبرند یا خسته میشند؟؟ یا روال زندگیشون بهم میریزه؟؟ دیروز داشتم با خودم فکر میکردم یعنی یه جورایی داشتم با واشر اتمام حجت میکردم....داشتم میگفتم که من دوست دارم فیلم ببینم....دوست دارم شاداب باشم....دوست دارم برم توی آشپزخونه معجزه کنم....دوست دارم شب ها تو زود بخوابی تا من از زندگی خودم و پیچ نمونم....بهش گفتم من باید گاهی بیام پای وبلاگم...چیزی بنویسم...عکسی آپلود کنم....بهش گفتم صبح ها سعی کن خیلی زود بیدار نشی....حالا که من حداقل 6 ماه مرخصی دارم سعی کن تا ساعت 9 بخوابی....که قبل بیدار شدنت من حداقل یه ساعت برای خودم داشته باشم...بهش گفتم وقتی میزارمت زمین دوست ندارم گریه کنی....خلاصه کلی خواسته داشتم ازش.....وقتی حرف هام تموم شد احساس کردم واشر داره توی شیکمم لبخند میزنه .....حتما همین طوری میشه که تو میخوای!! فقط یه تفاوت های  خیلی خیلی خیلی!! کوچیکی وجود داره....مثه اون چیزی که قبل بارداری خوندی و اون چیزی که حین بارداری اتفاق افتاد....و حالا تصمیم گرفتم همه ی سعیمو بکنم واشر رو با روال زندگی خودمون عادت بدم  نه اینکه خودمون رو تغییر بدم.....در همین راستا این روزها گاهی میشینم فکر میکنم و بعد دعا میکنم مثه دوران بارداری شگفت زده نشم!

** از وقتی که حالم بهتره شده من و پیچ بعد از ظهر ها که از سر کار میایم بعد کمی استراحت میریم بیرون و مغازه های سیسمونی رو تماشا میکنیم و گاهی هم یه چیز کوچیکی میخریم و هر دفعه کلی شگفت زده میشیم که برای دوتا تیکه لباس به این کوچیکی باید اینقدر پول بدیم؟؟ و از هفته اول بهمن مامان و بابا هم باهامون میان و شروع کردیم به خرید وسایل واشر....هیچ وقت فکر نمیکردم خرید برای یه کوچولوی بند انگشتی اینقدر شیرین باشه.....اغلب وسایل بزرگ و مهم رو خریدیم و یه سری وسایل کوچیک مونده که اون ها رو هم ایشالله تا قبل عید میخریم....هفته پیش اتاق کوچیکه رو خالی کردیم و کمد لباس ها و یه سری وسایل دیگه رو بردیم توی اتاق خودمون و عملا یه اتاق برای ورود واشر خالی شد و دیروز هم سرویس چوب رو آوردند و نصب کردند...ولی هنوز چیزی رو نچیدیم داخل اتاق.

*** چند هفته پیش رفتم کلاس خانوووم های شیکم گنده یه جورایی مبانی بارداری بود! بد نبود به نظرم...البته با وجود اینترنت دیگه این مدل کلاس ها زیاد جذاب نیستند....و اغلب چیزهایی رو میگفتند که هممون توی اینترنت خوندیم....دوره بعدی کلاس ها تکنیک تنفس و کاهش درد در زایمان طبیعی بود .... که البته دکترم گفت اول آزمایش دیابت بارداری رو بده بعد توی این کلاس ثبت نام کن...(چون میدونید دیگه در صورت داشتن دیابت بارداری امکان زایمان طبیعی وجود نداره...و رفتن به این کلاس ها یه کاره بیهوده است) خلاصه آزمایشم رو دادم و خدا شکر مشکلی نبود و این هفته اولین جلسه ی تکنیک های تنفس و روش های کاهش درد و یوگا بارداری رو رفتم!!! فوق العاده بود واقعا...من که خیلی راضی بودم و 4 ساعت و نیم سر کلاس بودیم و یک ساعت و نیم آخر  یوگا بارداری کار کردیم...من توی سه ماهه ی سوم خیلی کمردرد میشدم....مربیمون یه سری حرکت برای کاهش کمر درد بهمون داد...وسط حرکت ها من بلند شدم و نشستم و گفتم نمیتونم انجام بدم کمرم خیلی درد میگیره....مربیمون گفت ادامه بده این حرکت برای کاهش کمر درده...خلاصه انجام دادم و به صورت معجزه آسایی کمرم نرم شد و دردش خوب شد...میدونی جالبی این بود که یه عده با شیکم های گنده با دغدغه ها و استرس های یکسان کنار هم جمع شده بودند.....یعنی احساس میکردی تنها نیستی و بقیه هم مثه خودت گاهی میترسند و استرس میگیرند و در عین حال دوست دارند طبیعی زایمان کنند...

**** به لطف گلخونه ها اغلب میوه ها توی تموم فصل ها وجود داره....در همین راستا تا چشمم به این ها افتاد عاشقشون شدم....با اینکه میوه های گلخونه ای طعم میوه های واقعی رو ندارند اما بازم خوب بود و همشونو به عشق تابستون یه نفس خوردم و با این فکر که دفعه ی بعد که توت فرنگی میخورم واشر بغلمه به لطف خدای مهربون.

***** پارسال نیمه ی دی یه پست گذاشتم که باورتون میشه تا عید دو ماه و نیم مونده؟؟ و کلی تعجب کرده بودم که واااای عجب زود گذشت!! اما الان میتونم پست بزارم که باورتون میشه هنووووووز حدود یه ماه تا عید مونده؟!؟!؟ چرا اینقدر عید به نظرم دور میاد!! باز خدا رو شکر من نصف ساعت روزمو سرکارم و اونجا سرگرمم وگرنه تا عید هزار سال طول میکشید...از روزی که حالم خوب شده شروع کردم به کتاب خوندن...دوباره با عشق توی لونه دراز میکشم و کتاب میخونم و خوراکی های خوشمزه میخورم....چند روز پیش با واشر یه کتاب از فریبا کلهر رو خوندیم.....( گفته بودم که قبلا هم 3 تا کتاب ازش خونده بودم....آغاز یک زن....شوهر دوست داشتنی من...پایان یک مرد) و حالا هم "عاشقانه"...جالب بود ولی خب مثه کتاب چه کسی باور میکند این احساس رو در من زنده نکرد که ای کااااااش نویسنده ی این کتاب من می بودم! ولی برای شروع و برگشتن به روزهای اوج کتاب خونی خوب بود و واشر هم کمال همکاری رو کرد.

****** تولد امسالم با همه ی تولد های عمرم تفاوت داشت....عکس های تولد امسالم مثه هیچ سالی نبود....امسال وجود من خونه ی یه کوچولوی بند انگشتی بود...امسال توی وجود من یه معجزه داشت رشد میکرد......قطعا امسال رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...این (سالاد ماکارونی و کیک مرغ) و این (پیراشکی و کالباس) شام و کیک تولد توی خونه ی خودمون در کنار یه سری از دوستامون....اینم کادوی  غول پیکر تولدم که تا  چشمم بهش افتاد نزدیک بود غش کنم از خوشحالی و از لحظه ی اول عاشقش شدم...اسمشو گذاشتیم جیگولی!

******* گاهی توی زندگی مشترک یه سری جمله های به ظاهر کلیشه ای رد و بدل میشه....ولی تو اصلا احساس کلیشه ای بودن بهت دست نمیده...وقتی برق توی چشمای طرف مقابل رو میبینی....وقتی میبینی با چشماش داره فریاد میزنه که باور کن از ته ته قلبم این جمله امده دیگه اون جمله کلیشه ای نیست....چند شب پیش با پیچ حرف میزدیم از این در و اون در...بحث به یه موضوعی رسید...داشتم در مورد این حرف میزدم که از این به بعد وجود واشره باعث میشه ما کنار هم باشیم.....یه دفعه پیچ گفت مهره ربطی به بودن یا نبودن واشر نداره.. زندگی بدون تو اصلا برام قابل تصور نیست...چند لحظه هنگ موندم و فقط نگاش میکردم یهو عشق توی چشمام حلقه زد...

******** چند روز پیش یه ساق شلواری رنگی رنگی خوشگل و شاداب برای خودم انتخاب کردم و پیچ برام خرید....برای یه هفته بعد از به دنیا امدن واشر! به خودم قول دادم اون زمان این ساق اندازم باشه و بتونم بپوشمش! اینجا نوشتم تا یادم بمونه چه قولی به خودم دادم....بایــــد یه هفته بعد از به دنیا امدن واشر لاغر شده باشمممم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1392ساعت 21:10  توسط مهره  | 

* چند وقتیه که توی اون فولدر نی نی آینده دارم چیزهایی مربوط به بعد از بارداری رو هم سیو میکنم...برای همین یه چند روز بود رفته بودم توی فکر شعر و لالایی…دهه شصتی ها ممکنه یادشون باشه....یه برنامه ی رادیویی بود ساعت 9 شب که برای بچه ها قصه میگفت به اسم شب بخیر کوچولو...خیلی وقت بود توی ذهنم بود که پیداش کنم...دانلودش کردم....نزدیک بود بزنم زیر گریه....یهو یاد بچگی هام افتادم.... گنجیشک لا لا....مهتاب لا لا... یادش بخیر واقعا....خلاصه چند شب پیش پیچ وسایلشو گذاشته بود روی میز نهار خوری و داشت کارهاش رو میکرد و من با فاصله ی نیم متر به پهلو روی زمین دراز کشیده بودم و داشتم این لالایی رو برای واشر میخوندم که یه باره شیکمم تکون خورد...انقدر تکون شدید بود که پیچ هم از پشت میز میدید که شیکمم  ریتمیک تکون میخوره....واقعا جالب بود...تا قبل اون روز تکون ها فقط احساسی بود...یعنی من حس میکردم که تکون میخوره و بقیه هم باید دستشون روی شیکمم میذاشتند تا احساس کنند و با چشم دیده نمیشد....برای همین تجربه ی فوق العاده ای بود...الهی قسمت همه ی کسایی باشه که در آرزوی یه فرشته ی بند انگشتی هستند...

** یادتونه مامان اینا تابستون رفتند مکه؟ چند روز قبل اینکه مامانم اینا برند مکه من و پیچ رفتیم با کلی وسواس دوتا لباس نوزاد سایز صفر خریدیم...یکی دخترونه و یکی پسرونه...لباس ها رو دادم به مامانم تا ببره دور خونه ی خدا طواف بده.....(که البته مامانم علاوه بر طواف دور خونه ی خدا لباس ها رو داخل مسجد النبی هم برده بود...) اون زمان لباس ها رو خریدیم به نیت اولین لباس "دنیوی" واشر که تو بیمارستان بپوشه....وقتی باردار شدم  و هنوز جنسیت واشر رو نمیدونستیم کلی نگاشون میکردم و با خودم فکر میکردم کدوم یکی از این ها قراره تن نی نی ما بشه؟؟ دخترونه یا پسرونه؟؟ و حالا از روزی که فهمیدم یه گل پسر داریم روزی هزار بار عکس لباس رو توی لپ تاپ و گوشیم نگاه میکنم و واشر رو توی اون تصور میکنم و قربون صدقش میرم.

*** یکی از سایت هایی که هر روز بهش سر میزنم family education هست یه سایت انگلیسی مثه نی نی سایت با این تفاوت که به جای بارداری هفته به هفته...بارداری روز به روز داره....و خیلی جالبه در کل...خلاصه توی توضیحات هر روز نوشته که چند روز گذشته و چند روز باقی مونده....خودتون میدونید دیگه از نظر تئوری طول بارداری 280 روزه ...من امروز با باز کردن صفحه ی بارداری خودم کلی خوشحال شدممممم....چون 181 روز گذشته و انتظار ما دو رقمی شده و 99 روز دیگه باقی مونده تا نی نی بیاد بغلمون....دیروز یه کاریکاتور بامزه دیدم و کلی خوشم امد....یه نی نی توی رحم مامانش بود بعد یه ابر روی سرش بود و نوشته بود مهم نیست کدوم پدر باشه کدوم مادر....مهم اینه که دوتاییشون سلامت باشند....یه لحظه احساس کردم همین قدر که ما فکر میکنیم پسرمون چه جوریه و چه شکلیه شاید اونم به من و پیچ فکر میکنه....

**** دارم فایل های صوتی تربیت کودک از صفر تا سه سالگی دکتر هولاکویی رو گوش میدم و قسمت های مهمش رو یادداشت میکنم و برای پیچ تعریف میکنم.....خیلی جالبه به نظرم و ارزش وقت گذاشتن داره...درسته یه چیزهایی داره که با فرهنگ ما که داخل ایران هستیم زیاد همخونی نداره اما به نظرم در کل مفیده و خیلی اطلاعات خوبی به آدم میده....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1392ساعت 19:47  توسط مهره  | 

* یکی از چیزهایی که این روزها فکرمو خیلی مشغول کرده مسئله ی کار کردنمه!! احتمالا اگه حالم خوب باشه به امید خدای مهربون تا عید میرم سرکار و بعدش مرخصی زایمان....واقعا نمیدونم  بعد از مرخصی زایمان باید چیکار کنم....پیچ که از خیلی وقت پیش ها میگفت دیگه نرو....و اگه شرکت قبل میبودم با کمال میل از همون ماه اول استعفا میدادم و دیگه نمیرفتم اما این شرکت رو دوست دارم....محیطش....دوستام....همه چی خوبه....و واقعا 8 ساعت کاریمون بهم خوش میگذره و با خنده شروع میشه و با خنده تموم میشه...برای همین تصمیمش سخته....از یه طرف با مهدکودک توی این سن مخالفم و محاله ممکنه نی نی رو بزارم مهد....از طرف دیگه مامانم از خداشه که نی نی رو نگه داره اما بازم دلم نمیاد این همه وقت خودم ازش دور باشم...و موضوع دیگه اینکه کارم رو دوست دارم و با خودم میگم من آدم توی خونه موندن نیستم...بعدشم سابقه کار و سابقه بیمه ام چی میشه؟!..مدیرمون وقتی فهمید نی نی توی راه داریم....گفت مهره بعدش میخوای چیکار کنی؟؟یه وقت نشینی خونه بچه داری!!! گفتم هنوز هیچ تصمیمی نگرفتم.....گفت بیارش اینجا....هم کارت رو داری و هم نی نی پیش خودته... (8 سال پیش هم همکارم بعد از زایمان پسرش رو آورده بود شرکت و بعد از 4 سالگی گذاشتش مهد...یعنی سابقه ی نگه داری نی نی 5-6 ماهه توی شرکت هست) خلاصه این روزها کلی فکرم مشغوله....یه روز با خودم میگم بعد مرخصی برمیگردم سرکار....روز دیگه میگم نــــــــــــــه حداقل تا 2 سالگی واشر خونه میمونم! نمیدونم باید چیکار کنم واقعا؟!

** از زمانی که یادم میاد من آدم سرمایی بودم و همیشه ی خدا من سردم بود اما الان از زمان بارداری توی هر محیطی که میرم همه سردشونه و من گرممه!! حتی توی شرکت شوفاژ کنارمو هی کم میکنم در حالی که همه سردشونه.....یا وقتی همه میگن هوا خوبه من دارم از گرما میمرم....شب ها موقع خواب پیچ اول یه پتو گلبافت میندازه روم و بعدش یه لحاف...و هی میگه مهره سرما میخوری نیای از این زیر بیرون....ولی تا خوابش میبره من میام روی پتو و لحاف میخوابم و توی دلم میگم آخیییییش بعد دیگه خوابم میبره!! تغییرات در زمان بارداری واقعا عجیبه...گاهی خودمم خندم میگیره...

*** واشر چند روز پیش اولین استرس پدر و مادر بودن رو به من و پیچ وارد کرد و ما نصف جوووون شدیم! از شرکت امدم خونه و یه کم استراحت کردم دیدم تکون نمیخوره....هی باهاش حرف زدم و صداش زدم و هی نازش کردم اما هیییییچ تکونی نخورد....شام خوردیم و به پهلوی چپ دراز کشیدم ولی بازم انگار نه انگار!! دیگه نگران شده بودیم که چرا از بعد از ظهر تکون نمیخوره....پیچ هی میگفت مهره بابا طفلکی خسته است و خوابه....اذیتش نکن (چون من هی صداش میزدم) خلاصه گفت حالا اگه نگرانی بیا بریم پیش دکترت....شال و کلاه کردیم و رفتیم پیش دکترم.....گفتم نی نی تکون نمیخوره!! دکترم گفت چون هنوز خیلی کوچولوئه.... نباید هر روز انتظار داشته باشی تکون بخوره...ممکنه دو روز هم تکون نخوره و تکون ها از ماه 7 به بعد اهمیت پیدا میکنن! بعدشم گفت بیا ضربان قلبشو بزارم خیالت راحت بشه....تا دستگاهش رو گذاشت روی شیکمم یه صدای فیش فیش قوی امد و دکتر گفت این صدای جریان خون توی بند نافه یعنی خون رسانی داره به خوبی انجام میشه....بعدم دستگاه رو تکون داد و صدای قلبش رو گذاشت و من یه نفس عمیق کشیدم و خیالم راحت شد! از دکتر که امدیم بیرون واشر انگار پارتی گرفته بود و هی میرفت از این ور به اون ور و تکووون میخورد! توی دلم گفتم خدا خیرت بده نمیتونستی یه ساعت زودتر این شامورتی بازی ها رو بکنی؟!

**** من تازگی فهمیدم خانوم های باردار ممکنه یهویی جوگیر بشند!! البته شاید همه اینجوری نباشند ولی من در مورد خودم فهمیدم به شدت مستعد این موضوع هستم....فکر کن صبح جمعه رسیدیم خونه ساعت 10 صبح بود....پیچ وسایلش رو گذاشت توی خونه و گفت میرم توی پارکینگ ماشینو تمیز کنم...منم تا پامو گذاشتم توی خونه یه صدایی بهم گفت مهره بیا امروز خونه رو بساب و تمیز کن!! خلاصه آقا تا پیچ رفت پایین من دوتا دستمال دستم گرفتم و نشستم روی زمین و با یکی اول میکشیدم و با اون یکی خشک میکردم....سرامیک های کل پذیرایی و آشپزخونه و راه رو که اتاق ها رو به پذیرایی وصل میکنه رو کشیدم به همون حالت خمیده!! آخر های کارم بود که پیچ امد بالا گفت مهره داری چیکار میکنی؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه دستمال ها رو از دستم گرفت و من نشستم روی مبل و پیچ میزها رو گردگیری کرد و بعد کل خونه رو جارو برقی کشید....بعد از ظهر هم در راستای اینکه دیگه پیاده روی نمیکنم با پیچ بدون ماشین رفتیم بیرون و حسابی راه رفتیم...شب موقع خواب از کمر درد و پا درد گریه میکردم!! پیچ هم شروع کرد به حرف زدن که مهره این چه کاری بود صبح کردی؟؟؟چه اجباری بود؟؟؟ هم خودت رو داغووون کردی و هم کار خطرناکی بود...اگه یه اتفاقی براتون می افتاد چی؟؟؟ از یه طرف عذاب وجدان گرفته بودم که اگه یه بلایی سر واشر میومد من خودمو نمیبخشیدم و از یه طرف پا درد و کمر درد امونمو بریده بود..... خلاصه گفت و گفت و گفت بعد ساکت شد...تا ساکت شد گفتم پیچ میشه یه کم ازم تعریف کنی احساس خیلی بدی بهم دست داده...احساس یه مادر بی فکر!! پیچ هم شروع کرد به بلند بلند خندیدن و گفت مهره تو همسر خیلی مهربونی هستی و مطمئنم مامان خیلی خوبی هم خواهی شد...بعدش تا یه ساعت همین طوری ازم تعریف کرد و من هی لبحند زدم و کم کم دردمو  فراموش کردم و به خودم قول دادم دیگه جوگیر نشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1392ساعت 11:8  توسط مهره  | 

* حدود 8 سال پیش که برای اولین بار توی ساختمون شماره یک دانشگاه از کنار پیچ گذشتم اگه یکی همون لحظه جلوم رو میگرفت و میگفت مهره 8 سال دیگه تو منتظر تولد فرزندت هستی و پدر نی نی هم اون پسر تی شرت سفید اون طرف سالن هست قطعا سنگ کوب میکردم....جالبه واقعا اتفاق های این دنیا مثه پازل کنار هم قرار گرفتند تا ما به اینجا برسیم....و الان که اینجاییم من خوشحالم و خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم.

** از وقتی باردار شدم....پیچ گاهی که وارد خونه میشه یه چیزی برای من خریده....از جایزه های بی دلیل بگیر تا خوراکی های خوشمزه.....ولی از بین دستکش چرم و وایمکس (برای اینکه خونه ی مامان اینا هم اینترنت داشته باشم و نخوام کابل شبکه بکشم) و دستمال کاغذی های خوشگل و قرقروت....هیچ چیزی به اندازه ی قرقروت منو خوشحال نمیکنه! بعدشم گوشه ی مبل میشینم و قرقروت ترشمو آروم آروم مزه میکنم و تلویزیون تماشا میکنم....

*** این روزها بیشتر وقت من توی خونه مقابل آینه میگذره!! اونم آینه ی قدی و به صورت نیم رخ...واقعا حس جالبیه....هی به شیکمم نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم آیا واقعا این منم؟؟ بر عکس خیلی ها که بخاطر تغییر سایزشون از آینه فراری هستند ولی من واقعا حس خوبی بهم دست میده....درسته گاهی نگران لاغر شدن بعدش میشم اما واقعا حس جالبیه....اینکه یک زندگی داره توی وجود من شکل میگیره یعنی یه معجزه! این روزها حرکت های واشر واضح شده و دیگه لازم نیست دراز بکشم و کلی منتظر سیگنالی از نی نی باشم....حتی زمان راه رفتن هم حسش میکنم که واقعا حس شیرینیه....

**** از روزی که دو خط موازی روی بی بی چک رو دیدم تا همین الان....یه لحظه هم نشده که فراموش کنم باردارم...حتی وقتی از خواب بیدار میشم میدونم که نی نی هست...نمیدونم همه این حس رو دارند یا گاهی پیش میاد که فراموش کنند! ولی میدونی یه جورایی حس خوبی نیست...همیشه توی زندگیم سعی کردم حال رو غنیمت بدونم ولی الان از اون جایی که هیچ لحظه ای فراموش نمیکنم نی نی هست همش منتظرم این روزها بگذره و واشر بیاد پیشمون...چند شب پیش ها خواب میدیدم واشر به دنیا امده و توی بغلمه....بعد صبح که بیدار شدم حس کردم که چقدددددر دلم براش تنگ شده و چقدددددر دوسش دارم و چقدددددر پوستش نرم بود....خلاصه اینکه اوضاعی داریم این روزهـــــــــا....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 8:46  توسط مهره  | 

*چهار ماه و ده روز تمام: و خداوند از روح خود بر فرزند ما دمید...

** امروز یه روز بزرگ بود.....جنین تا قبل از چهار ماه و ده روز زندگی نباتی داره و بعدش معجزه میشه...به نظرم خیلی خیلی جالبه...خلاصه اینکه واشر ما از امروز(+ و – 2 روز) روح داره....

*** این ماه ، ماه اتفاق های بزرگ بود....برای اولین بار حرکت های واشر رو احساس کردم....اولش باورم نمیشد این حرکت ها مربوط به واشر عزیزمونه ولی کم کم دیدم نه واقعا انگار واشر تکون میخوره....خلاصه شب ها وقتی به پهلو میخوابم تکوناش رو احساس میکنم...ارتباط پیچ و واشر به نظرم دوستانه تر شده....قبلش اونقدر که برای من واقعی بود برای پیچ نبود....ولی الان انگاری وجود واشر برای اونم واقعی شده....یه شب که تکون های واشر خیلی خیلی شدید بود که خودمم شوکه شدم پیچ هم دستش رو گذاشت روی شیکمم و چشماش برق زد! باورش نمیشد انگاری....حالا روزی چند بار سرش رو میاره نزدیک شیکمم و با واشر حرف میزنه....آخر حرف هاش هم با خنده میگه بابایی مامانو داغوووون نکن!! منظورش حالت تهوعه که هنوووووز منو رها نکرده...گاهی یادم میره حالت عادی و نداشتن تهوع چه جوریه....

**** دیشب رفتیم سونو گرافی غربالگری سه ماهه دوم....خدا رو هزار مرتبه شکر همه چی خوب بود...و دکتر یکی یکی اعضای واشر رو چک کرد و نرمال بودن رشدش رو تایید کرد....و در نهایتش جنسیت واشر رو گفت....دوستان مهربونم معرفی میکنم واشر، پســـــــــــــــــــــــــــــــــــــر ارشد پیچ و مهره....باورم نمیشه پسر دار شدیمممممم....حالا از دیشب هردوتامون رفتیم توی نقش مامان و بابای یه پسر کوچولو و دغدغه هامون عوض شده.....خیلی حس قشنگیه.....امیدوارم به حق بزرگی خدای مهربون روزی همه ی کسایی باشه که آرزوش رو دارند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 20:39  توسط مهره  |